هيچ كه هيچ
هيچ كه هيچ.
ترانهها مردهاند.
شعرها سوپور شدهاند،
داستانها هر كدام مسافركش.
و علم كه ديوثي ميكند
و رئيس همچنان ميخندد.
در تلويزيون.
والسلام.
رحمالله من قرا الفتاحمه صلوات
چالوس
شمال بودم، طريق، جادهي چالوسي بود كه همهي مركزنشينها دوستش دارند. چالوسي كه مملو از خاطره است. پيچ و تونل و تصادف. ريزش سنگ و بغل به بغل رفتن اتومبيلها. زلزله و بسته شدن مدام آن.
سفر، كاري بود، جمعه يك بامداد تهران را ترك كرديم و شش و سي دقيقهي صبح وارد استراحتگاه شديم و شنبه هشت شب راه افتاديم و دو بامداد يكشنبه، زير دوش حمام آرميدم. چالوس نماد خاطرات عاشقانه، خاطرات شيرين، شكست. خاطرات ريز و درشت آدمهايي است كه نفسشان بسيار بسيار در گلوگاه خستهشان حبس ميشود. ديشب، در سياهبيشه ساعتها به عظمت سياه كوهها فكر ميكردم و نفس نفس شورش سيال متفكر بودن را -لاجرعه- سر ميكشيدم. چالوس براي همهي ما مملو از خاطره است و امتداد خطهاي سفيد جادهاش، جان ما را در هراس زيبايي، هر بار رج ميزند.
در ميان تمام اين دكهها و مغازههاي كوهستاني جادهي كرج-چالوس، فكرم به آدمهايي چسبيده بود كه روز و شبشان با مسافراني همراه است كه به خاطره از جاده ميگذرند و آنها به دستشان، چاي و قليان و جگر ميدهند. فكرم به آدمهايي چسبيده بود كه براي همه، خاطرهسازند و خود در ميان اين عظمت بلند كوهها محصور و بيخاطرهاند. فكرم به آدمهايي چسبيده بود كه براي يك لقمه نان، خاطرهساز آدمهاي در گذر از جادهي چالوسند و خود در آرزوي ديدنِ شهرهايي كه مسافران از آن فراريند.
جادهي چالوس، يكي از خاطرهانگيزترين جادههاي ايران است، و يكي از ناامنترين آنها، جادهي چالوس يكي از قديميترين جادههاي كوهستاني وطن است كه كمي بعدتر از اتمام چندهزارسالهي آزادراه تهران-شمال، به يك موزهي بلند و كشيده، از خاطرات تلخ و شيرين همهي آدمهاي مركز نشين بدل خواهد شد و هربار كه از آن ميگذري، تاب خوردنهاي بيمهابا را در سير گذشتهها، مينوشي و چقدر، فكر من چسبيده به آدمهايي بود كه در جادهي چالوس محبوسند و خاطرهساز و ما و شما آنها را نميبينيم.
به آدمهاي زياد اين جهان كه هر كدام در جور جوري از زندگي گرفتارند، فكر بايد كرد./ا.م.ع/
رفيق خدا.
پيشنويس: اينايي كه پايين نوشتم، يه حس قشنگه، كه همه دارن و باهاش حال ميكنن. نه اداست نه اطوار؛ به خودش قسم كه هست، و هستش تا ابد.
چند روز پيش بود، تو حياط موسسه نشسته بودم، سوز ميومد. سوزي كه صبح زود، تو كثافت هواي تهران، پاييزا پُره. مازيار گفت: چقدر سرده امير. گفتم: فحش داره؟ گفت: سرما؟ گفتم: نه، خدا. روش رو كرد اونور و هيچچي نگفت. من ميلرزيدم و فحشم رو دادم. بعد از ظهر تو دفتر، عليرضا گفت: تو فلان خلاف داشتم لو ميرفتم.شانس آوردم باباش سر نرسيد. گفتم: تو خلافم خدا. خدايي باش. گفت: زر نزن. تو دلم گفتم: ديدي گفت زر نزن. نيما فهيمزاده گفت: دارم از تو ميتركم. گفتم: بپا گُهت دنيا رو بر نداره. خنديد: نه، خدا گُه تر از من هم زده. كلهام رو بردم بالا گفتم: منو ميگه، آره؟ ديدي!
دوستش دارم، بعضيوقتا لجم ميگيره از اينكه انقدر زورش زياده. از اينكه اين همه فيلسوف و دانشمند و مفسر نتونستن بفهمنش. لجم ميگيره كه اگه نخواد نميشه و اگه بخواد تو همهي نشدنها ميشه. حكايت ما، نه بزرگيشه، نه بهشت و جهنمش. حكايت ما رفاقت بيكلكه. يه بار ميخواستم دزدي كنم. انقدر بسمالله گفتم و بهش گير دادم كه دزدي لو نرفت.حال كردم. خوشحال شدم. يه بار تو اوج رسوايي، گفتم: ببين، بيخيال. اونا راس ميگن، ولي از ما بكش بيرون. كشيد. نميدونم، اصلا نميگفتم بهتر بود، ولي تو همهي كم و زيادهاي زندگيم، هست. مثه يه رفيق كه هست: جون ميده. خون ميده. ناموس ميده. هيچچي ندادم بهش. ميگن گندهتر از اين حرفهاست. من ميگم: هر چقدر بخواي هست. هر چقدر قبولش داشته باشي ميده. هر چقدر رفاقت بخواي ميكنه. من ميگم، از دين و ايمون بالاتره. چون فحشش هم كه ميدي، ميخنده.
يه روز به رها گفتم: شاكيم ازش. زد تو سرم، رها نه، خودش. سكندري خوردم تو زندگي. فهميدم پيچ و مهرهام شل شده. ندارم، دارم. ميميرم. مستم، بيدارم. هر چي، هر كجا. عين پوستم، بهم چسبيده. نميخوام ازش لخت شم. چون بدونش، بود نيستم. هيچتر از شعر هيچستانم.
همه ميدونن كه من از خيلي چيزا ميترسم. رها از همه بيشتر(ميدونه). اما تو همهي ترسهام هست. تو همهي ترسهام مرهمه. تو همهي ترسهام نفسه. تو اوج كثافتم، كه ميترسم از هر چي. اسمش رو ميگم و آرامش. هست؛ تو نوشتنم، راه رفتنم،مردنم. عين غذا ميمونه. امشب كه تو كافه سيامك بودم. حامد حبيبي كيف پولمو زد. نفهميدم. وقت بيرون زدن، هرچي گشتم، پيداش نكردم. ترسيدم. توش پول بود و ما فردا بدهكار. حامد گفت: چته؟ گفتم: كيف پولم گم شد. زير صندلي، اين طرف، اون طرف. تو دلم گفتم: خدا، پيدا ميشه؟ حوصله نكردم. راه افتادم، براي رفتن. حامد گفت: كجا؟ گفتم: دست خودشه، بخواد پيدا ميشه، نخواد فحش ميشنوه. از جيبش در آورد، خنديد، گفت: ترسيدي؟ گفتم: آره. خيلي. گفت: دست من بود ديگه، منم خدا. گفتم: تو هم خدا. شانس آوردي فحش نميشنوي.
بچه كه بودم، خدا مجسمهي ميدون فردوسي بود كه زياد نقاشيش ميكردم. بچه كه بودم، خدا، وسيلهي خوراكي خريدنِهاي بابا بود. دوازده سيزده ساله كه شدم، خدا وسيله عشق پيدا كردن شد. بزرگتر شدم، پرينتر ازش ميخواستم(هنوزم نخريدم) به امروز كه رسيد، خودش پرينت عشقه. عشق ميكنم باهاش. دعوا، داد و بيداد. دست به يخه.
وقتهايي كه با رها دعوا ميكنيم. كار كه بالا ميگيره و بعد از جيغ و داد، تموم ميشه. رو ميكنم بهش و ميگم: جون مادر نداشتهات بيخيال ما شو خدا. بذار زندگيمونو كنيم.
با حاله، بيحاله. هر چي هست، يه دونه باشه. بدخواشو....! كمال كالاشو ميگه: تو خداپرستيت هم لُمپنيه!
من ميگم: هممون يه روز ميميريم، به خودش قسم كه هست، هستش تا ابد.
مردن،كردان،همهمان!
بزغاله از سرما مُرد. مثل تاريك شدن يك لامپ شصت، يا شكيبايي مادري نازا. درخت سيب از سرما مُرد. مثل خماري بعد از نشئگي و يائسگي، بعد از سالها فاحشگي. كبوتر حسين كفتر باز مُرد مثل سفيد شدنِ جاي كبودي چماقها، روي تن دخترك. مُرد، مرد بيچارهاي كه گمان نميكرد، بادكنكها روزي ميتركند، مثل كُردان. مرد ريب و فريب كودتاچيان.
خبر درگذشتش را كه شنيدم دلم سوخت. نه براي اينكه گلي از گلهاي خدا پژمرد و نه براي اينكه، استادي از ميان اساتيد ناب، نامي شد. دلم سوخت، براي مردي كه گمان ميكرد مسلمان است(شايد بيمسلماني)، براي مردي كه دروغ گفت. براي مردي كه خواسته يا ناخواسته جاعل شد، براي مردي كه سالها مدير بود در آسمان و پيش از پايان عمرش،سخت سقوط كرد. دلم سوخت، براي مردي كه مردانگيش رسوا شد، بخاطر حماقت ديگري و همياري بلاهتگونهي خودش و مردن كه فصل آخر همهي ماست. چند روزي است، با هر كس كه حرف ميزنم، بعد از خداحافظي ميگويم: همهمان يك روز ميميريم و همهي هركسها ميگويند: تو چه افسردهاي! و من بواقع فسرده نيستم. شما هم ميميريد.
كردان مرد. ميتوانست زنده بماند، ميتوانست رسوا نشود و مانند هزاران جاعل و دروغگوي تكيهزده بر اريكهي قدرت به چشمان خويش، خواري را نبيند و رسوايياش را به تاريخ بسپرد. دلم سوخت براي او كه فريب خورده بود. چه ميدانست و چه نميدانست دروغش را. فريب اينكه زندگي ابدي است، يا فريب آدمي با مهر آكسفورد. فريب محمودي كه محمود نيست يا فريب مردمي كه نفرينش كردند. او فريب خورد و زندگي را با تمام فريبهايش تنها گذاشت. خيليها از مرگ او خوشحال شدند و چقدر دلم سوخت، براي او كه رفتنش موجب هورا شد و واي به حال آنانكه هستند و روزي رسوا ميشوند. يا در صفحات تاريخ يا جلوي هزاران دوربين زشت.
مردن آسانتر از زاده شدن است. اين را تمام طوطيهاي جهان، در سينهي خود محفوظ ميدانند و آدمها نه! علي كردان درگذشت. مثل مرگ دلفيني در ساحل، مثل مرگ صنوبري با اره، مثل سقط شدن قاتلي بر دار. علي كردان رفت به جايي پشت خاك، پشت حس. پشت بودن، كه مجهول است. مجهولتر از تمام نشانههايي كه نويدش را ميدهند.
خدايش بيامرزاد و فرزندانش صبوري كنند؛ رسوايي طبل بدصدايي است پيش از مُردن!
مردن، كردان، همهمان و كاش مجال توبه! همين.
زرافهها
دلم براي زرافهها بيشتر از آنهايي كه سيگارشان تمام ميشود و پول ندارند تا سيگار بخرند ميسوزد. آنقدر كه اميد برايشان به فاصلهي ستارهي ناهيد تا جانشان، جا باز كند و كمي كودكِ دانا در جان بيجايشان جا بگيرد. زرافههاي بلندي كه گردن درازشان بالاي درختها را ميجود و بايد سر مبارك را خم كنند تا به برگهاي زير شاخهها برسند. دلم برايشان ميسوزد، چون وقتي تاج همهي درختها را نوش جان كنند، بايد دولا شوند، و وقتي تناولشان تمام و بخواهند كه سر صاف كنند، تمام خوني كه در كلهشان جمع شده است، يكباره پايين ميآيد و از پشت چشمهاي ريزشان ميگذرد و آن وقت دنيا سياه و نگاهشان سياهي ميرود و حتا شايد سرشان گيج و با آن دكلِ روي تنشان، لمبر بخورند.
چه لحظهي مضحكي!
قطعاً بايد براي آنها بيشتر دل سوزاند تا كسي كه سيگارش تمام ميشود و پول ندارد سيگار بخرد. /قليان كه ديگر هيچ، براي خودم./
دلم براي آدمهاي در كوچه پس كوچههاي خيابان، بيشتر از زرافهها ميسوزد. چون گوشهاي بزرگشان تمام اتفاقات حزنانگيز روزگار را ميشنود و گلوله و فحش و جيغ را در مغزشان ميبلعند و زرافههاي دراز كه تمام بزرگيشان هم كودك است. گوشهاي كوچكي دارند كه فقط خشخش برگهاي را ميشنود و از شنودش ياد غذا، مفهوم مطلقي فراي مزه ميافتند. دلم براي آدمهاي در كوچه پس كوچههاي شهر بيشتر از آن كسي كه سيگارش تمام شده و پول ندارد سيگار بخرد ميسوزد، چون زرافههاي دراز، با تمام گردن بلندشان يك انگشت گوش دارند و تمام دنيا را از همان دو انگشت قرار است بشنوند! مثل كودتا و كسي كه سيگارش تمام شده و پول ندارد سيگار بخرد!
پ.ن: خيلي وقت است شهر را نميشنوم، در تمام خيابانها، مترو، اتوبوس، مركبم، در تمامشان، هندزفري نازنين را ميگذارم و از ساسيمانكن تا شجريان و ناظريان را بي تفاوت مينوشم و سيگار هم كه اصلا نميكشم! مثل زرافهها.
نقد كوير من (6)
اين يادداشت را سركار خانم شيوا پورنگ، نويسندهي كتاب من جر ميزنم، دربارهي كوير من نوشته است. پيشاپيش از ايشان متشكرم.
کویر من پر از واژه های خاص و تامل برانگیز است ...نویسنده کویر من یک انسان ظریف کار و هوشمند است ...به نکاتی اشاره می کند و بعد تو را وا می دارد از لابلای خطوط موضوع را بیرون بکشی ...کویر من پر از خداست ..."این خدای تو خیلی بزرگتر از اونیه که باید باشه ها .نگاهش کردم .نگاه بی رمقی که حسش ،ناشناخته بود .خدا اگه اندازه داشت ،من باید بی اندازه می شدم .خدا خداست .چه باور کنیم چه نه !"
کویر من به جدال مردی با خود می پردازد به قول خود نویسنده هذیانهای یک نوزاد در فصل بهار ...مرد یک جور گم شده در طوفان کویر است و شاید به تعبیری بتوان طوفان و کویر را به تند باد درونش نسبت داد ...با آن که کتاب روند داستانی یکنواختی ندارد و حتی سرانجام هم مشخص نیست اما طوری نیست که تو متوجه موضوع نشوی و به توانایی نویسنده در کنار هم چیدن کلمات شک کنی ...من متخصص در نقد نیستم ولی فکر می کنم نویسنده ای با این ذوق ادبی بالا در واژه سازی باید اثری خلق کند که صد برابر بهتر از این اثر باشد و با توجه به این که داستان مربوط به سال 85 است مطمئنم حالا داستانهای ایشان بسیار خواندنی تر است مثل دفتر شعر بسیار زیبایشان و شعرهایی که چقدر زیبا پر از رها و تاثیر ایشان بر وجود نویسنده است ....کار برای یک نویسنده بسیار جوان بسیار قابل تقدیر است و فکر کن من با سی و هفت هشت سال سن تازه یک کار داده ام و او هنوز راه بسیار زیادی برای تکمیل نوشته های بسیار زیبایش دارد ...قسمت آخر تقدیم دفتر شعرش را بخوانید :"به رهای رئوفم که حجم عصیان مرا تحمل می کند و وقتی ناراحت است ،من می خواهم دیوارها را خرد کنم و زمین را گاز بگیرم ،به رهایی که تشریح حرف به حرف ترکیب دوست داشتن است ."
کتاب "کویر من "اثر" آقای امیررضا مافی "
از انتشارات نیمروز را بخرید و بخوانید البته
انتظار نداشته باشید که با نوشته ای معمول روبه رو بشوید.
پ.ن: وقتي شبها تعداد گوسفندها را ميشماري تا خوابت ببرد، گرگها را فراموش نكن! -حتما-
همين اكنون!
يكي از تفريحات ارزان من فكر به درون همهي خانههايي است كه آن ها را از سر بازارچه تا رسيدن به خانهي پدري، در اين كوچههاي تنگ متناقض ميبينم و آنها را تخيل ميكنم.
معاشقه و دعوا، همبستري و ديدن سريال، تلفنهاي عاشقانه، غذاي خوشمزه، نوشتن، روزنامهخواندن. سيگار، ترياك، قليان. مستي و شراب. ديكته، قصه، غصه. سربازي، خيانت، شهوت. دزدي، حمام، گريه. درس، فردا، پرواز. سفر، مردن، زادن.....
وقتي در ميان كوچههاي باريك و قديمي كه هر كدام كوبيده و ساخته شدند راه ميروم. در اين ده دقيقه زماني كه تند تند گام ميزنم به اتفاقاتي ميانديشم كه لانههاي خانه شكل را در خود معنا ميكند. معنا ميشوم. هميشه از دردسرها و امواج سختي كه گريبانم را براي غرق شدن گرفته ميگريزم و به تمام مردم شهر ميانديشم. حوادثي كه همين اكنون، در حال رخ دادن است. خانههايي كه عشق و معاشقه و خيانت است و خانههايي كه دعوا و دزدي و اهانت. به اندازهي تمام قفسهايي كه در شهر هستند، اتفاق و حادثه جاريست و اكنون هر حادثهاي فراي اتفاق پيش روي ماست. به اين تفريح آلوده شويد. خستگي اتفاقات را ميگيرد. همين اكنون!
هذيان
رها همين حالا از يكي از دالانهاي بازار زنگ زد و گفت: سراميكها را خريدم. گوشي را قطع كردم و تمام متن ويرايششدهي مهران را دوباره نگاه كردم. زني در خانهمان را زد و گفت: پيچگوشتي داريد؟ و من بياد نياوردم اين پيچگوشتيهاي ما كجاست. عليرضا از دفتر زنگ ميزند كه زودتر خودت را برسان. نميتوانم. بايد حالا حمام كنم، شايد اصلاح و به اصطلاح تازه باشم. روزهاي سختي است، مثل اينكه تا صبح نخوابي و هنوز در هذيان غرق باشي. من ميروم و رفتن را يك جا در صدور مصدريش عقيم ميسازم. مثل نيلبكي كه پرههايش شكسته است
و آنها كه هنوز قدر باتوم را ميدانند و بيچارگاني كه قدش را. سلول يك روز سلسلهي ما را خواهد برد./
مشغله:آَشغالي 2
شب را كه صبح ميكني، صبح شما را شب ميكند، مشغول! مشعوف.
پ.ن: سردرد!
مشغله:آشغالي
لحظههايم
مدهوش كابوس، كادوي زمانهي ننگ
به دل تنگ بدرنگم شده است؛
مدهوش پُك عميق به قُل قُل انديشه
كه با ذغال اسكناسهاي رنگارنگ،
خوب ميسوزد.
و كسانِ غريبِ معتقد به معاد
كه آزاد، ميترسند
و بي اعتقاد ميپوسند، مدهوش!
و سرانجام
دارد/دارم، درد، دارا/ ندارم.
پ.ن: آنچنان مشغولم كه مشغله جول و پلاسش را جمع كرده و از ادبياتم رفته است.
سيزده آبان/2/
سيزده آبان گذشت، بس چه خونين. مدام هجوم وحشيانه و باتوم و گازِ اشكآور؛ جيغ زنان و گريهي دختران. زنجيرهاي بر افراشته و چماقهاي آسمان دريده. عربدههاي يك مشت كودنِ كجفهم. هليكوپتري بر فراز ميدان هفتتير در حال چرخزني. آدمهايي كه به خانههايي با درهاي باز پناه ميبردند. من كه از بين يك محاصره با تاكسي گريختم و تمام. سيزدهآبان هشتاد و هشت خونين بود. خفقان، صداي گلولهها، مشقي و جنگي. ساعت 3 بعداز ظهر؛ خيابانهاي كثيف و مامورانِ حكومتي، خسته. مردم بهت زده از اين همه سركوب در راه خانههاشان و خشمهاي فروخوردهشان بذر براي حضور آينده.
همانطور
كه در يادداشت قبل، پيشبيني كرده بودم. حكومت دست به سركوب شديد حضور سبزها در
سيزده آبان زد و حالا بايد منتظر دانشگاهها بود. آنفلونزاي فصلي عجين با نيتِ
پليد سردمداران شده و بايد انتظار واكنش دانشجويان بود. فردا شنبه و اولين روزِ
رسمي تشكيل كلاسها پس از سيزدهآبان خونين است. اگر محصلين حركت منسجمي انجام
دهند و از حقوق همصنفيهاي خويش دفاع و در دانشگاهها اعتراض كنند، بايد منتظر
تعطيليِ مكاتب عالي باشيم. آنها روي بازي ما بازي ميخورند و ما هزينه ميدهيم.
هزينههايي به گزافي خون. سرخي خون.
پ.ن: سيزده آبان، پس از سي خرداد، يكي از خونينترين روزهاي پس از انتخابات بود و شما احتمالاً به طرق مختلف از چند و چون آن مطلعيد. لذا از توضيح اضافه گذشتم و به چند جمله بسنده كردم. پيش از هيجان، بينديشيد. بلند لطفاً!
سيزده آبان!
انتظارها به پايان ميرسد و سيزده آبان هشتاد و هشت، متفاوتترين نوع خود را در جشن سيسالگيش ميبيند. سيزده آباني كه در اين سالها به انواع و اقسام تعاريف و تفاسير مزين است و گاهي از آن به انقلاب دوم تعبير و گاه به يك شور و هيجان جواني تلقي ميگردد. سيزده آبان را سران حكومت، روز استكبارستيزي ناميدهاند و حتا امسال اتحاديه دانشآموزان مسلمان، ميخواهند آن را در ورزشگاه آيتالله سعيدي جشن بگيرند. جشن چه؟ اينكه ما انرژي هستهاي را پس از اين همه تبليغ سياسي در توافق با ايالات متحده به آنها سپرديم؟ يا اينكه پس از سي سال شعار مرگ بر آمريكا، نمايندگانمان، با نمايندگانشان ناهار تناول كردند؟ جشن براي چه اتفاقي؟ براي پاسخ به خانوادهي شهدايي كه به خاطر آمريكا ستيزي فرزندانشان را پرپر شده ديدند؟ جشن به پاس چه؟
سيزده آبان نماد حملهي دانشجويان به سفارت ايالات متحده است، كه به نظر من در آن سال، يك كار نابخردانه بوده و اگر دولتي جمهوريخواه در آمريكا حاكم ميبود، سرزمينمان در آن زمان با خاك يكسان ميشد. بايد يادآور شوم، عمدهي دانشجويان تسخيركننده سفارت آمريكا در آن سال، امروز، مغضوبان نظام و حاكميتاند و طرفداران انقلاب فرهنگي و تسخير سفارت شوروي، سردمداران دولت. يعني اصلاحطلبان دربند، راقمان سيزده آبانند و طيف محمود احمدي نژاد در آن سالها طرفدار حمله به سفارت شوروي بودهاند. حال امروز تسخيركنندگان، حمايت نامحسوس ايالات متحده را دارند و محمود احمدينژاد حمايت روسيه را!
از وقايع تاريخي كه بگذريم، سيزده آبان، امسال تنها يك بهانه است، براي با هم بودن. همچون روز قدس. و ماه بعد در شانزده آذر. و در عاشوراي ديماه و بيست و دوي بهمن. اينها بهانههايي هستند براي با هم بودنِ سبزانديشاني كه مجال حضور نمييابند. سبزانديشاني كه از وقايع حكومتي براي ابراز نظر خود استفاده خواهند كرد و اين طراحي، به نوبهي خود خوب است. اما بايد توجه داشت، تئوريسينها اين جنبش هنوز هدف و مقصودي را براي اين حضور سبز پيشبيني نكردهاند. اينكه جوانان، فرياد دولتستيزي سر دهند، تنها نشانهاي از تخالف جمعيت نخبهي كشور با حاكميت است و هيچ دستاوردي جز ابراز مخالفت ندارد. اما اگر هدفي مشخص شود (البته در بيانيهي چهاردهم مهندس موسوي، تا حدودي هدف مشخص شد) سبزانديشان جوان ميدانند براي كدام مقصود خطر ميكنند و در كنار دوستانشان، انتظار باتوم و گازاشكآور و در شرايط بدتر گلوله و زندان را ميكشند. اين هدفگزاري مسيرِ و نگاه پراگماتيستي همهي طيفها را روشن خواهد كرد و اينچنين، تشكلها شكل ميگيرند و راههاي موازي مبارزه را ميآموزند. اينچنين جوانان براي يك هدف (كه البته نبايد راديكال باشد) به ميدان ميآيند و با اميد به آيندهي خويش فرياد ميزنند.
فردا سيزده آبان است. غالب كساني كه سبز ميپوشند، در اين سالها، بيتفاوت به اين روز كارهاي روزمرهشان را ميكردند. اما امسال، اين سيزده آبان. فرصتي است كه حكومت براي تجمع به مردم ميدهد و ما به اجبار در روزهاي آنها(كه البته روز ما نيز هست) خودمان را هويدا ميكنيم و نشان ميدهيم كه چه ميخواهيم و چه قدريم. سيزده آبان هشتاد و هشت، همچون روز قدس هشتاد و هشت، روزهايي متفاوت نسبت به گذشتهي خويشند. چون سيلي از سبزهاي بزرگ و مخالف، براي فرياد خود، شريانها را به رنگ خويش بدل ميكنند و اينچنين ورق هولناك ديگري در دفتر خاطرات سردمداران دولت به يادگار ميگذارند. اما يادآوري چند نكته، در آستانهي اين روز لازم است.
1. احتمال اينكه نيروهاي حكومتي و پليس با جمعيت سبز برخورد نكنند بسيار زياد است. اما نيروهاي مردمي انصار و بسيج، به حتم چون روز قدس سد راه جمعيت خواهند شد.
2. در شرايط بدتر، نيروهاي حكومتي در لباس سبز همراه جمعيت سبزانديش ميشوند و با سردادن شعارهاي راديكال، حساسيت نيروهاي خودشان را بر ميانگيزند و درگيري پديد ميآيد.
3. در شرايط بدتر، نيروهاي حكومتي در لباس سبز، همراه ما، به تخريب اموال عمومي و آشوب دست ميزنند و جوانهاي پر شور را همراه خويش ميكنند، كه اين با سركوب شديد نيروهاي حكومتي و لباس شخصي پاسخ داده ميشود.
4. در صورت درگيريهاي شديد بين نيروهاي حكومتي و مردم، به دليل فضاي متشنج دانشگاههاي تهران و به بهانهي شيوع آنفلونزاي نوع a كه اين روزها بسيار تبليغش را ميكنند، واحدهاي آموزشي تعطيل و جو خفقاني را پديد خواهند آورد.
5. نيروهاي حكومتي با تاييد ضمني حضور ما در اين روز، ميخواهند، اوج جمعيت مخالف را تخمين بزنند، پس حضور پر رنگ ما، فرياد بلندتري نسبت به آنهاست.
نتيجه: از درگيري با نيروهاي مردمي مخالف به شدت حذر كنيم و تا آنجا كه ميشود، تحملشان نماييم. از سردادن شعارهاي راديكال بپرهيزيم تا حساسيتها را كمتر كنيم و جلوي برخورد را بگيريم و با كساني كه اين شعارها را سر ميدهند برخورد دوستانه نماييم. به حتم و به جد، از تخريب اموال عمومي، آشوب، سنگپراني و درگيري شديد اجتناب كنيم، تا مبادا دوستانمان در خطر جاني و مالي قرار بگيرند و به نيروهاي حكومتي مجوز حمله به خودمان را تقديم كنيم. با حضور بيشمارمان، ترس را به پيكرهي دولتمردان تزريق ميكنيم. پس نبايد ترسيد زيرا ما همه با هم متحد، سبزانديش و مبارز هستيم.
به اميد سيزدهآباني سبز و ماندگار در تاريخ مدنيت ايران زمين.
!okh
آخ از دست اين نامجو، محسن، محسن نامجو كه روزگاري ترنجش را با صداي بلند گوش ميدادم و امروز وقتي گلادياتورها را ميخواند، شرم ميكنم. نه بخاطر نگرشي سياسي كه در پَسَش دارد، نه، فقط بخاطر طغيانِ و شورشي كه عليه عقيده ميكند، عليه شرم.(عفت)
به آزادي بيان معتقدم، به ابراز و اظهار نظر نيز؛ اما از كسي كه در نشئگيهايش شعرهاي آوانگارد مودب ميشنيدم، شنيدن قرآن موزيكال سخت است. شنيدن الفاظ ركيك هم. محسن نامجو نخستين خوانندهي غيرزيرزميني ايران است كه در ترانههايش از فحش استفاده ميكند و ساختارشكني عجيبي دارد. او كه سنت ايران و بلوز و راك را از غرب به هم آميخته بود و از ترنج ميگفت، صدايش عجيب نفرتي را حال به دنبال دارد.
اتفاقاً ترانهي گلادياتورها را از نظر غناي ادبي، استعارهها و كنايات بسيار دوست دارم. اما رويم نميشود آن را همراه با رها در اتومبيل بشنوم. آخ از دست نامجو كه صداي منحصر به فردش ترانههاي ناب ديگري را ميخواند و ميتوانست در اوج نفرت از اين اتفاقات اخير، فرياد بزند، شعر بخواند، همه را به سخره بگيرد بدون اينكه لفظ نامتعارفي را بكار ببرد. آخ از دست نامجو كه سورهي شمس را آواز كرده است. آخ از دست محسن كه نه خدا، نه وهمش به بسترش نيامده و او را نيالوده است. آخ از دست اين همه فوران كه حكومتي مستبد باعث شده است و آخ از دست خودمان، كه هنوز تعارفي هستيم و تعارف ميكنيم.
نامجو
را دوست دارم، بخاطر صدا و پيشرو بودنش. بخاطر شكستن ساختارهايي كه قابل شكستن
است. اما به نظرم گلادياتورها اوج ساختارشكني يك خواننده ايراني است و نميدانم او
آلبوم بعدش را چگونه و به چه شكل عرضه خواهد كرد. نامجو از تمام ظرفيتهايش
استفاده نموده و حالا شايد خالي شده باشد از نفرت و نكبتي كه همهمان گرفتار آنيم.
شكست قبح ركيكخواندن در جامعهاي به اصطلاح اخلاقي طرفداران نامجوي پيشرو را كم
ميكند و ارزش فريادش را در ميان تودههاي مردم نيز. نامجويي كه جوانها دوستش
دارند، با افول رو به رو ميشود، زيرا شنوندگانش، قليل و گشادي اشعارش عليل شده
است.
نامجو را هنوز دوست دارم. بخاطر رو بودن تمام آنچه كه ميانديشد و آخ از دستش كه به عقيده حمله ميكند نه به شخص. آخ از دست او و اين فحشهاي نابش. شعرهاي خرامان و كثيفش.
پ.ن: يادداشت بالا نه يك نقد بلكه ابرازِ نظر راست يك شنوندهي معمولي است.
پ.ن2: سر هيچ و پوچ با رها دعوا كرديم، آشتي خواهيم كرد و زندگي ميان اين دو حادثه، دل دل ميزند
.
آرامش میان دسته ها!
براي مسافت كوتاه، هيچگاه بلند پرواز نكن،
زندگي كوتاهتر از يك ميليمتر در طول تاريخ است. /روزگار ما، اميررضا مافي/
آدمهايي كه زياد تلاش ميكنند، آدمهايي كه مدام دنبال اندوختن سرمايه هستند، يا سرمايهگزاريهاي بيش از اندازه ميكنند. آدمهايي كه گمان ميكنند پول، شهرت، شهوت و يا احترام ديگران، تمام طول هفتادساله زندگيشان است، آدمهاي موفقي هستند؛ از آن حيث كه يكي از جنبههاي قدرتمندي را به دست آوردهاند.
اما، به نظر من اين تمام زندگي نيست. شايد بواقع آنهايي در زندگي موفقند كه آرامش دارند، بيدغدغه به سئوالهاي اصلي بودن ميانديشند و پول لازم براي زيستن را دارند. به خوبي در ميان نزديكانشان مشهورند، از نظر خواستههاي مادي راضياند و در ميان كساني كه با او در برخوردند، محترم شمرده ميشوند. اين آدمها آرامش را در كنار خوب زيستن (زندگي) مييابند و مثل نمونهي اول مدام در تكاپوي بيشتر داشتن، بيشتر لذت مادي يافتن، عرضاندام پوشالي كردن، يا احترام ديگران را خريدن نيستند. (البته نه همهي مصاديق اول)
تفاوت ميان نمونهي اول و نمونهي دوم، نوع نگاه به اساسيترين خواستهي دروني انسان است: آرامش. نمونههاي اول مدام درگير مسائل زمينياند، مدام در پي چراييهاي مادي و آرامش را در اين مقولات ميبينند و نمونههاي دوم، وقت فكر كردن دارند، وقت سئوال پرسيدن. وقت در كنار عزيزانشان بودن و به تفكر، جامهي عمل پوشاندن.(آرامش) با اين حال، در جامعه تعداد آدمهايي كه ميخواهند در دستهي اول جا بگيرند بسيار بيشتر از آدمهايي است كه خواهان رسيدن به دستهي دوم هستند.
با اين همه، آدمهايي كه در دستهي اول و دوم ميباشند، بسيار قليلتر از ساير آدمها هستند. يعني آنهايي كه در دستهي اول و دوم زندگي ميكنند، تعدادشان بسيار كمتر از كساني است كه مدام دغدغهي پيشرفت اولي دارند. اينها كه دستهي سوم شايد ناميده شوند، بيچارهترين گروه آدمي هستند، كه نه قدرتمندي دستهي اول را دارند و نه آرامش دستهي دوم. آنها فقط ميخواهند پيشرفت كنند و به دستههاي نخست برسند و چنان دست و پا ميزنند كه از زندگي چيزي نمييابند جز زيستن حيواني.
دستهي چهارمي هم هستند كه در دل دستهي سوم جا ميگيرند، آنهايي كه مثل ما دغدغهي رسيدن به دستهي دوم را دارند، اما پول لازم زيستن ندارند و وقتي كسي پول لازم را نداشته باشد، خود به خود در تكاپوي پول در آوردن، محترم شمرده شدن و يا رسيدن به غرائز انساني تلاش ميكند و پيش از رسيدن به دستهي اول در دستهي دوم آرام ميگيرد.
بايد گفت: اين تقسيمبندي دورنماي تلاشهاي انسان براي ميانگين هفتاد سال بودن حياتيشان است كه گروه دوم از نظر كميتكمترين، سپس گروه اول( با فاصلهي اندكي) و سپس گروه سوم كه در دل خود گروه چهارم را دارد و تقريبا نود درصد آدمهاي دنيا را شامل ميشوند.
من معتقدم با حداقلها هم ميتوان به زندگي دوم دست پيدا كرد. اگر مرز مشخص خود را در دل گروه سوم، به عنوان گروه چهارم در ذهنمان ترسيم كنيم و بدانيم زندگي تنها در يك شرايط از زيستن خارج ميشود و معناي كامل را به خود ميگيرد و آن بودن در دستهي دوم آدمهاست.( از آن حيث كه در آن، تمام خواستههاي مادي و معنوي انسان به ثمر ميرسد). رسيدن به آن سخت نيست، فقط كمي تلاش و ذهن پوينده ميخواهد كه آن را در تمام آدمهاي اين دنيا سراغ دارم.
پ.ن: براي رسيدن به دستهي دوم، توقعات خويش را از لازمهاي زندگي كم كنيد تا با دستهي سوم خلط نشويد./اميرفارابي/
پ.ن2: با اين حوادث مهدي كروبي هر روز محبوبتر خواهد شد! خوب باشيد.
دشمنان!
دشمنان بدانند، اگر آنها رويشان زياد است، ما رويمان زيادتر است. (منبع: آزاد)
پ.ن: دفتر شعر پاها، چهارشنبه، براي كسب مجوز نشر، به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي برده شد و احتمالاً چند ماه ديگر همچون دفتر يك بشقاب شعار و سالاد وصل به صورت غيرمجاز در اختيارتان قرار ميگيرد!
پ.ن2: در نمايشگاه مطبوعات غرفهاي هست بنام شكايت از موسوي! و ما غرفهاي در دل خدا باز كرديم بنام شكايت از دروغگو و كجانديش!
پ.ن3: سيدمحمد خاتمي برندهي جايزهي گفتگوي جهاني سال 2009 شد.
پ.ن4: رسايي، يكي از نمايندگانِ حامي دولت كه در سفر رئيسجمهور به ايالات متحده وي را همراهي ميكرد، ديروز اعلام نمود، يكصد تن از نمايندگان شكايتي عليه مهندس موسي تنظيم و به آقاي محسني اژهاي دادستان كل كشور تسليم نمودند! اما اثري از نام امضاكنندگان نيست.
پ.ن5: روزنامههاي اصلاحطلب در حركتي خواسته يا ناخواسته، هماهنگ، پسزمينهي لوگوي عنوان خود را سبز منتشر ميكنند!
پ.ن5: هر كي كه صبر كنه، دل بَچَشُ بَبر كنه! آفتاب سبز طلوع خواهد كرد.
دعوت به تحصن

بنام آنكه بيهمتاست.
دانشجو
ميميرد/ ذلت نميپذيرد
اساتيد و دانشجويان بزرگوار، امروز در برههاي حساس از تاريخ سياسي و مدني سرزمين مادريمان قرار داريم و وطنِ عزيزمان را چون گوهري به تاراج رفته در دست نااهلانِ كوردل كه تمامِ خواستهشان محو فرهنگ و هنر ايراني است ميبينيم.
اينجا، مكتبي كوچك است، در كنار صدها مكتب و مدرسهي ديگر، كه دانشجويانش، دانش را در كنار بريده شدن سر اعتقاداتشان ميبلعند و به نام اصول از اصالت و راه صحيح زندگي، باز داشته ميشوند.
دانشجوي عزيز بپا خيز كه انقلاب ضد فرهنگي در راه است و تحولي عظيم در علوم انساني كشور به مثابه سلاخي شنيعِ اعتقادات يك نسل، هدف آمران آن. آري، اين همان شستشوي مغزي است، همان تهي كردن ذهنهاي خلاق ما از هر آنچه كه تفكر جهان به دنبال آن است. اگر نگاهِ غربيها، نگاه غلطي است، بايد غلط را دريافت، تا توان مقابلهي علمي با آن را ساخت، نه اينكه تفكرات بريده شدهي يك مشت كجفهم بيسواد، به جاي انديشههاي اصيل انساني قرار داده شود و ما به اجبار محصل اين كجفهميهاي زشت شويم.
چه ميرود بر ما ياران؟ اگر چه قليليم چون قطره، اما، تماممان در كنار يكديگر درياييم. بايد ايستاد در برابر آنچه كه تحول ناميده ميشود و در بطن، قتل حيواني علوم انساني است كه صاحبان انديشه در جهان بدان دست يافتند. بايد ايستاد در برابر آنانكه ياران و همنسلان ما را به جرم ابراز عقيده محبوس و مطرود ميكنند. بايد ايستاد در مقابل هجمهي گستردهاي كه اساتيد بزرگوار و با سابقه را به جرمِ ريش از ته تراشيده وادار به بازنشستگي ميكنند. چه بر سرمان ميرود همدرسان؟ و ما همچنان در ناآگاهي نشستهايم، بيآنكه بگوييم هستيم و چه بسا كه بسيارتر از" هستن". ما اندكي از بزرگاي سيل خروشان نسل شصتيم كه وقت حضور و بودنمان حالاست؛ همين حالا. زيرا كه تاريخ ديگر به ما فرصت بودن نميدهد. ما در برابر اين انقلاب ضدفرهنگي ميايستيم. ما در برابر ظلمي كه به هم نسلان ما رفته است استوار ميمانيم. ما در برابر حبس دوستان و همنسلان آزادانديشمان فرياد ميزنيم و انزجار خويش را از نگاه سليقهاي به اسلام ناب و اصيل نشان ميدهيم. ما براي راهي سبز، نه در زير پرچم كَسها و گروهها، ما براي آزادي و بزرگي و به نشانهي اعتراض عميق به اين تحول شنيع، در كنار هم، دست در دست يكديگر، متحصن ميشويم و حياط كوچك مكتبمان را مملو از خويش ميكنيم تا كجانديشان بدانند، در اين خلوتكدههاي كوچك، ماي بزرگي هست به پهناي فرياد براي آزادي ايران.
همه با هم، در سكوت و سكون حياط دانشكدهي علوم انساني را مملو از خويش ميكنيم و به نشانهي اعتراضي آرام، كلاسهاي درس را در روزهاي پاياني مهرماه، تعطيل اعلام مينماييم.
تمام آنانكه با ما هستند بيايند و كنار ما بنشينند و دربارهي راه آزاد انديشيدن، بينديشند.
آغاز تحصن: دوشنبه،27 مهرماه 1388، محوطهي دانشكدهي علوم انساني دانشگاه آزاد اسلامي، واحد تهران شمال.
بياد دانشجويان ستم ديدهي دانشكدهي فني تهران مركز كه در هجمهي كجفهمان و كجانديشان، سهشنبهي گذشته مظلوم واقع شدند.
پ.ن: شنيدم دعوتنامه به سبك شبنامه، امروز در دانشكدهي علوم انساني پخش شد، اما انگار حراست دانشكده، پيش از آغاز تحصن، جلوي آن را گرفته بود.
او خاتمي است.....
به بهانهي 21 مهرماه، سالروز تولد سيد محمد خاتمي.
او خاتمي
است، بر نگاه واقعيتانگار ما به صداقت كارگزاران يك نظام.صداقتي كه غرق در سياست
پر دغل، زنده بود و گاه پوينده.
محمد سال 22 به دنيا آمد و هر مهر، كه شمارهي سنش دو عدد مثل هم بودند، تاريخ سال هم دو عدد مثل هم داشت. بيست و يك مهر 88، خاتمي 66 ساله شد. شصت و ششسالگي كم نيست، اما به چهرهي خندانِ اين سلالهي نابِ پيامبر نمينشيند و ما را نميترساند؛
محمد، روشنفكر است؛ نه به معناي متداول و ژورناليستيش، او روشن ميانديشد و سعي ميكند بيش از آنكه سياست بورزد، صدق را با سياست بياميزد و به آنچه كه شرط خُلق انساني است عمل كند و فادار است به آنچه كه عهد كرده -تا حد توان-
خاتمي آرمان نسل جوان ايران بود و محافظهكار، چون شرط عقل براي قدم برداشتن لب تيغ سياست و سياستبازي، حذر از شلوغي و شرارت است. خاتمي پر شور بود، اما از افعالش حفاظت ميكرد و گزكي دست هيچ كجانديشي نميداد. او چنين سياستمداري كرد و هيچكس را فريب نداد به ريبي آگاهانه، آنچنان كه امروز ميكنند اينان و چنين نامش محبوب است.
مرد مهري خردادها، شرايط امروز ايران و جهان را با ديدي فرهنگي درك ميكرد و تلاش مينمود آن را در كشوري به شدت سياستزده ترويج دهد و حتا تزريق كند. سيد محمدخاتمي، به زعم بعضي، در هشت سال دورهي رياستجمهوريش، كاري نكرد و از توان اجرائيش شايسته و بايسته استفاده ننمود. اما من معتقدم، اين آرمان بلندپروازانهي ما بود كه خواهان معجزه از سيد، گوش فلك را به فرياد پاره ميكرديم. همين را بس به ديد امروزم كه آنروز، زيستن چون اين روز دهشتناك، طاقتفرسا و زشت نبود و روند زندگي ايراني، كمتلاطم جريان داشت.
همچنين در دورهي نقرهاي او بود كه كتاب، شد كتاب، موسيقي و سينما، به اصالت خويش نزديك شدند. تئاتر قوام يافت و از قوت اينها، مردم انديشديدن را آرام آرام آموختند. او در سيل نگاه بلند ما به آسمان، در دانشگاه توسط خودمان هو شد و ما را به ديدن آيندگان واگذار كرد و هنوز سالي از رفتنش نگذشته بود، كه فهميديم چه گوهري رفته و چهها بر سر ما آمده است.
خاتمي مردِ محافظهكاري است و در تصميماتش اشتباهات زيادي داشته است، با اينحال، هيچگاه اخلاق را فداي سياست و محبوبيتش ننمود، دروغ نگفت و با وعدههاي غريب و حرفهاي عجيب، سر مردم را گرم نكرد. او اگر از آزادي ميگفت، بدان معتقد بود و اگر از عشق ميگفت، طعمش را چشيده بود. وقتي ميخنديد، خندهاش كمتر تصنعي و از سر استهزا شكل ميگرفت و عصبانيتش منحصر براي خودش بود. روزهايي كه ما ميگفتيم دروغ ممنوع، خاتمي نماد صداقت در كردار و گفتار بود. اويي كه ريا نميكرد، ناروا نميگفت، شماتت نميكرد و كمتر كسي را ميآزرد. او سعي ميكرد كه انسان باشد و رئيسجمهور انسانها؛ همين سعي، تمام جريان سبز امروز ما را بس.
به نظرم، نگاه روشن محمد، در طول صدارتش، سلامت اين نظام را تضمين كرده بود كه ناگهان، به يك نگاه تاريك و ظلماني ختم شد و امروز نظام در متزلزلترين وقت تاريخ سيسالهاش روزگار ميگذارند. كسي قدر خاتمي را ندانست و انديشهي روشن او را حتي تئوريك درك نكرد، اگرچه عمل به آن سخت و كمشدني بود.
اين
را فراموش نكنيم؛
خاتمي بت نيست، بتشكن نيست، نه دانشمند خيلي بزرگي است و نه فقيه مجتهدي. او فقط روشن و پاك ميانديشد و بپاس روشن انديشيدن عمل نمودن در ميانِ دنياي دروغ، نامش ماندگار در تاريخ است.
او شصت و شش ساله شد و يكسال به مرگ نزديكتر؛ فردا بالفعل قوهي امروز است و بيخبري، خبر جملهي آن؛ خاتمي با صداقتش ماندگار است و با انديشهي نابي كه در ذهن داشت(و دارد) و سعي ميكرد به آن عمل كند، تحسين ميشود. شصتشش سالگيش مبارك، كه مهر، ماه عجيبي است، در عجين شدن نام همانديشانِ روشنضمير
مهرتان مهرانگيز.
هاشمي يا هايدا /يادداشتي بر كوير من/
مهران ميراحمدي، گاهنامهي كتاب كوتولهها
به
ميدان وليعصر كه ميرسي، دو راه داري؛ شايد هم بيشتر، اما من دو راه داشتم، اينكه به ساندويچ فروشي هايدا بروم و با هزار و هشتصد
تومانِ ته جيبم گرسنگي عميقم را به سطح نزديكتر كنم و يا به پيشنهاد يك دوست بروم
كتابفروشي هاشمي و كوير من امير مافي را بخرم. شما شايد ندانيد جنگ بينِ
خوردن و خواندن چه قدر مهلك است. ياد ژامبون و سس ساندويچهاي هايدا باشي و دلت
ضعف برود و از يك سو بخواهي كتابي خوب به جمع كتابهايت اضافه كني. كتابي كه قطر
كوچكش او را در ميان كتابهاي هر كتابخانهاي گم خواهد كرد. اما در ياد صاحب آن
كتابخانه هرگز.
با هزار و هشتصد تومان پول ته جيبم، جنايتي فراموش نشدني در حق شكم كردم و كوير من را خريدم. اتوبوس سوار شدم و به خانه رفتم. بيست صفحه را با گرسنگي در ماشين خواندم و تلخ زباني با نثر سخت و كسلكنندهي كتاب همراه شده بود و مدام خودم را شماتت ميكردم كه چرا هايدا نخوردي! رسيدم خانه، پاهايم از بس كه در كفش بود بو گرفته بود. رفتم حمام، برگشتم، يك ناهار خوشمزه در ساعت عصرانه خوردم و در اتاقم با بي ميلي تمام كوير من را به دست گرفتم. حس بدي نسبت بهش داشتم، چون آنچه كه انتظارش را ميكشيدم و بخاطرش از مهمترين قضيهي هستي چشم پوشيده بودم در خاطرهي بيست صفحه اتفاق نيافتاد.
ناخودآگاه دوباره حرفاول كتاب را خواندم و از صفحهي نخستِ داستان آغاز كردم. انگار با شكم سير ميتوان جور ديگر نگاه كرد. سطر به سطر را به دقت در ذهنم حلاجي ميكردم. دو داستان در كنار هم، اما تنيده در يكديگر. يك داستان حقيقي كه با افعال گذشته رخ ميدهد و طبيعي و شهري است و يك داستان كه در افعال مضارع اتفاق ميافتد و بيشتر انتزاعي است. داستان اول دربارهي پزشكي متبحر است كه به شدت اعتقادات مذهبي دارد و داستان كوير، پيرامون مردي است كه از شهر گريخته به عشق خدا و در كوير ميخواهد صاف و پاك شود. بخش كوير در واقع انتزاع ذهن آن پزشك است كه در شهر با يك مشكل كوچك درگير و از آنجا در اعتقادات سالهاي درازش تزلزل ايجاد ميشود. كوير من نثر قدرتمندي دارد، نثري كه با ادبيات عامهپسند اين روزها فاصله ايجاد كرده و در يك راه منحصر به فرد از ديدگاه نويسندهاش گام بر ميدارد......
...... كوير من دچار ضعفهايي در پرداخت داستان است كه شايد به دليل قصد ايجاز نويسنده در متن باشد. وقتي كويرمن را ميخواني مبهوتي، بين زمين و آسمان حيران و انگار در آخر داستان هم نه سقوطي در كار است و نه صعودي. شما همچنان بين كوير و شهري. بين آدمها...
.... در بخش پاياني كتاب كوير، دو داستان در هم تنيده ميشوند و كشف اين موضوع خودش لحظهاي شما را متوقف ميكند. اين عمدي است از سوي اميررضا مافي، تا دقت خواندتان در اين بخش بيشتر شود و باز هوش نويسنده را نشان ميدهد. وقتي سطور آخر كوير را به ياد ساندويچ ژامبون هايدا بلعيدم، بين زمين و آسمان ماندم و اين شاهكار داستانهايي از اين قبيل است كه پس از ديدن نقطهي پايان متن، بايد بينديشيد و در فكرتان خلوت كنيد، تا بفهميد اصلاً چند چند شديد!
.... كويرمن، شاهكار نيست، اما داستاني است كه براي اين روزهاي تمامِ ما لازم و كافي است. نه زيادي بلند است كه حوصلهي ماي بيحوصله را سر ببرد و نه آنقدر شخصيت دارد كه بخواهيم، آنها را حفظ كنيم و درگير شويم. كوير من خوب است، به معناي واقع كلمه و خيلي راحت بين بيست كتاب دوستداشتني زندگيم جا گرفته است. كويرمن را نميشود بيش از اين توصيف كرد، زيرا هر آنچه بايد گفت، در متن داستان خواهيد يافت.
اگر
گذرتان به ميدان وليعصر تهران افتاد و گرسنه بوديد و فقط هزار و هشتصد تومان پول
داشتيد، نرويد و ساندويچ هايدا نخوريد. از خيابان گذر كنيد و در ضلع جنوب شرقي
ميدان، كتابفروشي هاشمي را بيابيد و يك كتاب كوير من بخريد، بخوانيد و سير شويد.
فرصت براي خوردن و پس دادن هميشه هست، اما براي خواندن و خلوت كردن، نه! براستي كه
نه.
مهران ميراحمدي
پ.ن: از مهران ميراحمدي متشكرم، اگرچه نميشناسمش.
پ.ن2: دوستاني كه دفتر شعر يك بشقاب شعار و سالاد وصل را ميخواهند، اعلام كنند، خودم تقديمشان ميكنم. البته تعداد اندكي باقي است.
يادداشتي در باب شكنجه
در ادبيات محاورهي اين روزهاي ما، شكنجه واژهي متدوال و معمولي شده است. واژهاي كه گاهي زير تيغ و تنگنظري مزدوران قرار ميگيرد و صفحاتي با اين نام، مسدود ميشوند.
شب گذشته، چند ساعتي دربارهي گروههاي مبارز پيش از انقلاب پنجاه و هفت مطالعه ميكردم. دربارهي كميتهي مشترك ضدخرابكاري، افراد اسير در زندانها، اتفاقات درون بندها و از همه مهمتر انواع شكنجه. و آن را قياس ميكنم با تجربههاي شخصي و شنيدههاي موثقي كه در اين روزها هست.
شكنجه در دوران سياسي ما، شكل جديدي به خود گرفته است؛ اگر در دورانِ پيش از انقلاب، شكنجهگران، از اساتيد اسرائيلي شيوههاي مختلف تنبيهات بدني را ميآموختند، و به نوعي از آزار جسمي استفاده ميكردند كه علاوه بر مشقات فراوان شكنجهشده، دوران نقاهتش كم باشد؛ امروزه، شكنجهي سفيد بيشتر در دستور كارِ شكنجهگران قرار ميگيرد و تنبيهات بدني در موردِ سران و متفكران سياسي، بهرهاي ندارد. شكنجههاي سفيد كه شديداً بر روانِ انسانها تاثير ميگذارد، خيلي هولناكتر از شكنجههاي سرخي است كه منجر به خونريزي و درد ميشود. در واقع شكنجهي سفيد، به انواعي از آزارهاي رواني گفته ميشود، كه افكار فرد در بند را مشوش مينمايد و آنها را با چالشهاي عميق دروني مواجه ميسازد. نمونهي تازهي آن سعيد حجاريان است كه پس از يكصد و هفت روز آزادي از زندان، در مواجهه با دوستان، حقايق متفاوتي از اين روزها دريافت ميكند، كه در بند عكس آن را به او منتقل كرده بودند. او تلويحاً اشاره ميكند كه بازجويان گفتهاند: مردم به جان هم افتادند و يكديگر را ميكشند و شما ميتوانيد جلوي اين اتفاقات را بگيريد. اين از سادهترين نوع شكنجهها و سواستفادههاي سفيد است، يعني بيخبري فرد مورد نظر، تخليهي اطلاعاتي وي و جايگزين نمودن پديدارهايي خودخواسته كه منجر به هدايت ذهني مورد بازجويي است. از ديگر نوع شكنجههاي سفيد، ديدن اجساد در سردخانههاست و يا شنيدن اصوات بلند در اتاقهاي كوچك( آپولو نمونهاي از اين نوع شكنجه در كميتهي مشترك بوده است.)
در هر نقطهاي از جهان، بروز رسواييهاي زندان و ماموران انتظامي موجب فشار بر استعفاي افراد ردهبالاي آن سازمان ميشود. اما در ايران و اتفاقات پس از انتخابات. فرماندهان سپاه پاسداران و نيروي انتظامي، با رد همهي گمانهزنيها، فقط به تخلفاتي در بازداشتگاهِ كهريزك معترف بودند، كه در آنجا قرار است تنها با يك قاضي، و چند افسر انتظامي برخورد قضايي شود.
لازم به ذكر است، در طول هفت سال فعاليت كميتهي مخوف مشترك ضد خرابكاري، تعداد كشتهشدگانِ زير شكنجه، طبق اسناد، حدود سي تاچهل نفر(؟) بودند. بندي كه بدترين و سختترين نوع شكنجهها را براي دستگيرشدگان سياسي اعمال ميكرد و آنان را تا سرحد خودكشي آزار ميداد. در همين حال امروز و پس از انتخاباتِ خردادماه 88 ، به گفتهي منابع دولتي سه نفر، مرتبط با بازداشتگاهِ كهريزك كشته شدند كه اين جاي بسي سئوال دارد. كميتهي مشترك در طول هفت سال با سي تا چهل كشته و كهريزك در طول چند روز با سه كشته. هر دو آمار، از منابع دولتي اخذ شده است و ميتوان در اين باره تحقيق نمود.
شكنجه، از اساس، فعاليتي ضد انساني است؛ مخصوصاً اگر به دليل اعتقادات و تخالف انديشهها بروز كند.
پ.ن: /از كساني كه برا اثر شكنجهي ماموران كميته جان باختند، ميتوان از اميرمراد نانكلي، حسين كرمانشاهي اصل، محمد دزياني و فاطمه اميني نام برد./ شاهي، عزت، خاطرات عزت شاهي (به كوشش محسن كاظمي)، تهران، موسسهي انتشاراتي سورهي مهر، 1384. ص 197.
پ.ن2: لازم به ذكر است، منابع مختلف، كشتهشدگان كميتهي مشترك ضدخرابكاري را متفاوت اعلام كردند، اما بايد اشاره كرد، اين تعداد در طول هشتاد و چهار ماه فعاليت اين كميته پديد آمده است، در حاليكه تعداد كشتهشدگان رسمي كهريزك در طول بيست تا سي روز، سه تا نه نفر اعلام ميشود.
انتزاعي
حوصله نماييد؛
و به مردم دورترها بگوييد: رنگينكمان اينجا، وساطتِ ريشسفيدهايمان را قبول نميكند و نميگذارد، بچههامان روي قوس ملونش، سرسره سواري كنند.
وقتي
آدم برفكي وجود، آب ميشود، حقايقي نمود مييابد كه شايد لحظهها، ساعتها و
روزها، متوالي ذهن را مشغول خويش كند. سئوال، صميميترين دوست هر انسان است
اگر، وقفهاي در روند طبيعيِ زندگانيش ايجاد نكند. سئوال سادهترين و در عين حال
سختترين آغاز چالشهاي دروني آدمهاست كه اگر اندكي تامل را تحمل كنند، به صدق
جريانات چه از حيث راستي و چه از حيث درستي نائل ميشوند.
اما آغازين سئوال، مسئلهي وجود است. وجود چيست؟ تعريف ممكنش چگونه شكل ميگيرد؟ و از كجا مايه مييابد؟ شمس وجود كيست و تار و پود اين مفهوم يا مصداق چگونه است؟
نميخوام ذهن هيچكس را به ورطهي تفلسف بكشانم و تقاضا كنم دربارهي اين سئوالات كليشهاي، تدبر نمايند. ميخواهم بگويم وقتي آدمبرفكي وجود در گرماي تفكر آب ميشود، و وقتي كار و سرمايه، براي اندك زماني به مرخصي ميروند، راه براي يافتن سئوال و سپس انديشيدن دربارهي مفاهيم مسئول گشوده ميشود، كه بشر بواسطهي همين سئوال و جواب از حيوان تميز ميآيد، و وقتي در تعريف منطقي، انسان را حيوان ناطق مينامند، نطق آدمي در اين گسترهي تفكر، متجلي ميشود.
بعضي از سئوالات، به پندار آنانكه فلسفهي تحليل زباني را مورد مطالعه قرار ميدهند، قرارداد ادبياتي است و از متن الفاظ سرچشمه ميگيرد نه از واقعيت. اما اعتقاد ما بر اين است كه يك انسان جنگلي، ميتواند تفكر كند و حتا دربارهي پيشامدهايش كنكاش نمايد. من حتا آنقدر خوشبين هستم كه معتقدم، يك مغز در شيشه، بدون داشتن حواس ميتواند، دربارهي وجود خويش تامل و پيوند وجوديش را استدراك نمايد. و اين رمزي است شگرف در تفكر آدمي.
ميشود مسئول بود، ميشود دربارهي آغازمان انديشيد. وجود را فهميد و دركنارش پول در آورد. آدمهايي كه من هر روز در بازار ميبينم، تمام ذهنشان اسكناسهايي است كه ارزشش از آن ماست. ميشود زندگي را جور ديگري درك كرد و در كنار اين ادراك، اتومبيل آخرين مدل سوار شد. فكر ناطق، انسان را ارضا ميكند و دريچههاي ديگري از ابعاد آدمي را به روي او ميگشايد، دريچههايي كه گسترده و شيواست.
كبكها، وقت خطر، سرشان را در برف فرو ميبرند. شما وقت زندگي كبك نباشيد.
خوب باشيد.
بايد روزگار گران را گران گذراند
كتاب شعرم را روي ميزم گذاشتم و به آن خيرهام. كاش مجاز منتشر ميشد. البته فرقي نيست بين آثاري كه در اين دولت به طور سليقهاي مجاز و يا به طور سليقهاي غيرمجاز اعلام ميشوند.
به جلد كتاب كه كار اميرفارابي است، نگاه ميكنم و به كيفيت بد چاپش، ميخندم و ياد آدمهايي ميافتم كه در كسب و كار بازار قماش، از فردا بايد تحملشان كنم. من كارم نوشتن و خواندن است، اما مجبورم كه بر خلاف ميلم كاسبي كنم. براي اينكه امرار معاش بايدش باشد.
من حالا در هيچ روزنامه و نشريهاي خط نميزنم، هيچ جايي تدريس نميكنم و براي آثارم مبلغ قابل توجهي دستمزد نميگيرم. پس مجبورم كه كار كنم تا زنده بمانم. كار كنم تا زيستن، ادامه يابد. سر شب به رها ميگفتم: كاش من هم چند دوستِ نويسنده و روزنامهنگار براي خودم نگاه ميداشتم تا امروز در نشريات، حرفي از آثارم باشد و نقدي بر نوشتههايم، تا از پس تكرارِ نامم، كار كنم و مجبور نباشم، در دفتري تاريك، با يك مشت شبه آدم زباننفهم سرو كله بزنم..... رها پشت كانتر آشپزخانه حرص ميخورد.
كمال كالاشو، (كه دوست دارد كيوان صدايش كنند، چون از نام كمال ميترسد)، يكبار پرسيد: تو چرا تو هيچ جمع ادبي شركت نميكني؟ و من جوابش را دادم،(شما در نقد كمال از كوير آن را خوانديد) حالا با اينكه به تفكر پشت آن جوابم معتقدم، اما ناراحتم كه چرا تا به امروز، در اصل باندبازي فرهنگ و هنر كشور، دستهاي را براي خودم نيافتم و در گروهي خانه نگزيدم. ناراحتم از اينكه چرا تمام آنهايي كه مينويسند و امروز امور در دستشان است، به مايي كه ديروز مينوشتيم و خودخواسته، به دليل ريزنگري زياد عزلت گزيديم، جور ديگر مينگرند. انگار ما در جواني ژورناليسم منقضي شدهايم. يا به شدت بيفايد پز روشنفكري داريم؟
من
اگر فردا به پيشنهادِ بازار جواب بله بدهم(كه احتمالاً ميدهم)، حداقل دو سال ديگر
در اين صنف بدرنگ، ماندگار خواهم شد و دو سال ديگر تحصيل و تدريس و نوشتن به عنوان
شغل را بايد به فراموشي بسپارم. من اگر فردا به پيشنهاد بازار جواب مثبت دهم، ميشوم
خالصا يك بازاري كه از روند كاسبي، بياندازه متنفر است، ولي چارهاي ندارد و بايد
قبول كند. ياد سطري از يكي از شعرهايم ميافتم: بايد روزگار گران را گران
گذراند.
اينها ناله و شكواييه نيست. كمال ميگويد: اينها هم مثل داستان زندگي آدمها، يك روز داستان ميشود و نوههاي تو ميخوانند كه پدربزرگشان يك روز، مجبور شد، خالصا كاسب بازار باشد تا چرخ گران زندگيش را گران بگذراند. و من به اين حرف فقط آرام نگاه ميكنم.
ساكت
ميشوم. يكي از بچههاي انتشارات زنگ ميزند و ميگويد، كتابفروشي هاشمي، باز هم كويرمن
ميخواهد؛ و خوشحال براي اينكه هنوز كساني آن را ميخوانند. از شما هم ميخواهم آن
را با دقت بخوانيد و برايم نقدش كنيد. بيچشمداشت.
نبودنم 2
به خودم كه نگاه ميكنم، در اين پاييز اسير، خاطرات سالهاي خفته در ضميرم را ميبينم و ناخودآگاه عاصي از ناملايمات اخير. نبودنم به دليل نبودنِ ذهنم و البته پرس و جوي دوستانهي دوستان بود و حالا دست خالي بودنم، بوداي فروريختهي آنهايي است كه دوستم داشتند. در اين روزها، يك بشقاب شعار و سالاد وصلِ نه چندان مجاز منتشر شد و دوستان صد نسخه از كتاب را جاي حقالتاليف به من سپردند و من به شما، تا فهم كنيد چرا، چنين چاكچاك ميشود چرخ غر فرهنگ ما. يك بشقاب شعار و سالاد وصل!
جاي انگشتهاي من
روي تن اين نسلِ سوخته،
ساخته، فرضيهي عامل آتشرا؛
يكي ميگويد:
من
يكي ميگويد:
شما!
چه كسي آتش ريخت به خرمن ما؟
جز ما؟
اِن مَعَ العُسْرِ يُسْرا -سورهي انشراح، آيهي 7-
كمال از لواسان زنگ زد و گفت: ميخوام يك بشقاب شعار و سالاد وصل رو چاپ ميكنم. گفتم: مگه نميدوني؟ غيرمجازه. گفت: باشه؛ من،چاپش ميكنم. اميرفارابي طراحي جلدش را كرد، به همان سادگي كوير من، كه خيليها ازش انتقاد كردند و من دوستش داشتم . شايد بدسليقگي از من است.
كمال از لواسان ميآمد تهران، دنبال كار چاپ و من دخالت نميكردم؛ امير زنگ زد و گفت: پشت جلد چي بنويسم؟ من هم شعركي نوشتم و برايش از پشت گوشي خواندم:
به كَسها چكار،
سرخ است سرزمين مادريم از خون؛
.... اما آخر،
سبز ميشود يك روز،
آن وقت كه در رگهاي شهر ما،
جاي گلوله، گل قسمت ميكنند.
و جاي سوختن از گازها،
بستني!
سبز ميشود يك روز،
نه ديرتر از پژمردنِ واژهي عشق
و نه ديرتر از مردن واژهي زندگي...
به كَسها چكار، ما مهمان آفتابيم.
امير شعر را روي جلد كار كرده بود كه دوباره كمال زنگ زد و گفت: نميخواي چيزي به اول كتاب اضافه كني. من هم بخاطر اتفاقات اخير، اين متن رانوشتم و گفتم جايي در بين صفحههاي اول بگنجاند:
روزي از يكي پرسيدند: دو دو تا؟ پاسخ داد: ده تا. و از آن روز سرزمين مادري من، مملو از تلاطم شد، مملو از خون و فرياد و كسي به كسي رحم نكرد. دايرهي غيرمجازها بيشتر و دايرهي خوبان از نگاه تنگ قاضيان نقطه شد و ما براي ماندن، خودمان را سانسور نميكنيم و شعرهاي نه چندان مجازمان- به زعم آن عينكيهاي خرفت- كه ميگويند شعر نيست را به دست انتشار ميسپاريم، باشد قطرهاي از هويت يك نسل وسيع دريايي!
كه سبز است، مثل برگ، مثل فردا، مثل راه خدا.
دو روزي از كمال و امير خبري نشد تا اينكه، رامين كريمي زنگ زد و از قول كمال گفت: هيچ چاپخانهاي پيدا نشده كه اين جلد و آن صفحه راچاپ كند. كمال پيغام داد بهت بگم: شعر پشت جلد و متن آن صفحه را عوض كن. به كمال زنگ زدم، گفت: خودم روم نشد اين رو ازت بخوام، چيكار كنم؟ گفتم: هر كاري كه دوست داري. گفت: خب جاي اونها چيبذارم؟ به جاي شعر قبلي، يكي از شعرهاي درون مجموعه را انتخاب و به جاي آن متن كذايي آيهي شريفهي: ان مع العُسرِ يُسرا.... .(سورهي انشراح آيهي 7) را جايگزين كردم. (البته بخاطر مزين شدن كتاب به آيهاي مقدس از قرآن كريم براستي آرام و خوشنود شدم)
امشب دوباره رامين تلفن زد و خبر داد كه كتاب در مراحل آخر چاپ است و صد نسخهاش براي توست. حالا من ماندم و شما و همهيآن دوستاني كه ميخواهند ما را دستگير كنند. چه تلاطمات ساكني! آرامش پرهيجاني.
زير لب زمزمه كردم: قفس جان، دوباره، مشامِ من مملو از تو شده انگار. در همان گاه كه سعيد حجاريان حرف ميبافت و تلويزيون براي كلام نامفهومش زيرنويس گذاشته بود. بغض حنجرهام را ميفِشُرد و جهان در خواب است.
گفت؛گفتم
گفت: تو به من باز ميگردي؟
گفتم: مثل موجي كه به ساحل برميگرده؛
گفت: نميخوام مَواج باشي.
گفتم: حتا طوفانيم.
نگاهش كردم و مثل يك بادبادك، تو آسمون ساحل، رقصيدم.
گفت: بيا پايين،
گفتم: پايينم، پايين تر از خدا.
گفت: نه پايينتر.
گفتم: ماه؟
گفت: نه، همين چاهه كه توش كفتر زندگي ميكنه.
گفتم: هموني كه توش آبه؟
گفت: دم ساحل همهجا آبه.
نگاهش كردم، و حرف نزدم، پيرهنم را دريدم و به سمت آب دويدم.
گفت: كجا؟
گفتم: يه جايي عميقتر از چاه.
گفت: زير آب كه نميري؟ رو موجها ميموني.
گفتم: من احمقم؟
گفت: كاش احمق بودي.
گفتم: چون عاشقم؟
گفت: نه چون هنوز نميدوني كه آدم تو آب دريا فرو نميره.
موهاي اندكم كه در نسيم ساحل، بلند شده بود را با دست صاف كردم.
گفتم: تو بگو من چيكار كنم.
گفت: چهار دست و پا بنشين.
نشستم، نگاهش كردم، نگاهم پر از سئوال بود.
گفت: عر عر كن.
گفتم: مثل خر؟
قهقهه زد و گفت: آره ديگه.
عر عر كردم: عر عر عر.
گفت: سوارت بشم؟
گفتم: كمرم درد ميكنه.
گفت: من سَبُكم.
گفتم: سبكتر از بادبادك؟
گفت: آره.
نشست روي كمرم، زد پشتم و گفت: هي برو. تو شنهاي ساحل، چهار دست و پا رفتن سخت بود. كمرم درد گرفت.
گفتم: كمرم درد گرفته.
با يك تيغ، زخم انداخت پشت گردنم. رم كردم، افتاد، خنديد. گفتم: چته؟
گفت: سوزش اين آزاردهنده تره يا درد كمر؟
گفتم: كمر، چون زير بار سنگين حضور تو مونده.
گفت: برو تو آب.
گفتم: چرا؟
گفت: چون آب شور دريا بخوره به زخمت و سوزش زخمت بشه قد درد كمرت.
گفتم: اما من ميخوام برم آسمون كه باد زخممو ببنده و اين سوزش به درد مضاف نشه.
گفت: تو خيلي احمقي كه گمان ميكني باد بهتر از آبه،
گفتم: آخه عاشقم مثل خاك و تو آتيشي. نميدونم شايد جديدا، عشق مترادف خريته. آره؟
گفت: آره. حالا بدو برو تو آب.
دويدم به سمت آب. پشتم دويد.
گفت: شلوارتو دربيار.
گفتم: زشته.
گفت: همين كه من گفتم.
شلوارم رو هم در آوردم. خلوت بود. رفتم تو آب. دوربينش را بيرون كشيد و عكس گرفت.
ابر شد، باران آمد. موجهاي دريا بلند شدند. پشت گردنم ميسوخت و او از عمق ساحل مرا ميپاييد.
گفتم: بيام بيرون؟
گفت: اگه بياي بيرون كجا ميري؟
گفتم: به فداي تو.
خنديد و گفت: نميخوام، همون جا موندگار شو.
گفتم: بارون ميآد. موجها بلندن.
گفت: بادبادكت هم به آسمون نميره خره. بارون ميندازتش.
گفتم: خب سردمه.
گفت: به من فكر كن گرم ميشي.
گفتم: تو فكر ميكني من احمقم؟
گفت: خودت چيفكر ميكني؟
گفتم: اينكه تو احمقي.
قهقهه زد و گفت: راست ميگي.
برگشتم به ساحل، روي شنهاي خيس و پريدم، تو اوج بارون، اون رو زمين بود و من تو آسمون. اشكهاي ابر منو سنگيننميكرد، چون من از دريا پر بودم.
گفت: بيا پايين.
گفتم: تو ميري تو چاه؟
گفت: خب ميخوام ببوسمت.
گفتم: بيا تو آسمون.
گفت: دلم برات تنگ ميشه،
گفتم: خرم باش.
گفت: تلافي، خيانته.
گفتم: بمير و چشمهام را بستم.
باران كه تمام شد، جنازهاش كنار آب بود و من آرام آرام روي شنهاي خيس به سمت خانه ميرفتم. دوربينش در دستم بود.
عشقم گفت: چه شد؟
گفتم: مُرد؟
گفت: چه جور؟
گفتم: اينبار خودم هم نفهميدم!
عكس
عريانم را به عكس جنازهاش كه انگار در آب خفه شده بود چسباندم و كنار همهي عكسهاي
مشابه ديگر گذاشتم؛ آرم و بي سر و صدا در آغوش عشقم خزيدم.
گفت: مُردن؟
گفتم: زوده.
گفت: آخه ديگه كسي نمونده كه بميره.
گفتم: تو!
و نگاهمان متصل در هم خشك شد. من منفردترين احساس جنايتم.
گفت: به خدا بازميگردي؟
گفتم: مثل موج به دريا،
گفت: و جهنم.
گفتم: آتيش هميشه دشمن من بود.
گفت: و تو دشمن اون.
چراغها را خاموش كردم.
صداي
خش خش ميآمد. ترسيد، گفت: نوبت منه؟
گفتم: آره.
گفت: چرا؟
گفتم: بخاطر اينكه نگاهت قاتله.
گفت: من راضي به مرگ كسي نبودم.
چراغها روشن شدند، صاحب همهي عكسهايي كه روي ميزم مرده بودند، جمع و كيكي در دست داشتند كه مملو از شمع بود و آتش. فرياد زدند: تبريك و عشق من خشك شد.
انگار، سالگر عشقمان را در جزيره جشن گرفته بودند.
گفت: تو ديوانهاي؟
گفتم: بيشتر از خدا؟ من همه را در باور تو كشته بودم و تو آرام نشدي انگار.
حرفي نزد و من به او بازگشتم، مثل موج به دريا. مواج و حتا طوفاني.
مثل بادبادك در آسمان، رقصان
مثل آتش شمعهاي روي كيك، عريان
مثل شن خيسِ ساحل، خر.
سحرگاه
31 شهريور 88.
پ.ن:
چند بار
بخوانيد و در پشت داستان مسخرهاش پيِ استعارهها و ايهام در فكر بگرديد، تك تك
بندهايش، مملو از منطور است. ممنون.
گرامی باد این دو اشاره.
پر از دردم، از این اتفاق، از این تشتت آرا؛ از اینکه برای عده ای امروز عید است و برای عده ای دیگر دیروز، و همه ی مردم مسلمان ایران از این آشفتگی، نگران و ناراحتند. از اینکه پس از یک ماه روزه داری، با دلی چرکین عیدشان را، جشن گرفتند و یا افرادی مثل من، در عید آن ها روزه داری نمودند. چطور می شود چنین اختلافی دامن دین ما را بگیرد و مراجع و علما که محل رجوع و سئوال پیروان شیعه هستند، نتوانند به رایی واحد دست پیدا کنند و جماعت روزه دار را از چنین بلاتکلیفی بدمزه ای خارج و به یک شکوهِ و سامان خوب برسانند.
من شخصاَ (و در حال حاضر)، پیرو هیچ مرجعی نیستم و در این باب بحث زیاد است، اما اینکه چرا دیروز را روزه گرفتم، اذعان علمای بزرگواری مبنی بر عید نبودن بود، که هم مشی سیاسی شان را مقبول تر می دانم و هم شجاعتشان را بیشتر و جالب تر این بود که آیت الله مکارم شیرازی، که یک مرجع محافظه کار محسوب می شود، دیروز برای خواندن نماز عید در حرم دخت موسی بن جعفر(ع) در قم حاضر نشد و این یعنی به زعم او دیروز عید نبوده است. بعضی ها از من پرسیدند، چه فرقی می کند؟ اصلا عید کدام است؟ پاسخ دادم: عید زمانی است که مردم بازیچه ی رخدادهای رنگارنگ اطرافشان نباشند. زمانی است که مردم در یک روز مشترک، جدای از تفاوت ها و حتا تغایرات عقیدتی و سیاسی شان به یکدیگر تبریک بگویند و از این اختلافات خرفت و اشتباه خارج باشند. روز فطر(که به نظر بنده، امسال شباهتی به عید ندارد) برای من، امروز، دوشنبه، 30 شهریور 88 است، و به جای تبریک برای آن، از ترکیب گرامی باد استفاده می کنم.
روز قدس امسال، روز تجلیِ نماد سبز بود. روزی که قدس مقدس در آن جامه ی سبز به تن کرد و من در کنار این خیل عظیم نظاره گر بودم.(درباره ی اتفاقات رخ داده در این روز دوستان به طور مفصل مطلب نوشتند و من بخاطر بیات بودن موضوع از بیان آن صرفنظر می کنم) اما دیروز در دیداری خصوصی با یکی از رهبران جنبش سبز، از ایجاد هدف، برای پتانسیل و نیروی بالقوه ی مردم سخن گفتم، که درباره ی این موضوع در مطالب بعدی بیشتر خواهم نوشت. اما شما هم بیندیشید، این سیل عظیم مردم که با وجود تهدیدات، سبز می پوشند و به میدان می آیند، باید چه هدفی را دنبال کنند؟ و آیا نیل به این هدف و تشریح آن، بدون رهبری جامع و شجاع ممکن است؟ هدف جنبش سبز منطقاً چیست؟ آن رهبر در پاسخ سئوال من شانه ای به علامت نمی دانم بالا انداخت و من شوکه و نگران شدم؛ وای اگر این نیروی در صحنه سرد شوند و پوک. چه کسی مسئول است؟
از شما می خواهم فکر کنید و هدف یا هدفمان را از سبز بودن و سبز ماندن تشریح و اعلام نمایید.
عيد فطر؟
بايد اعلام كنم، تا اين لحظه كه ساعت 4 صبحِ يكشنبه، 29 شهريورماه 1388 هجري شمسي است، آيات عظام، منتظري، صانعي، صافي گلپايگاني، موسوي اردبيلي، بيات زنجاني، امروز را عيد فطر نميدانند و معتقدند عيد فطر دوشنبه است. لذا از تمام دوستان ميخواهم، اين خبر را به اطلاع ديگران برسانند.
در ضمن يادآور ميشوم تاريخنگار سايت رسمي آيتالله سيستاني، تاريخ اين لحظه را 30 رمضان 1430 ثبت نموده است.
پ.ن: بعضياز مراجع شيعه معتقد به اين امرند كه اعلام رويت ماه،- عيد فطر و اول ماه رمضان - بر عهدهي حاكم شرع است و حتا اگر آن مرجع خود به علم و يقين نرسيده باشد، حكم حاكم شرع واجبالاجراست.
روز سبز = روز قدس
Sms رسید: امیر جمعه عروسیه؛ ولی بابای دوماد نمیاد. می خوان طرف دوماد رو مرخص کنن، تا فامیل های عروس هر چقدر که دوست دارن بخورن و بگردن و گردن کلفتی کنند. تو میای به دفاع از بابای دوماد؟
شرح: جمعه روز قدس است، علی اکبر هاشمی رفسنجانی پس از سی سال نماز خواندن در این روز، به عنوان امام جمعه، جای خودش را به احمد خاتمی(...) داده و ناطق نوری که همیشه سخنران پیش از خطبه ها بوده ، جای خودش را به محمود احمدی نژاد سپرده است و... . با این حال و ظلم جمعه همه با هم، با اندیشه ی سبز نماز فرادا می خوانی...
آن ها که آمدنی هستند اعلام کنند. گفته اند ما که نباید برویم!
پ.ن: دفتر شعر یک بشقاب شعار و سالاد وصل را به صورت غیرمجاز جدی بگیرید.
به فراخور حال
.... نفس را كمكم ميكشم. كنج شبستان يك مسجدِ آشنا نشستم؛ كتابچههايي را در ميان جمعيت تقسيم ميكنند كه هر جلد آن حاوي يك حزب از قرآن كريم است. سهم مرا كه ميدهند، بوسهاي بر جلد آن ميزنم و روي پايم ميگذارم. روضهي مداحان تمام ميشود و چراغها را روشن ميكنند. چند نفر آشنا را در بين جمعيت ميبينم و با آنها از دور سلام و عليك ميكنم. دقايق استراحت است و بعضيها ميروند براي تجديد وضو.
ربع ساعتي ميگذرد و من مشغول نوشتن جملههايي احساسي در دفتر جديدم هستم. گذر زمان را احساس نميكنم، اما نگاهِ خيره و پرسشگر اطرافيان تمركزم را بر هم ميزند. كلافه ميشوم، درنگي ميكنم، ميبينم، جمعيت به شبستان بازگشتهاند و يكي از- ظاهرا- مومنان، شعري را در مدح حضرت علي(ع) ميخواند و سپس براي سلامتي آقا طلب صلوات ميكند، من براي سلامتي امام حاضر در دلم صلوات ميفرستم و بعضي براي سلامتي رهبر. هر كس به فراخور حالش! بعضيها هم اصلا صلوات نميفرستند و دهان ديگران را نگاه ميكنند.
ميخواهند به پناه قرآن بروند، چراغها خاموش ميشود و حاجآقا با صدايي محزون ميگويد: قرآنها را باز كنيد و جلوي چشم بگيريد. قرآن را كه باز ميكنم ميبينم، فقط جلد است و از اندك آيههاي آن حزب خبري نيست. دلم ميگيرد. رخم را بالا ميكشم و ميگويم: يعني بين اينهمه آدم من بايد بينصيب ميموندم؟
خودكارم را برميدارم و در حين اشارات حاجآقا، كورمال كورمال سورهي حمد را درون جلد مينويسم و آن را همراه جمعيت روي سرم ميگذارم. طنين الله در تمام محل ميپيچد! لبخند به لبم مينشيند و در دلم ميگويم : خدا جون ركب خوردي. هقهق مردم بلند ميشود.
مراسم تمام و روحاني در حال دعا، به اين جمله ميرسد: خدايا، مسببين اختلافات جامعهي ما را اگر قابل هدايتند، هدايت كن، و اگر نه، از صفحهي روزگار محو. تمام مسجد، با هر تيپ و قيافه، الهي آمين ميگويند( حتا صداي زنها هم رسيد). و من دانستم هر كس در شناخت مسبب اختلاف آزاد است، باز هم به فراخور حالش.
بعد از مراسم كنار حاجآقا رفتم، خنديد و بيآنكه زبان بجنباند، جلد سبز قرآنش را با انگشت نشانم داد . خندهاش كار را تمام كرد و مرا خوشحال؛ ديگر سئوالي نبود. چشمهايم خيره به نور سبز بالاي محراب، زير لب زمزمه كردم:
تمام ميشود يك روز،
روزههاي ما،
كه هر گرسنگي، فطري به دنبال دارد،
و هر فطرتي، حقيقتي.
و هر نهالي، سبزي تنومندي.
تمام ميشود يك روز غصههاي ما
و قصيدههاي حبسي،
قصههاي قفسي.
پ.ن: آنهايي كه اينشبها به احيا ميرفتند ميدانند، هر كسي با هر لباس و پوشش و عقيدهاي، با نماز و بينماز، با روزه و بيروزه، معتقد و ملحد، به مراسم ميآمدند و باز هر كدامشان به فراخور حالش، قصد و نيتي داشت: از براي يافتن جفت بگير تا قصد توبه؛ اما آنچه مسلم بود، لرزيدن دلِ همهي آدمهايي است كه با خودشان و احتمالاً خدا خلوت كردند. حتا براي يك لحظه، حتا براي هزار دم.
پ.ن2: ميخواهند، مهدي كروبي را دستگير كنند؛ اگر عقل داشته باشند(فرض محال، محال نيست)، اجراي اين حكم را به بعد از روز قدس و سنجش حضور مردم موكول ميكنند. پس بايد در جمعهي آخر ماه رمضان، باشيم، تا كساني مثل او، سبزانديش همچنان باشند. اين روزها، هيچكس در اين سرزمين مادري ايمن نيست. حتا همين ما كه از اشارات سياسي هم منع ميشويم. به فرا...
پ.ن3: آزادي و آزادگي محمدرضا جلاييپور را به همسر صبورش فاطمهشمس، به پدر بزرگوارش حميدرضا جلايي پور و به تمام خانواده، دوستان و دوستدارانش تبريك ميگويم.
شكم، دوميش
پيشبند: بينندههاي گذري اين صفحه از خوانندگان دائمي آن بيشترند. اين را از روي آمار عرض ميكنم؛ پس لازم است براي دوستاني كه از صفحات ديگر به اين صفحه رهنمون شدند، توضيح دهم، اگر اين مطلب را خوانديد و با مطلب قبل قياس كرديد، گمان نبريد كه نويسنده، آدم دزد يا احمقي است كه از هر جا، هر چه به نظرش خوب ميآيد را انتخاب ميكند و در صفحهاش ميگذارد، بلكه اگر تا پايان اين مطلب ادامه دهيد، متوجه خواهيد شد كه من چرا از شاخههاي متفاوتي مينويسم و البته براي همهي آنها دليل اندكي خواهم آورد.
شكم،
دوميش،
پتوس (نام خودساخته؛ مخفف پيتزاي تن و سيبزميني)
پتوس را در يك نيمهشب زمستاني اختراع كردم. كلافه از نوشتن و گرسنه بخاطر نبودن رها؛ پشت ميزم، به تن و بدنم كش و قوس ميدادم و براي تفنن، ريموتِ تلويزيون را برداشتم و شمارهي يكي از كانالها را فشار دادم. يكي از اين سريالهاي بيخودي بود كه نيمهشبها تكرار ميكنند. سر بزنگاه؛ يك سكانس از مهماني مجلل با ميز رنگارنگي از غذا كه به همين مناسبت چيده بودند. با نظارهي درياي خوردنيهاي لذيذ، نوشتن از يادم رفت و دلم ضعف؛ تخته كليد را از روي پايم بلند كردم و كنار كيس گذاشتم و به آشپزخانه رفتم. در جستجوي خوراكي، اينها را ترجيح دادم و با آن پتوس پديد آمد.
مواد مورد نياز براي تهيهي پتوس:
يك عدد كنسرو تن ماهي. سه عدد سيبزمينيِ متوسط. يك نصفه فلفل دلمهاي. ژامبون تنوري مرغ يا گوشت(به اندازهي ميل). پنيرپيتزا. يك بسته چيپس معمولي. روغن سرخ كردني، روغن زيتون، سس مايونز، سس قرمز، ليموترش و نمك( به اندازهي ميل)
روش تهيهي پتوس خيلي سخت نيست. اول از همه بايد سيبزمينيها را پوست بكنيم، حلقه حلقه كنيم و بعد هر حلقه را به چند قسمت تقسيم نماييم و آنها را در مقدار اندكي روغن مخصوص سرخكردني بريزيم. قبل از اينكه سيبزمينيها طلايي رنگ يا سفت شوند، آنها را بر ميداريم. از اينجاي كار ساده است. اول در يك ظرف پيركس(نام ديگري دارد كه من فراموش كردم، الان هم رها خواب است و نميتوانم اين نام يا اصطلاح را ازش بپرسم) تن ماهي را ميريزيم و با قاشق و چاقو آن را ريز ميكنيم. سپس ورقهاي ژامبون را به تكههاي كوچكي تقسيم و فلفل دلمهاي را نيز قاچ قاچ ميكنيم و آنها را با سيبزميني روي تن ميريزيم و با كمي روغن زيتون به يكديگر مخلوط ميكنيم. وقتي خوب اين مواد خوشمزه را به هم زديم، چيپسها را درون آن ميريزيم و سعي ميكنيم، بين مواد خرد شوند. سپس با قاشق اين مخلوط را مسطح و پنير ورقهاي پيتزا را روي آن ميگذاريم (يكبار هم پنير پيتزا را رنده و با مواد مخلوط كردم كه آن هم خيلي خوب شد) بعد ظرف نشكنمان را درون مايكروويو يا فر قرار ميدهيم و تا زمانيكه پنيرها آب شوند، منتظر ميمانيم.
حالا يك پتوس عالي داريم و با تركيبي از سس مايونز و قرمز به همراه ليموترش نوش جانتان. بايد اضافه كنم، پتوس براي بيماران قلبي عروقي و بيماران فشار خون مثل من، نقش يك كاتاليزور براي مردن را ايفا ميكند. اما چون معتقدم، آدم از خوردنيهاي خوشمزه نبايد گذشت آن را به شدت پيشنهاد ميكنم.
اگر پتوس را نوش جان كرديد و باب طبعتان واقع شد، ما را بيخبر نگذاريد....... نمكدون؟
پ.ن مهم: آقاي پوپو، شما را بسيار در اين چند وقت تحمل ميكردم، اما حالا كه سالاد پيشنهاد ميكنيد تمام حدسهايم براي اينكه شما ميخواهيد صرفا خودتان را مطرح كنيد، برايم مسجل شد. دربارهي فلسفه حرف ميزنيد، كتاب داستان مينويسيد، نطق سياسي ميكنيد، در بازار پارچه، سر و سري داريد، آشپزي ميكنيد، زورخانه ميرويد، شوهر رهاييد؟ شما چكارهاي؟ اگه ناراحت نميشي، به نظرم يك خاليبنده تمام عياري كه ميخواهي مشتري وبلاگت را مدام بيشتر كني، اينها را گفتم كه بداني ما خودمان ذغالفروشيم. – ناشناس-
اين كامنت را يكي از دوستان براي مطلب قبل گذاشته است، كامنتي كه قبيلش را بسيار ديده و خواندهام. اما چند مورد را جهت تنوير افكار عمومي مطرح ميكنم:
اول: اين خانم يا آقا، احتمالاً خودش جز مشتريهاي پر و پا قرص اين صفحه است كه از همهي جزئيات زندگي من با خبر ميباشد. پس يا نوشتههاي مرا دوست دارد و يا مازوخيست است.
دوم: من فلسفه ميخوانم و آن را بيشتر از آكادميك بودنش، دوست دارم و در آن كند و كاو ميكنم.
سوم: داستان مينويسم، چون از هفت سالگي، پدرم نوشتن را به من توصيه كرد و من در اين راه تا به امروز روحي ارضا شدم( به معناي واقع كلمه). اين يك اعتياد دوستداشتني است. در ضمن يادتان رفت بگوييد شعر هم ميگويم( كه آن جوانتر است) و تا قبل از اتفاقات انتخابات، بعدازظهرهايم را در نشر نيمروز فعاليت ميكردم.
چهارم: غالب آنانكه فلسفه ميخوانند، داراي نظريات سياسي نيز ميباشند، چون فلسفه اعم از سياست است. به علاوه همهي آدمها ميتوانند نظر سياسي داشته باشند. شما در بحثهاي درون تاكسي شركت نميكنيد؟
پنجم: از راه پارچه(نه پارچهفروشي) اصلاً ارتزاق ميكنم .
ششم: به شكم خيلي بها ميدهم، به دلايلي كه در مطلب سالاد گوجه عرض شد، و شاهدش وزني(جرمي) برابر يكصد و بيست كيلوگرم است.
هفتم: سالهاست، كه به رشتهي كيوكشين كاراته مشغولم و چند سال اخير را با علاقهمندانش سر و كله ميزنم و باشگاه را زورخانه مينامم.
با تشكر.
من از چه بگويم، يا علي(ع)؟
علي(ع)، براي ايرنيان، اسوه است. چه خداپرست و مسلمان، چه پيرو ساير اديان و چه سجدهكننده بر بتان و بيبتگان. او چنان بزرگ است كه ياعلي در اختتمام هر ديداري، ذكر پيش از خدانگهدار و فردا، به قول تاريخ، روز شهادت نماد بيدار است. بيست و يكم رمضان:
از وقايع آن زمان و چگونگي شهادت ايشان، از پايمردي رادمردان و ناپاكي كوفيان، از تمام پلشتيهاي آن دوران ميگذرم و ميمانم با اين زخم عيان؛ زخم روي پيشاني امروز آزادگان كه نفْسِ حليم سربدان، از آن ذوب ميشود آنچنان. نقل من از قتل است و جنايت، تجاوز به اسم مغلوط سعادت، كورضميري و زوال آرام غايت و مرگ انقلابي كه ميخواست، اسلام را نهادينه كند در نهايت. ميخواهم بگويم از فرزندان اين ميهن، كه طعمِ خون و گلوله و چوب را به يك چشيدن، وعده دادند، انوار ناب سبز بودن را، به اصطبل حيوانيت يك مشت كارگزار كودن.
ميخواهم بگويم از خشم اله، فغان از اين خيل مردم بتپرست و شخص پرست ناآگاه، بگويم ز زخمهاي بيگاه و غرش اين شريان سبزِ به سرخي فتاده در بزنگاه. گاه، گلوي برادري به تيغ نامردي دريده ميشود، آه و گاه بكارت دختري، -چه جسمش و چه روحش- به دست قاتل حيواني ميشود، سياه و آن مبارز نستوه فرياد ميزند: منم بيگناه.
من از چه بگويم، كه خون روي شمشير، به چكهي ابري خزيده از جمعه، به خيزش مردمي دلير، سبز ميشود و ميافتد از نجاستِ سرير، آن حاكم قتال، سرشكسته و زبون به زير. روزي نه چند روز دير كه ايران سراي من است، سراي توست اي شبگير.
من از علي بگويم، يا ز وارثان نامش، من از نامداران بيبن مسلمان شكل بگويم يا از خصايل پاكش. من از چه بگويم كه گفتنِ امروز، تمام، نذر كفن است و عروج به جايگاه بيبديل خاك پايش.
چه امروز فغان ز سر ميرود هر دم. من از سلالهي پيامبر رحمت چه ديدهام، سراسر دردم. در اين شكار آزادي غريب ما، من از شكوه رنج،چه رخ زردم. به پيوستن نام شهيد، در پس نام، اضافه ميكنم يك فرياد: من مردم. به حق ايستاده بودم، دست خالي، به شما سنگ زدم، بتان پوشالي؛ كمان اندرز تو، گريبان است. بكش تير ز كش، كه مرگ توست،آمالي. چه ميرود، چه بگويم علي، شه شاهان. كه بيگنهان، دست بستهاند و حيران و عدهاي به نام پاك و بلندت، ميكنند چپاول و خيرگي بر جانان.
چه گويم از اين اسلام، كه نام آن فقط به اين طريق مانده است، اگر كسي زند حرفي عليهَش، كَنَند زبان آزاديش از كام. چه گويم كه اين نيست حتا قوس يك لام، چه رسد به راه رحيم طويل اسلام. من از تو بگويم يا به تو؟ من از چه بگويم علي جان، جز راه نو.
به قول شهريار، تويي هماي رحمت، وقت نار، علي تويي يگانه ستون استوار كه اين جماعت شنيع نابهكار، به حق ناحق، ميزنند سينه زير علمت اي مهربان يار.
چه كردهايم، چه بر سر ما ميرود، هر وقت. شكايتي بود و تمام؛ از اين فرومايگان بدبخت كه روزي نه چندان روز دير، ميپوسند، بر ستونهاي بلند آزادي و عدالت، سخت.- لخت و عور، طعمهي كركسان، بيرخت.-
سبز مانيم كه سبز بودن از آن ماست.
و اسلام اين نيست، كان راه ماست.
پ.ن: نبايد مينوشتم، اما يكبار ميجوشد و يكبار ميبارد. آنچنان كه دير شود، هر آنچه بايد. يا علي!

