سيزده آبان/2/
سيزده آبان گذشت، بس چه خونين. مدام هجوم وحشيانه و باتوم و گازِ اشكآور؛ جيغ زنان و گريهي دختران. زنجيرهاي بر افراشته و چماقهاي آسمان دريده. عربدههاي يك مشت كودنِ كجفهم. هليكوپتري بر فراز ميدان هفتتير در حال چرخزني. آدمهايي كه به خانههايي با درهاي باز پناه ميبردند. من كه از بين يك محاصره با تاكسي گريختم و تمام. سيزدهآبان هشتاد و هشت خونين بود. خفقان، صداي گلولهها، مشقي و جنگي. ساعت 3 بعداز ظهر؛ خيابانهاي كثيف و مامورانِ حكومتي، خسته. مردم بهت زده از اين همه سركوب در راه خانههاشان و خشمهاي فروخوردهشان بذر براي حضور آينده.
همانطور
كه در يادداشت قبل، پيشبيني كرده بودم. حكومت دست به سركوب شديد حضور سبزها در
سيزده آبان زد و حالا بايد منتظر دانشگاهها بود. آنفلونزاي فصلي عجين با نيتِ
پليد سردمداران شده و بايد انتظار واكنش دانشجويان بود. فردا شنبه و اولين روزِ
رسمي تشكيل كلاسها پس از سيزدهآبان خونين است. اگر محصلين حركت منسجمي انجام
دهند و از حقوق همصنفيهاي خويش دفاع و در دانشگاهها اعتراض كنند، بايد منتظر
تعطيليِ مكاتب عالي باشيم. آنها روي بازي ما بازي ميخورند و ما هزينه ميدهيم.
هزينههايي به گزافي خون. سرخي خون.
پ.ن: سيزده آبان، پس از سي خرداد، يكي از خونينترين روزهاي پس از انتخابات بود و شما احتمالاً به طرق مختلف از چند و چون آن مطلعيد. لذا از توضيح اضافه گذشتم و به چند جمله بسنده كردم. پيش از هيجان، بينديشيد. بلند لطفاً!
سيزده آبان!
انتظارها به پايان ميرسد و سيزده آبان هشتاد و هشت، متفاوتترين نوع خود را در جشن سيسالگيش ميبيند. سيزده آباني كه در اين سالها به انواع و اقسام تعاريف و تفاسير مزين است و گاهي از آن به انقلاب دوم تعبير و گاه به يك شور و هيجان جواني تلقي ميگردد. سيزده آبان را سران حكومت، روز استكبارستيزي ناميدهاند و حتا امسال اتحاديه دانشآموزان مسلمان، ميخواهند آن را در ورزشگاه آيتالله سعيدي جشن بگيرند. جشن چه؟ اينكه ما انرژي هستهاي را پس از اين همه تبليغ سياسي در توافق با ايالات متحده به آنها سپرديم؟ يا اينكه پس از سي سال شعار مرگ بر آمريكا، نمايندگانمان، با نمايندگانشان ناهار تناول كردند؟ جشن براي چه اتفاقي؟ براي پاسخ به خانوادهي شهدايي كه به خاطر آمريكا ستيزي فرزندانشان را پرپر شده ديدند؟ جشن به پاس چه؟
سيزده آبان نماد حملهي دانشجويان به سفارت ايالات متحده است، كه به نظر من در آن سال، يك كار نابخردانه بوده و اگر دولتي جمهوريخواه در آمريكا حاكم ميبود، سرزمينمان در آن زمان با خاك يكسان ميشد. بايد يادآور شوم، عمدهي دانشجويان تسخيركننده سفارت آمريكا در آن سال، امروز، مغضوبان نظام و حاكميتاند و طرفداران انقلاب فرهنگي و تسخير سفارت شوروي، سردمداران دولت. يعني اصلاحطلبان دربند، راقمان سيزده آبانند و طيف محمود احمدي نژاد در آن سالها طرفدار حمله به سفارت شوروي بودهاند. حال امروز تسخيركنندگان، حمايت نامحسوس ايالات متحده را دارند و محمود احمدينژاد حمايت روسيه را!
از وقايع تاريخي كه بگذريم، سيزده آبان، امسال تنها يك بهانه است، براي با هم بودن. همچون روز قدس. و ماه بعد در شانزده آذر. و در عاشوراي ديماه و بيست و دوي بهمن. اينها بهانههايي هستند براي با هم بودنِ سبزانديشاني كه مجال حضور نمييابند. سبزانديشاني كه از وقايع حكومتي براي ابراز نظر خود استفاده خواهند كرد و اين طراحي، به نوبهي خود خوب است. اما بايد توجه داشت، تئوريسينها اين جنبش هنوز هدف و مقصودي را براي اين حضور سبز پيشبيني نكردهاند. اينكه جوانان، فرياد دولتستيزي سر دهند، تنها نشانهاي از تخالف جمعيت نخبهي كشور با حاكميت است و هيچ دستاوردي جز ابراز مخالفت ندارد. اما اگر هدفي مشخص شود (البته در بيانيهي چهاردهم مهندس موسوي، تا حدودي هدف مشخص شد) سبزانديشان جوان ميدانند براي كدام مقصود خطر ميكنند و در كنار دوستانشان، انتظار باتوم و گازاشكآور و در شرايط بدتر گلوله و زندان را ميكشند. اين هدفگزاري مسيرِ و نگاه پراگماتيستي همهي طيفها را روشن خواهد كرد و اينچنين، تشكلها شكل ميگيرند و راههاي موازي مبارزه را ميآموزند. اينچنين جوانان براي يك هدف (كه البته نبايد راديكال باشد) به ميدان ميآيند و با اميد به آيندهي خويش فرياد ميزنند.
فردا سيزده آبان است. غالب كساني كه سبز ميپوشند، در اين سالها، بيتفاوت به اين روز كارهاي روزمرهشان را ميكردند. اما امسال، اين سيزده آبان. فرصتي است كه حكومت براي تجمع به مردم ميدهد و ما به اجبار در روزهاي آنها(كه البته روز ما نيز هست) خودمان را هويدا ميكنيم و نشان ميدهيم كه چه ميخواهيم و چه قدريم. سيزده آبان هشتاد و هشت، همچون روز قدس هشتاد و هشت، روزهايي متفاوت نسبت به گذشتهي خويشند. چون سيلي از سبزهاي بزرگ و مخالف، براي فرياد خود، شريانها را به رنگ خويش بدل ميكنند و اينچنين ورق هولناك ديگري در دفتر خاطرات سردمداران دولت به يادگار ميگذارند. اما يادآوري چند نكته، در آستانهي اين روز لازم است.
1. احتمال اينكه نيروهاي حكومتي و پليس با جمعيت سبز برخورد نكنند بسيار زياد است. اما نيروهاي مردمي انصار و بسيج، به حتم چون روز قدس سد راه جمعيت خواهند شد.
2. در شرايط بدتر، نيروهاي حكومتي در لباس سبز همراه جمعيت سبزانديش ميشوند و با سردادن شعارهاي راديكال، حساسيت نيروهاي خودشان را بر ميانگيزند و درگيري پديد ميآيد.
3. در شرايط بدتر، نيروهاي حكومتي در لباس سبز، همراه ما، به تخريب اموال عمومي و آشوب دست ميزنند و جوانهاي پر شور را همراه خويش ميكنند، كه اين با سركوب شديد نيروهاي حكومتي و لباس شخصي پاسخ داده ميشود.
4. در صورت درگيريهاي شديد بين نيروهاي حكومتي و مردم، به دليل فضاي متشنج دانشگاههاي تهران و به بهانهي شيوع آنفلونزاي نوع a كه اين روزها بسيار تبليغش را ميكنند، واحدهاي آموزشي تعطيل و جو خفقاني را پديد خواهند آورد.
5. نيروهاي حكومتي با تاييد ضمني حضور ما در اين روز، ميخواهند، اوج جمعيت مخالف را تخمين بزنند، پس حضور پر رنگ ما، فرياد بلندتري نسبت به آنهاست.
نتيجه: از درگيري با نيروهاي مردمي مخالف به شدت حذر كنيم و تا آنجا كه ميشود، تحملشان نماييم. از سردادن شعارهاي راديكال بپرهيزيم تا حساسيتها را كمتر كنيم و جلوي برخورد را بگيريم و با كساني كه اين شعارها را سر ميدهند برخورد دوستانه نماييم. به حتم و به جد، از تخريب اموال عمومي، آشوب، سنگپراني و درگيري شديد اجتناب كنيم، تا مبادا دوستانمان در خطر جاني و مالي قرار بگيرند و به نيروهاي حكومتي مجوز حمله به خودمان را تقديم كنيم. با حضور بيشمارمان، ترس را به پيكرهي دولتمردان تزريق ميكنيم. پس نبايد ترسيد زيرا ما همه با هم متحد، سبزانديش و مبارز هستيم.
به اميد سيزدهآباني سبز و ماندگار در تاريخ مدنيت ايران زمين.
!okh
آخ از دست اين نامجو، محسن، محسن نامجو كه روزگاري ترنجش را با صداي بلند گوش ميدادم و امروز وقتي گلادياتورها را ميخواند، شرم ميكنم. نه بخاطر نگرشي سياسي كه در پَسَش دارد، نه، فقط بخاطر طغيانِ و شورشي كه عليه عقيده ميكند، عليه شرم.(عفت)
به آزادي بيان معتقدم، به ابراز و اظهار نظر نيز؛ اما از كسي كه در نشئگيهايش شعرهاي آوانگارد مودب ميشنيدم، شنيدن قرآن موزيكال سخت است. شنيدن الفاظ ركيك هم. محسن نامجو نخستين خوانندهي غيرزيرزميني ايران است كه در ترانههايش از فحش استفاده ميكند و ساختارشكني عجيبي دارد. او كه سنت ايران و بلوز و راك را از غرب به هم آميخته بود و از ترنج ميگفت، صدايش عجيب نفرتي را حال به دنبال دارد.
اتفاقاً ترانهي گلادياتورها را از نظر غناي ادبي، استعارهها و كنايات بسيار دوست دارم. اما رويم نميشود آن را همراه با رها در اتومبيل بشنوم. آخ از دست نامجو كه صداي منحصر به فردش ترانههاي ناب ديگري را ميخواند و ميتوانست در اوج نفرت از اين اتفاقات اخير، فرياد بزند، شعر بخواند، همه را به سخره بگيرد بدون اينكه لفظ نامتعارفي را بكار ببرد. آخ از دست نامجو كه سورهي شمس را آواز كرده است. آخ از دست محسن كه نه خدا، نه وهمش به بسترش نيامده و او را نيالوده است. آخ از دست اين همه فوران كه حكومتي مستبد باعث شده است و آخ از دست خودمان، كه هنوز تعارفي هستيم و تعارف ميكنيم.
نامجو
را دوست دارم، بخاطر صدا و پيشرو بودنش. بخاطر شكستن ساختارهايي كه قابل شكستن
است. اما به نظرم گلادياتورها اوج ساختارشكني يك خواننده ايراني است و نميدانم او
آلبوم بعدش را چگونه و به چه شكل عرضه خواهد كرد. نامجو از تمام ظرفيتهايش
استفاده نموده و حالا شايد خالي شده باشد از نفرت و نكبتي كه همهمان گرفتار آنيم.
شكست قبح ركيكخواندن در جامعهاي به اصطلاح اخلاقي طرفداران نامجوي پيشرو را كم
ميكند و ارزش فريادش را در ميان تودههاي مردم نيز. نامجويي كه جوانها دوستش
دارند، با افول رو به رو ميشود، زيرا شنوندگانش، قليل و گشادي اشعارش عليل شده
است.
نامجو را هنوز دوست دارم. بخاطر رو بودن تمام آنچه كه ميانديشد و آخ از دستش كه به عقيده حمله ميكند نه به شخص. آخ از دست او و اين فحشهاي نابش. شعرهاي خرامان و كثيفش.
پ.ن: يادداشت بالا نه يك نقد بلكه ابرازِ نظر راست يك شنوندهي معمولي است.
پ.ن2: سر هيچ و پوچ با رها دعوا كرديم، آشتي خواهيم كرد و زندگي ميان اين دو حادثه، دل دل ميزند
.
آرامش میان دسته ها!
براي مسافت كوتاه، هيچگاه بلند پرواز نكن،
زندگي كوتاهتر از يك ميليمتر در طول تاريخ است. /روزگار ما، اميررضا مافي/
آدمهايي كه زياد تلاش ميكنند، آدمهايي كه مدام دنبال اندوختن سرمايه هستند، يا سرمايهگزاريهاي بيش از اندازه ميكنند. آدمهايي كه گمان ميكنند پول، شهرت، شهوت و يا احترام ديگران، تمام طول هفتادساله زندگيشان است، آدمهاي موفقي هستند؛ از آن حيث كه يكي از جنبههاي قدرتمندي را به دست آوردهاند.
اما، به نظر من اين تمام زندگي نيست. شايد بواقع آنهايي در زندگي موفقند كه آرامش دارند، بيدغدغه به سئوالهاي اصلي بودن ميانديشند و پول لازم براي زيستن را دارند. به خوبي در ميان نزديكانشان مشهورند، از نظر خواستههاي مادي راضياند و در ميان كساني كه با او در برخوردند، محترم شمرده ميشوند. اين آدمها آرامش را در كنار خوب زيستن (زندگي) مييابند و مثل نمونهي اول مدام در تكاپوي بيشتر داشتن، بيشتر لذت مادي يافتن، عرضاندام پوشالي كردن، يا احترام ديگران را خريدن نيستند. (البته نه همهي مصاديق اول)
تفاوت ميان نمونهي اول و نمونهي دوم، نوع نگاه به اساسيترين خواستهي دروني انسان است: آرامش. نمونههاي اول مدام درگير مسائل زمينياند، مدام در پي چراييهاي مادي و آرامش را در اين مقولات ميبينند و نمونههاي دوم، وقت فكر كردن دارند، وقت سئوال پرسيدن. وقت در كنار عزيزانشان بودن و به تفكر، جامهي عمل پوشاندن.(آرامش) با اين حال، در جامعه تعداد آدمهايي كه ميخواهند در دستهي اول جا بگيرند بسيار بيشتر از آدمهايي است كه خواهان رسيدن به دستهي دوم هستند.
با اين همه، آدمهايي كه در دستهي اول و دوم ميباشند، بسيار قليلتر از ساير آدمها هستند. يعني آنهايي كه در دستهي اول و دوم زندگي ميكنند، تعدادشان بسيار كمتر از كساني است كه مدام دغدغهي پيشرفت اولي دارند. اينها كه دستهي سوم شايد ناميده شوند، بيچارهترين گروه آدمي هستند، كه نه قدرتمندي دستهي اول را دارند و نه آرامش دستهي دوم. آنها فقط ميخواهند پيشرفت كنند و به دستههاي نخست برسند و چنان دست و پا ميزنند كه از زندگي چيزي نمييابند جز زيستن حيواني.
دستهي چهارمي هم هستند كه در دل دستهي سوم جا ميگيرند، آنهايي كه مثل ما دغدغهي رسيدن به دستهي دوم را دارند، اما پول لازم زيستن ندارند و وقتي كسي پول لازم را نداشته باشد، خود به خود در تكاپوي پول در آوردن، محترم شمرده شدن و يا رسيدن به غرائز انساني تلاش ميكند و پيش از رسيدن به دستهي اول در دستهي دوم آرام ميگيرد.
بايد گفت: اين تقسيمبندي دورنماي تلاشهاي انسان براي ميانگين هفتاد سال بودن حياتيشان است كه گروه دوم از نظر كميتكمترين، سپس گروه اول( با فاصلهي اندكي) و سپس گروه سوم كه در دل خود گروه چهارم را دارد و تقريبا نود درصد آدمهاي دنيا را شامل ميشوند.
من معتقدم با حداقلها هم ميتوان به زندگي دوم دست پيدا كرد. اگر مرز مشخص خود را در دل گروه سوم، به عنوان گروه چهارم در ذهنمان ترسيم كنيم و بدانيم زندگي تنها در يك شرايط از زيستن خارج ميشود و معناي كامل را به خود ميگيرد و آن بودن در دستهي دوم آدمهاست.( از آن حيث كه در آن، تمام خواستههاي مادي و معنوي انسان به ثمر ميرسد). رسيدن به آن سخت نيست، فقط كمي تلاش و ذهن پوينده ميخواهد كه آن را در تمام آدمهاي اين دنيا سراغ دارم.
پ.ن: براي رسيدن به دستهي دوم، توقعات خويش را از لازمهاي زندگي كم كنيد تا با دستهي سوم خلط نشويد./اميرفارابي/
پ.ن2: با اين حوادث مهدي كروبي هر روز محبوبتر خواهد شد! خوب باشيد.
دشمنان!
دشمنان بدانند، اگر آنها رويشان زياد است، ما رويمان زيادتر است. (منبع: آزاد)
پ.ن: دفتر شعر پاها، چهارشنبه، براي كسب مجوز نشر، به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي برده شد و احتمالاً چند ماه ديگر همچون دفتر يك بشقاب شعار و سالاد وصل به صورت غيرمجاز در اختيارتان قرار ميگيرد!
پ.ن2: در نمايشگاه مطبوعات غرفهاي هست بنام شكايت از موسوي! و ما غرفهاي در دل خدا باز كرديم بنام شكايت از دروغگو و كجانديش!
پ.ن3: سيدمحمد خاتمي برندهي جايزهي گفتگوي جهاني سال 2009 شد.
پ.ن4: رسايي، يكي از نمايندگانِ حامي دولت كه در سفر رئيسجمهور به ايالات متحده وي را همراهي ميكرد، ديروز اعلام نمود، يكصد تن از نمايندگان شكايتي عليه مهندس موسي تنظيم و به آقاي محسني اژهاي دادستان كل كشور تسليم نمودند! اما اثري از نام امضاكنندگان نيست.
پ.ن5: روزنامههاي اصلاحطلب در حركتي خواسته يا ناخواسته، هماهنگ، پسزمينهي لوگوي عنوان خود را سبز منتشر ميكنند!
پ.ن5: هر كي كه صبر كنه، دل بَچَشُ بَبر كنه! آفتاب سبز طلوع خواهد كرد.
دعوت به تحصن

بنام آنكه بيهمتاست.
دانشجو
ميميرد/ ذلت نميپذيرد
اساتيد و دانشجويان بزرگوار، امروز در برههاي حساس از تاريخ سياسي و مدني سرزمين مادريمان قرار داريم و وطنِ عزيزمان را چون گوهري به تاراج رفته در دست نااهلانِ كوردل كه تمامِ خواستهشان محو فرهنگ و هنر ايراني است ميبينيم.
اينجا، مكتبي كوچك است، در كنار صدها مكتب و مدرسهي ديگر، كه دانشجويانش، دانش را در كنار بريده شدن سر اعتقاداتشان ميبلعند و به نام اصول از اصالت و راه صحيح زندگي، باز داشته ميشوند.
دانشجوي عزيز بپا خيز كه انقلاب ضد فرهنگي در راه است و تحولي عظيم در علوم انساني كشور به مثابه سلاخي شنيعِ اعتقادات يك نسل، هدف آمران آن. آري، اين همان شستشوي مغزي است، همان تهي كردن ذهنهاي خلاق ما از هر آنچه كه تفكر جهان به دنبال آن است. اگر نگاهِ غربيها، نگاه غلطي است، بايد غلط را دريافت، تا توان مقابلهي علمي با آن را ساخت، نه اينكه تفكرات بريده شدهي يك مشت كجفهم بيسواد، به جاي انديشههاي اصيل انساني قرار داده شود و ما به اجبار محصل اين كجفهميهاي زشت شويم.
چه ميرود بر ما ياران؟ اگر چه قليليم چون قطره، اما، تماممان در كنار يكديگر درياييم. بايد ايستاد در برابر آنچه كه تحول ناميده ميشود و در بطن، قتل حيواني علوم انساني است كه صاحبان انديشه در جهان بدان دست يافتند. بايد ايستاد در برابر آنانكه ياران و همنسلان ما را به جرم ابراز عقيده محبوس و مطرود ميكنند. بايد ايستاد در مقابل هجمهي گستردهاي كه اساتيد بزرگوار و با سابقه را به جرمِ ريش از ته تراشيده وادار به بازنشستگي ميكنند. چه بر سرمان ميرود همدرسان؟ و ما همچنان در ناآگاهي نشستهايم، بيآنكه بگوييم هستيم و چه بسا كه بسيارتر از" هستن". ما اندكي از بزرگاي سيل خروشان نسل شصتيم كه وقت حضور و بودنمان حالاست؛ همين حالا. زيرا كه تاريخ ديگر به ما فرصت بودن نميدهد. ما در برابر اين انقلاب ضدفرهنگي ميايستيم. ما در برابر ظلمي كه به هم نسلان ما رفته است استوار ميمانيم. ما در برابر حبس دوستان و همنسلان آزادانديشمان فرياد ميزنيم و انزجار خويش را از نگاه سليقهاي به اسلام ناب و اصيل نشان ميدهيم. ما براي راهي سبز، نه در زير پرچم كَسها و گروهها، ما براي آزادي و بزرگي و به نشانهي اعتراض عميق به اين تحول شنيع، در كنار هم، دست در دست يكديگر، متحصن ميشويم و حياط كوچك مكتبمان را مملو از خويش ميكنيم تا كجانديشان بدانند، در اين خلوتكدههاي كوچك، ماي بزرگي هست به پهناي فرياد براي آزادي ايران.
همه با هم، در سكوت و سكون حياط دانشكدهي علوم انساني را مملو از خويش ميكنيم و به نشانهي اعتراضي آرام، كلاسهاي درس را در روزهاي پاياني مهرماه، تعطيل اعلام مينماييم.
تمام آنانكه با ما هستند بيايند و كنار ما بنشينند و دربارهي راه آزاد انديشيدن، بينديشند.
آغاز تحصن: دوشنبه،27 مهرماه 1388، محوطهي دانشكدهي علوم انساني دانشگاه آزاد اسلامي، واحد تهران شمال.
بياد دانشجويان ستم ديدهي دانشكدهي فني تهران مركز كه در هجمهي كجفهمان و كجانديشان، سهشنبهي گذشته مظلوم واقع شدند.
پ.ن: شنيدم دعوتنامه به سبك شبنامه، امروز در دانشكدهي علوم انساني پخش شد، اما انگار حراست دانشكده، پيش از آغاز تحصن، جلوي آن را گرفته بود.
او خاتمي است.....
به بهانهي 21 مهرماه، سالروز تولد سيد محمد خاتمي.
او خاتمي
است، بر نگاه واقعيتانگار ما به صداقت كارگزاران يك نظام.صداقتي كه غرق در سياست
پر دغل، زنده بود و گاه پوينده.
محمد سال 22 به دنيا آمد و هر مهر، كه شمارهي سنش دو عدد مثل هم بودند، تاريخ سال هم دو عدد مثل هم داشت. بيست و يك مهر 88، خاتمي 66 ساله شد. شصت و ششسالگي كم نيست، اما به چهرهي خندانِ اين سلالهي نابِ پيامبر نمينشيند و ما را نميترساند؛
محمد، روشنفكر است؛ نه به معناي متداول و ژورناليستيش، او روشن ميانديشد و سعي ميكند بيش از آنكه سياست بورزد، صدق را با سياست بياميزد و به آنچه كه شرط خُلق انساني است عمل كند و فادار است به آنچه كه عهد كرده -تا حد توان-
خاتمي آرمان نسل جوان ايران بود و محافظهكار، چون شرط عقل براي قدم برداشتن لب تيغ سياست و سياستبازي، حذر از شلوغي و شرارت است. خاتمي پر شور بود، اما از افعالش حفاظت ميكرد و گزكي دست هيچ كجانديشي نميداد. او چنين سياستمداري كرد و هيچكس را فريب نداد به ريبي آگاهانه، آنچنان كه امروز ميكنند اينان و چنين نامش محبوب است.
مرد مهري خردادها، شرايط امروز ايران و جهان را با ديدي فرهنگي درك ميكرد و تلاش مينمود آن را در كشوري به شدت سياستزده ترويج دهد و حتا تزريق كند. سيد محمدخاتمي، به زعم بعضي، در هشت سال دورهي رياستجمهوريش، كاري نكرد و از توان اجرائيش شايسته و بايسته استفاده ننمود. اما من معتقدم، اين آرمان بلندپروازانهي ما بود كه خواهان معجزه از سيد، گوش فلك را به فرياد پاره ميكرديم. همين را بس به ديد امروزم كه آنروز، زيستن چون اين روز دهشتناك، طاقتفرسا و زشت نبود و روند زندگي ايراني، كمتلاطم جريان داشت.
همچنين در دورهي نقرهاي او بود كه كتاب، شد كتاب، موسيقي و سينما، به اصالت خويش نزديك شدند. تئاتر قوام يافت و از قوت اينها، مردم انديشديدن را آرام آرام آموختند. او در سيل نگاه بلند ما به آسمان، در دانشگاه توسط خودمان هو شد و ما را به ديدن آيندگان واگذار كرد و هنوز سالي از رفتنش نگذشته بود، كه فهميديم چه گوهري رفته و چهها بر سر ما آمده است.
خاتمي مردِ محافظهكاري است و در تصميماتش اشتباهات زيادي داشته است، با اينحال، هيچگاه اخلاق را فداي سياست و محبوبيتش ننمود، دروغ نگفت و با وعدههاي غريب و حرفهاي عجيب، سر مردم را گرم نكرد. او اگر از آزادي ميگفت، بدان معتقد بود و اگر از عشق ميگفت، طعمش را چشيده بود. وقتي ميخنديد، خندهاش كمتر تصنعي و از سر استهزا شكل ميگرفت و عصبانيتش منحصر براي خودش بود. روزهايي كه ما ميگفتيم دروغ ممنوع، خاتمي نماد صداقت در كردار و گفتار بود. اويي كه ريا نميكرد، ناروا نميگفت، شماتت نميكرد و كمتر كسي را ميآزرد. او سعي ميكرد كه انسان باشد و رئيسجمهور انسانها؛ همين سعي، تمام جريان سبز امروز ما را بس.
به نظرم، نگاه روشن محمد، در طول صدارتش، سلامت اين نظام را تضمين كرده بود كه ناگهان، به يك نگاه تاريك و ظلماني ختم شد و امروز نظام در متزلزلترين وقت تاريخ سيسالهاش روزگار ميگذارند. كسي قدر خاتمي را ندانست و انديشهي روشن او را حتي تئوريك درك نكرد، اگرچه عمل به آن سخت و كمشدني بود.
اين
را فراموش نكنيم؛
خاتمي بت نيست، بتشكن نيست، نه دانشمند خيلي بزرگي است و نه فقيه مجتهدي. او فقط روشن و پاك ميانديشد و بپاس روشن انديشيدن عمل نمودن در ميانِ دنياي دروغ، نامش ماندگار در تاريخ است.
او شصت و شش ساله شد و يكسال به مرگ نزديكتر؛ فردا بالفعل قوهي امروز است و بيخبري، خبر جملهي آن؛ خاتمي با صداقتش ماندگار است و با انديشهي نابي كه در ذهن داشت(و دارد) و سعي ميكرد به آن عمل كند، تحسين ميشود. شصتشش سالگيش مبارك، كه مهر، ماه عجيبي است، در عجين شدن نام همانديشانِ روشنضمير
مهرتان مهرانگيز.
هاشمي يا هايدا /يادداشتي بر كوير من/
مهران ميراحمدي، گاهنامهي كتاب كوتولهها
به
ميدان وليعصر كه ميرسي، دو راه داري؛ شايد هم بيشتر، اما من دو راه داشتم، اينكه به ساندويچ فروشي هايدا بروم و با هزار و هشتصد
تومانِ ته جيبم گرسنگي عميقم را به سطح نزديكتر كنم و يا به پيشنهاد يك دوست بروم
كتابفروشي هاشمي و كوير من امير مافي را بخرم. شما شايد ندانيد جنگ بينِ
خوردن و خواندن چه قدر مهلك است. ياد ژامبون و سس ساندويچهاي هايدا باشي و دلت
ضعف برود و از يك سو بخواهي كتابي خوب به جمع كتابهايت اضافه كني. كتابي كه قطر
كوچكش او را در ميان كتابهاي هر كتابخانهاي گم خواهد كرد. اما در ياد صاحب آن
كتابخانه هرگز.
با هزار و هشتصد تومان پول ته جيبم، جنايتي فراموش نشدني در حق شكم كردم و كوير من را خريدم. اتوبوس سوار شدم و به خانه رفتم. بيست صفحه را با گرسنگي در ماشين خواندم و تلخ زباني با نثر سخت و كسلكنندهي كتاب همراه شده بود و مدام خودم را شماتت ميكردم كه چرا هايدا نخوردي! رسيدم خانه، پاهايم از بس كه در كفش بود بو گرفته بود. رفتم حمام، برگشتم، يك ناهار خوشمزه در ساعت عصرانه خوردم و در اتاقم با بي ميلي تمام كوير من را به دست گرفتم. حس بدي نسبت بهش داشتم، چون آنچه كه انتظارش را ميكشيدم و بخاطرش از مهمترين قضيهي هستي چشم پوشيده بودم در خاطرهي بيست صفحه اتفاق نيافتاد.
ناخودآگاه دوباره حرفاول كتاب را خواندم و از صفحهي نخستِ داستان آغاز كردم. انگار با شكم سير ميتوان جور ديگر نگاه كرد. سطر به سطر را به دقت در ذهنم حلاجي ميكردم. دو داستان در كنار هم، اما تنيده در يكديگر. يك داستان حقيقي كه با افعال گذشته رخ ميدهد و طبيعي و شهري است و يك داستان كه در افعال مضارع اتفاق ميافتد و بيشتر انتزاعي است. داستان اول دربارهي پزشكي متبحر است كه به شدت اعتقادات مذهبي دارد و داستان كوير، پيرامون مردي است كه از شهر گريخته به عشق خدا و در كوير ميخواهد صاف و پاك شود. بخش كوير در واقع انتزاع ذهن آن پزشك است كه در شهر با يك مشكل كوچك درگير و از آنجا در اعتقادات سالهاي درازش تزلزل ايجاد ميشود. كوير من نثر قدرتمندي دارد، نثري كه با ادبيات عامهپسند اين روزها فاصله ايجاد كرده و در يك راه منحصر به فرد از ديدگاه نويسندهاش گام بر ميدارد......
...... كوير من دچار ضعفهايي در پرداخت داستان است كه شايد به دليل قصد ايجاز نويسنده در متن باشد. وقتي كويرمن را ميخواني مبهوتي، بين زمين و آسمان حيران و انگار در آخر داستان هم نه سقوطي در كار است و نه صعودي. شما همچنان بين كوير و شهري. بين آدمها...
.... در بخش پاياني كتاب كوير، دو داستان در هم تنيده ميشوند و كشف اين موضوع خودش لحظهاي شما را متوقف ميكند. اين عمدي است از سوي اميررضا مافي، تا دقت خواندتان در اين بخش بيشتر شود و باز هوش نويسنده را نشان ميدهد. وقتي سطور آخر كوير را به ياد ساندويچ ژامبون هايدا بلعيدم، بين زمين و آسمان ماندم و اين شاهكار داستانهايي از اين قبيل است كه پس از ديدن نقطهي پايان متن، بايد بينديشيد و در فكرتان خلوت كنيد، تا بفهميد اصلاً چند چند شديد!
.... كويرمن، شاهكار نيست، اما داستاني است كه براي اين روزهاي تمامِ ما لازم و كافي است. نه زيادي بلند است كه حوصلهي ماي بيحوصله را سر ببرد و نه آنقدر شخصيت دارد كه بخواهيم، آنها را حفظ كنيم و درگير شويم. كوير من خوب است، به معناي واقع كلمه و خيلي راحت بين بيست كتاب دوستداشتني زندگيم جا گرفته است. كويرمن را نميشود بيش از اين توصيف كرد، زيرا هر آنچه بايد گفت، در متن داستان خواهيد يافت.
اگر
گذرتان به ميدان وليعصر تهران افتاد و گرسنه بوديد و فقط هزار و هشتصد تومان پول
داشتيد، نرويد و ساندويچ هايدا نخوريد. از خيابان گذر كنيد و در ضلع جنوب شرقي
ميدان، كتابفروشي هاشمي را بيابيد و يك كتاب كوير من بخريد، بخوانيد و سير شويد.
فرصت براي خوردن و پس دادن هميشه هست، اما براي خواندن و خلوت كردن، نه! براستي كه
نه.
مهران ميراحمدي
پ.ن: از مهران ميراحمدي متشكرم، اگرچه نميشناسمش.
پ.ن2: دوستاني كه دفتر شعر يك بشقاب شعار و سالاد وصل را ميخواهند، اعلام كنند، خودم تقديمشان ميكنم. البته تعداد اندكي باقي است.
يادداشتي در باب شكنجه
در ادبيات محاورهي اين روزهاي ما، شكنجه واژهي متدوال و معمولي شده است. واژهاي كه گاهي زير تيغ و تنگنظري مزدوران قرار ميگيرد و صفحاتي با اين نام، مسدود ميشوند.
شب گذشته، چند ساعتي دربارهي گروههاي مبارز پيش از انقلاب پنجاه و هفت مطالعه ميكردم. دربارهي كميتهي مشترك ضدخرابكاري، افراد اسير در زندانها، اتفاقات درون بندها و از همه مهمتر انواع شكنجه. و آن را قياس ميكنم با تجربههاي شخصي و شنيدههاي موثقي كه در اين روزها هست.
شكنجه در دوران سياسي ما، شكل جديدي به خود گرفته است؛ اگر در دورانِ پيش از انقلاب، شكنجهگران، از اساتيد اسرائيلي شيوههاي مختلف تنبيهات بدني را ميآموختند، و به نوعي از آزار جسمي استفاده ميكردند كه علاوه بر مشقات فراوان شكنجهشده، دوران نقاهتش كم باشد؛ امروزه، شكنجهي سفيد بيشتر در دستور كارِ شكنجهگران قرار ميگيرد و تنبيهات بدني در موردِ سران و متفكران سياسي، بهرهاي ندارد. شكنجههاي سفيد كه شديداً بر روانِ انسانها تاثير ميگذارد، خيلي هولناكتر از شكنجههاي سرخي است كه منجر به خونريزي و درد ميشود. در واقع شكنجهي سفيد، به انواعي از آزارهاي رواني گفته ميشود، كه افكار فرد در بند را مشوش مينمايد و آنها را با چالشهاي عميق دروني مواجه ميسازد. نمونهي تازهي آن سعيد حجاريان است كه پس از يكصد و هفت روز آزادي از زندان، در مواجهه با دوستان، حقايق متفاوتي از اين روزها دريافت ميكند، كه در بند عكس آن را به او منتقل كرده بودند. او تلويحاً اشاره ميكند كه بازجويان گفتهاند: مردم به جان هم افتادند و يكديگر را ميكشند و شما ميتوانيد جلوي اين اتفاقات را بگيريد. اين از سادهترين نوع شكنجهها و سواستفادههاي سفيد است، يعني بيخبري فرد مورد نظر، تخليهي اطلاعاتي وي و جايگزين نمودن پديدارهايي خودخواسته كه منجر به هدايت ذهني مورد بازجويي است. از ديگر نوع شكنجههاي سفيد، ديدن اجساد در سردخانههاست و يا شنيدن اصوات بلند در اتاقهاي كوچك( آپولو نمونهاي از اين نوع شكنجه در كميتهي مشترك بوده است.)
در هر نقطهاي از جهان، بروز رسواييهاي زندان و ماموران انتظامي موجب فشار بر استعفاي افراد ردهبالاي آن سازمان ميشود. اما در ايران و اتفاقات پس از انتخابات. فرماندهان سپاه پاسداران و نيروي انتظامي، با رد همهي گمانهزنيها، فقط به تخلفاتي در بازداشتگاهِ كهريزك معترف بودند، كه در آنجا قرار است تنها با يك قاضي، و چند افسر انتظامي برخورد قضايي شود.
لازم به ذكر است، در طول هفت سال فعاليت كميتهي مخوف مشترك ضد خرابكاري، تعداد كشتهشدگانِ زير شكنجه، طبق اسناد، حدود سي تاچهل نفر(؟) بودند. بندي كه بدترين و سختترين نوع شكنجهها را براي دستگيرشدگان سياسي اعمال ميكرد و آنان را تا سرحد خودكشي آزار ميداد. در همين حال امروز و پس از انتخاباتِ خردادماه 88 ، به گفتهي منابع دولتي سه نفر، مرتبط با بازداشتگاهِ كهريزك كشته شدند كه اين جاي بسي سئوال دارد. كميتهي مشترك در طول هفت سال با سي تا چهل كشته و كهريزك در طول چند روز با سه كشته. هر دو آمار، از منابع دولتي اخذ شده است و ميتوان در اين باره تحقيق نمود.
شكنجه، از اساس، فعاليتي ضد انساني است؛ مخصوصاً اگر به دليل اعتقادات و تخالف انديشهها بروز كند.
پ.ن: /از كساني كه برا اثر شكنجهي ماموران كميته جان باختند، ميتوان از اميرمراد نانكلي، حسين كرمانشاهي اصل، محمد دزياني و فاطمه اميني نام برد./ شاهي، عزت، خاطرات عزت شاهي (به كوشش محسن كاظمي)، تهران، موسسهي انتشاراتي سورهي مهر، 1384. ص 197.
پ.ن2: لازم به ذكر است، منابع مختلف، كشتهشدگان كميتهي مشترك ضدخرابكاري را متفاوت اعلام كردند، اما بايد اشاره كرد، اين تعداد در طول هشتاد و چهار ماه فعاليت اين كميته پديد آمده است، در حاليكه تعداد كشتهشدگان رسمي كهريزك در طول بيست تا سي روز، سه تا نه نفر اعلام ميشود.
انتزاعي
حوصله نماييد؛
و به مردم دورترها بگوييد: رنگينكمان اينجا، وساطتِ ريشسفيدهايمان را قبول نميكند و نميگذارد، بچههامان روي قوس ملونش، سرسره سواري كنند.
وقتي
آدم برفكي وجود، آب ميشود، حقايقي نمود مييابد كه شايد لحظهها، ساعتها و
روزها، متوالي ذهن را مشغول خويش كند. سئوال، صميميترين دوست هر انسان است
اگر، وقفهاي در روند طبيعيِ زندگانيش ايجاد نكند. سئوال سادهترين و در عين حال
سختترين آغاز چالشهاي دروني آدمهاست كه اگر اندكي تامل را تحمل كنند، به صدق
جريانات چه از حيث راستي و چه از حيث درستي نائل ميشوند.
اما آغازين سئوال، مسئلهي وجود است. وجود چيست؟ تعريف ممكنش چگونه شكل ميگيرد؟ و از كجا مايه مييابد؟ شمس وجود كيست و تار و پود اين مفهوم يا مصداق چگونه است؟
نميخوام ذهن هيچكس را به ورطهي تفلسف بكشانم و تقاضا كنم دربارهي اين سئوالات كليشهاي، تدبر نمايند. ميخواهم بگويم وقتي آدمبرفكي وجود در گرماي تفكر آب ميشود، و وقتي كار و سرمايه، براي اندك زماني به مرخصي ميروند، راه براي يافتن سئوال و سپس انديشيدن دربارهي مفاهيم مسئول گشوده ميشود، كه بشر بواسطهي همين سئوال و جواب از حيوان تميز ميآيد، و وقتي در تعريف منطقي، انسان را حيوان ناطق مينامند، نطق آدمي در اين گسترهي تفكر، متجلي ميشود.
بعضي از سئوالات، به پندار آنانكه فلسفهي تحليل زباني را مورد مطالعه قرار ميدهند، قرارداد ادبياتي است و از متن الفاظ سرچشمه ميگيرد نه از واقعيت. اما اعتقاد ما بر اين است كه يك انسان جنگلي، ميتواند تفكر كند و حتا دربارهي پيشامدهايش كنكاش نمايد. من حتا آنقدر خوشبين هستم كه معتقدم، يك مغز در شيشه، بدون داشتن حواس ميتواند، دربارهي وجود خويش تامل و پيوند وجوديش را استدراك نمايد. و اين رمزي است شگرف در تفكر آدمي.
ميشود مسئول بود، ميشود دربارهي آغازمان انديشيد. وجود را فهميد و دركنارش پول در آورد. آدمهايي كه من هر روز در بازار ميبينم، تمام ذهنشان اسكناسهايي است كه ارزشش از آن ماست. ميشود زندگي را جور ديگري درك كرد و در كنار اين ادراك، اتومبيل آخرين مدل سوار شد. فكر ناطق، انسان را ارضا ميكند و دريچههاي ديگري از ابعاد آدمي را به روي او ميگشايد، دريچههايي كه گسترده و شيواست.
كبكها، وقت خطر، سرشان را در برف فرو ميبرند. شما وقت زندگي كبك نباشيد.
خوب باشيد.
بايد روزگار گران را گران گذراند
كتاب شعرم را روي ميزم گذاشتم و به آن خيرهام. كاش مجاز منتشر ميشد. البته فرقي نيست بين آثاري كه در اين دولت به طور سليقهاي مجاز و يا به طور سليقهاي غيرمجاز اعلام ميشوند.
به جلد كتاب كه كار اميرفارابي است، نگاه ميكنم و به كيفيت بد چاپش، ميخندم و ياد آدمهايي ميافتم كه در كسب و كار بازار قماش، از فردا بايد تحملشان كنم. من كارم نوشتن و خواندن است، اما مجبورم كه بر خلاف ميلم كاسبي كنم. براي اينكه امرار معاش بايدش باشد.
من حالا در هيچ روزنامه و نشريهاي خط نميزنم، هيچ جايي تدريس نميكنم و براي آثارم مبلغ قابل توجهي دستمزد نميگيرم. پس مجبورم كه كار كنم تا زنده بمانم. كار كنم تا زيستن، ادامه يابد. سر شب به رها ميگفتم: كاش من هم چند دوستِ نويسنده و روزنامهنگار براي خودم نگاه ميداشتم تا امروز در نشريات، حرفي از آثارم باشد و نقدي بر نوشتههايم، تا از پس تكرارِ نامم، كار كنم و مجبور نباشم، در دفتري تاريك، با يك مشت شبه آدم زباننفهم سرو كله بزنم..... رها پشت كانتر آشپزخانه حرص ميخورد.
كمال كالاشو، (كه دوست دارد كيوان صدايش كنند، چون از نام كمال ميترسد)، يكبار پرسيد: تو چرا تو هيچ جمع ادبي شركت نميكني؟ و من جوابش را دادم،(شما در نقد كمال از كوير آن را خوانديد) حالا با اينكه به تفكر پشت آن جوابم معتقدم، اما ناراحتم كه چرا تا به امروز، در اصل باندبازي فرهنگ و هنر كشور، دستهاي را براي خودم نيافتم و در گروهي خانه نگزيدم. ناراحتم از اينكه چرا تمام آنهايي كه مينويسند و امروز امور در دستشان است، به مايي كه ديروز مينوشتيم و خودخواسته، به دليل ريزنگري زياد عزلت گزيديم، جور ديگر مينگرند. انگار ما در جواني ژورناليسم منقضي شدهايم. يا به شدت بيفايد پز روشنفكري داريم؟
من
اگر فردا به پيشنهادِ بازار جواب بله بدهم(كه احتمالاً ميدهم)، حداقل دو سال ديگر
در اين صنف بدرنگ، ماندگار خواهم شد و دو سال ديگر تحصيل و تدريس و نوشتن به عنوان
شغل را بايد به فراموشي بسپارم. من اگر فردا به پيشنهاد بازار جواب مثبت دهم، ميشوم
خالصا يك بازاري كه از روند كاسبي، بياندازه متنفر است، ولي چارهاي ندارد و بايد
قبول كند. ياد سطري از يكي از شعرهايم ميافتم: بايد روزگار گران را گران
گذراند.
اينها ناله و شكواييه نيست. كمال ميگويد: اينها هم مثل داستان زندگي آدمها، يك روز داستان ميشود و نوههاي تو ميخوانند كه پدربزرگشان يك روز، مجبور شد، خالصا كاسب بازار باشد تا چرخ گران زندگيش را گران بگذراند. و من به اين حرف فقط آرام نگاه ميكنم.
ساكت
ميشوم. يكي از بچههاي انتشارات زنگ ميزند و ميگويد، كتابفروشي هاشمي، باز هم كويرمن
ميخواهد؛ و خوشحال براي اينكه هنوز كساني آن را ميخوانند. از شما هم ميخواهم آن
را با دقت بخوانيد و برايم نقدش كنيد. بيچشمداشت.
نبودنم 2
به خودم كه نگاه ميكنم، در اين پاييز اسير، خاطرات سالهاي خفته در ضميرم را ميبينم و ناخودآگاه عاصي از ناملايمات اخير. نبودنم به دليل نبودنِ ذهنم و البته پرس و جوي دوستانهي دوستان بود و حالا دست خالي بودنم، بوداي فروريختهي آنهايي است كه دوستم داشتند. در اين روزها، يك بشقاب شعار و سالاد وصلِ نه چندان مجاز منتشر شد و دوستان صد نسخه از كتاب را جاي حقالتاليف به من سپردند و من به شما، تا فهم كنيد چرا، چنين چاكچاك ميشود چرخ غر فرهنگ ما. يك بشقاب شعار و سالاد وصل!
جاي انگشتهاي من
روي تن اين نسلِ سوخته،
ساخته، فرضيهي عامل آتشرا؛
يكي ميگويد:
من
يكي ميگويد:
شما!
چه كسي آتش ريخت به خرمن ما؟
جز ما؟
اِن مَعَ العُسْرِ يُسْرا -سورهي انشراح، آيهي 7-
كمال از لواسان زنگ زد و گفت: ميخوام يك بشقاب شعار و سالاد وصل رو چاپ ميكنم. گفتم: مگه نميدوني؟ غيرمجازه. گفت: باشه؛ من،چاپش ميكنم. اميرفارابي طراحي جلدش را كرد، به همان سادگي كوير من، كه خيليها ازش انتقاد كردند و من دوستش داشتم . شايد بدسليقگي از من است.
كمال از لواسان ميآمد تهران، دنبال كار چاپ و من دخالت نميكردم؛ امير زنگ زد و گفت: پشت جلد چي بنويسم؟ من هم شعركي نوشتم و برايش از پشت گوشي خواندم:
به كَسها چكار،
سرخ است سرزمين مادريم از خون؛
.... اما آخر،
سبز ميشود يك روز،
آن وقت كه در رگهاي شهر ما،
جاي گلوله، گل قسمت ميكنند.
و جاي سوختن از گازها،
بستني!
سبز ميشود يك روز،
نه ديرتر از پژمردنِ واژهي عشق
و نه ديرتر از مردن واژهي زندگي...
به كَسها چكار، ما مهمان آفتابيم.
امير شعر را روي جلد كار كرده بود كه دوباره كمال زنگ زد و گفت: نميخواي چيزي به اول كتاب اضافه كني. من هم بخاطر اتفاقات اخير، اين متن رانوشتم و گفتم جايي در بين صفحههاي اول بگنجاند:
روزي از يكي پرسيدند: دو دو تا؟ پاسخ داد: ده تا. و از آن روز سرزمين مادري من، مملو از تلاطم شد، مملو از خون و فرياد و كسي به كسي رحم نكرد. دايرهي غيرمجازها بيشتر و دايرهي خوبان از نگاه تنگ قاضيان نقطه شد و ما براي ماندن، خودمان را سانسور نميكنيم و شعرهاي نه چندان مجازمان- به زعم آن عينكيهاي خرفت- كه ميگويند شعر نيست را به دست انتشار ميسپاريم، باشد قطرهاي از هويت يك نسل وسيع دريايي!
كه سبز است، مثل برگ، مثل فردا، مثل راه خدا.
دو روزي از كمال و امير خبري نشد تا اينكه، رامين كريمي زنگ زد و از قول كمال گفت: هيچ چاپخانهاي پيدا نشده كه اين جلد و آن صفحه راچاپ كند. كمال پيغام داد بهت بگم: شعر پشت جلد و متن آن صفحه را عوض كن. به كمال زنگ زدم، گفت: خودم روم نشد اين رو ازت بخوام، چيكار كنم؟ گفتم: هر كاري كه دوست داري. گفت: خب جاي اونها چيبذارم؟ به جاي شعر قبلي، يكي از شعرهاي درون مجموعه را انتخاب و به جاي آن متن كذايي آيهي شريفهي: ان مع العُسرِ يُسرا.... .(سورهي انشراح آيهي 7) را جايگزين كردم. (البته بخاطر مزين شدن كتاب به آيهاي مقدس از قرآن كريم براستي آرام و خوشنود شدم)
امشب دوباره رامين تلفن زد و خبر داد كه كتاب در مراحل آخر چاپ است و صد نسخهاش براي توست. حالا من ماندم و شما و همهيآن دوستاني كه ميخواهند ما را دستگير كنند. چه تلاطمات ساكني! آرامش پرهيجاني.
زير لب زمزمه كردم: قفس جان، دوباره، مشامِ من مملو از تو شده انگار. در همان گاه كه سعيد حجاريان حرف ميبافت و تلويزيون براي كلام نامفهومش زيرنويس گذاشته بود. بغض حنجرهام را ميفِشُرد و جهان در خواب است.
گفت؛گفتم
گفت: تو به من باز ميگردي؟
گفتم: مثل موجي كه به ساحل برميگرده؛
گفت: نميخوام مَواج باشي.
گفتم: حتا طوفانيم.
نگاهش كردم و مثل يك بادبادك، تو آسمون ساحل، رقصيدم.
گفت: بيا پايين،
گفتم: پايينم، پايين تر از خدا.
گفت: نه پايينتر.
گفتم: ماه؟
گفت: نه، همين چاهه كه توش كفتر زندگي ميكنه.
گفتم: هموني كه توش آبه؟
گفت: دم ساحل همهجا آبه.
نگاهش كردم، و حرف نزدم، پيرهنم را دريدم و به سمت آب دويدم.
گفت: كجا؟
گفتم: يه جايي عميقتر از چاه.
گفت: زير آب كه نميري؟ رو موجها ميموني.
گفتم: من احمقم؟
گفت: كاش احمق بودي.
گفتم: چون عاشقم؟
گفت: نه چون هنوز نميدوني كه آدم تو آب دريا فرو نميره.
موهاي اندكم كه در نسيم ساحل، بلند شده بود را با دست صاف كردم.
گفتم: تو بگو من چيكار كنم.
گفت: چهار دست و پا بنشين.
نشستم، نگاهش كردم، نگاهم پر از سئوال بود.
گفت: عر عر كن.
گفتم: مثل خر؟
قهقهه زد و گفت: آره ديگه.
عر عر كردم: عر عر عر.
گفت: سوارت بشم؟
گفتم: كمرم درد ميكنه.
گفت: من سَبُكم.
گفتم: سبكتر از بادبادك؟
گفت: آره.
نشست روي كمرم، زد پشتم و گفت: هي برو. تو شنهاي ساحل، چهار دست و پا رفتن سخت بود. كمرم درد گرفت.
گفتم: كمرم درد گرفته.
با يك تيغ، زخم انداخت پشت گردنم. رم كردم، افتاد، خنديد. گفتم: چته؟
گفت: سوزش اين آزاردهنده تره يا درد كمر؟
گفتم: كمر، چون زير بار سنگين حضور تو مونده.
گفت: برو تو آب.
گفتم: چرا؟
گفت: چون آب شور دريا بخوره به زخمت و سوزش زخمت بشه قد درد كمرت.
گفتم: اما من ميخوام برم آسمون كه باد زخممو ببنده و اين سوزش به درد مضاف نشه.
گفت: تو خيلي احمقي كه گمان ميكني باد بهتر از آبه،
گفتم: آخه عاشقم مثل خاك و تو آتيشي. نميدونم شايد جديدا، عشق مترادف خريته. آره؟
گفت: آره. حالا بدو برو تو آب.
دويدم به سمت آب. پشتم دويد.
گفت: شلوارتو دربيار.
گفتم: زشته.
گفت: همين كه من گفتم.
شلوارم رو هم در آوردم. خلوت بود. رفتم تو آب. دوربينش را بيرون كشيد و عكس گرفت.
ابر شد، باران آمد. موجهاي دريا بلند شدند. پشت گردنم ميسوخت و او از عمق ساحل مرا ميپاييد.
گفتم: بيام بيرون؟
گفت: اگه بياي بيرون كجا ميري؟
گفتم: به فداي تو.
خنديد و گفت: نميخوام، همون جا موندگار شو.
گفتم: بارون ميآد. موجها بلندن.
گفت: بادبادكت هم به آسمون نميره خره. بارون ميندازتش.
گفتم: خب سردمه.
گفت: به من فكر كن گرم ميشي.
گفتم: تو فكر ميكني من احمقم؟
گفت: خودت چيفكر ميكني؟
گفتم: اينكه تو احمقي.
قهقهه زد و گفت: راست ميگي.
برگشتم به ساحل، روي شنهاي خيس و پريدم، تو اوج بارون، اون رو زمين بود و من تو آسمون. اشكهاي ابر منو سنگيننميكرد، چون من از دريا پر بودم.
گفت: بيا پايين.
گفتم: تو ميري تو چاه؟
گفت: خب ميخوام ببوسمت.
گفتم: بيا تو آسمون.
گفت: دلم برات تنگ ميشه،
گفتم: خرم باش.
گفت: تلافي، خيانته.
گفتم: بمير و چشمهام را بستم.
باران كه تمام شد، جنازهاش كنار آب بود و من آرام آرام روي شنهاي خيس به سمت خانه ميرفتم. دوربينش در دستم بود.
عشقم گفت: چه شد؟
گفتم: مُرد؟
گفت: چه جور؟
گفتم: اينبار خودم هم نفهميدم!
عكس
عريانم را به عكس جنازهاش كه انگار در آب خفه شده بود چسباندم و كنار همهي عكسهاي
مشابه ديگر گذاشتم؛ آرم و بي سر و صدا در آغوش عشقم خزيدم.
گفت: مُردن؟
گفتم: زوده.
گفت: آخه ديگه كسي نمونده كه بميره.
گفتم: تو!
و نگاهمان متصل در هم خشك شد. من منفردترين احساس جنايتم.
گفت: به خدا بازميگردي؟
گفتم: مثل موج به دريا،
گفت: و جهنم.
گفتم: آتيش هميشه دشمن من بود.
گفت: و تو دشمن اون.
چراغها را خاموش كردم.
صداي
خش خش ميآمد. ترسيد، گفت: نوبت منه؟
گفتم: آره.
گفت: چرا؟
گفتم: بخاطر اينكه نگاهت قاتله.
گفت: من راضي به مرگ كسي نبودم.
چراغها روشن شدند، صاحب همهي عكسهايي كه روي ميزم مرده بودند، جمع و كيكي در دست داشتند كه مملو از شمع بود و آتش. فرياد زدند: تبريك و عشق من خشك شد.
انگار، سالگر عشقمان را در جزيره جشن گرفته بودند.
گفت: تو ديوانهاي؟
گفتم: بيشتر از خدا؟ من همه را در باور تو كشته بودم و تو آرام نشدي انگار.
حرفي نزد و من به او بازگشتم، مثل موج به دريا. مواج و حتا طوفاني.
مثل بادبادك در آسمان، رقصان
مثل آتش شمعهاي روي كيك، عريان
مثل شن خيسِ ساحل، خر.
سحرگاه
31 شهريور 88.
پ.ن:
چند بار
بخوانيد و در پشت داستان مسخرهاش پيِ استعارهها و ايهام در فكر بگرديد، تك تك
بندهايش، مملو از منطور است. ممنون.
گرامی باد این دو اشاره.
پر از دردم، از این اتفاق، از این تشتت آرا؛ از اینکه برای عده ای امروز عید است و برای عده ای دیگر دیروز، و همه ی مردم مسلمان ایران از این آشفتگی، نگران و ناراحتند. از اینکه پس از یک ماه روزه داری، با دلی چرکین عیدشان را، جشن گرفتند و یا افرادی مثل من، در عید آن ها روزه داری نمودند. چطور می شود چنین اختلافی دامن دین ما را بگیرد و مراجع و علما که محل رجوع و سئوال پیروان شیعه هستند، نتوانند به رایی واحد دست پیدا کنند و جماعت روزه دار را از چنین بلاتکلیفی بدمزه ای خارج و به یک شکوهِ و سامان خوب برسانند.
من شخصاَ (و در حال حاضر)، پیرو هیچ مرجعی نیستم و در این باب بحث زیاد است، اما اینکه چرا دیروز را روزه گرفتم، اذعان علمای بزرگواری مبنی بر عید نبودن بود، که هم مشی سیاسی شان را مقبول تر می دانم و هم شجاعتشان را بیشتر و جالب تر این بود که آیت الله مکارم شیرازی، که یک مرجع محافظه کار محسوب می شود، دیروز برای خواندن نماز عید در حرم دخت موسی بن جعفر(ع) در قم حاضر نشد و این یعنی به زعم او دیروز عید نبوده است. بعضی ها از من پرسیدند، چه فرقی می کند؟ اصلا عید کدام است؟ پاسخ دادم: عید زمانی است که مردم بازیچه ی رخدادهای رنگارنگ اطرافشان نباشند. زمانی است که مردم در یک روز مشترک، جدای از تفاوت ها و حتا تغایرات عقیدتی و سیاسی شان به یکدیگر تبریک بگویند و از این اختلافات خرفت و اشتباه خارج باشند. روز فطر(که به نظر بنده، امسال شباهتی به عید ندارد) برای من، امروز، دوشنبه، 30 شهریور 88 است، و به جای تبریک برای آن، از ترکیب گرامی باد استفاده می کنم.
روز قدس امسال، روز تجلیِ نماد سبز بود. روزی که قدس مقدس در آن جامه ی سبز به تن کرد و من در کنار این خیل عظیم نظاره گر بودم.(درباره ی اتفاقات رخ داده در این روز دوستان به طور مفصل مطلب نوشتند و من بخاطر بیات بودن موضوع از بیان آن صرفنظر می کنم) اما دیروز در دیداری خصوصی با یکی از رهبران جنبش سبز، از ایجاد هدف، برای پتانسیل و نیروی بالقوه ی مردم سخن گفتم، که درباره ی این موضوع در مطالب بعدی بیشتر خواهم نوشت. اما شما هم بیندیشید، این سیل عظیم مردم که با وجود تهدیدات، سبز می پوشند و به میدان می آیند، باید چه هدفی را دنبال کنند؟ و آیا نیل به این هدف و تشریح آن، بدون رهبری جامع و شجاع ممکن است؟ هدف جنبش سبز منطقاً چیست؟ آن رهبر در پاسخ سئوال من شانه ای به علامت نمی دانم بالا انداخت و من شوکه و نگران شدم؛ وای اگر این نیروی در صحنه سرد شوند و پوک. چه کسی مسئول است؟
از شما می خواهم فکر کنید و هدف یا هدفمان را از سبز بودن و سبز ماندن تشریح و اعلام نمایید.
عيد فطر؟
بايد اعلام كنم، تا اين لحظه كه ساعت 4 صبحِ يكشنبه، 29 شهريورماه 1388 هجري شمسي است، آيات عظام، منتظري، صانعي، صافي گلپايگاني، موسوي اردبيلي، بيات زنجاني، امروز را عيد فطر نميدانند و معتقدند عيد فطر دوشنبه است. لذا از تمام دوستان ميخواهم، اين خبر را به اطلاع ديگران برسانند.
در ضمن يادآور ميشوم تاريخنگار سايت رسمي آيتالله سيستاني، تاريخ اين لحظه را 30 رمضان 1430 ثبت نموده است.
پ.ن: بعضياز مراجع شيعه معتقد به اين امرند كه اعلام رويت ماه،- عيد فطر و اول ماه رمضان - بر عهدهي حاكم شرع است و حتا اگر آن مرجع خود به علم و يقين نرسيده باشد، حكم حاكم شرع واجبالاجراست.
روز سبز = روز قدس
Sms رسید: امیر جمعه عروسیه؛ ولی بابای دوماد نمیاد. می خوان طرف دوماد رو مرخص کنن، تا فامیل های عروس هر چقدر که دوست دارن بخورن و بگردن و گردن کلفتی کنند. تو میای به دفاع از بابای دوماد؟
شرح: جمعه روز قدس است، علی اکبر هاشمی رفسنجانی پس از سی سال نماز خواندن در این روز، به عنوان امام جمعه، جای خودش را به احمد خاتمی(...) داده و ناطق نوری که همیشه سخنران پیش از خطبه ها بوده ، جای خودش را به محمود احمدی نژاد سپرده است و... . با این حال و ظلم جمعه همه با هم، با اندیشه ی سبز نماز فرادا می خوانی...
آن ها که آمدنی هستند اعلام کنند. گفته اند ما که نباید برویم!
پ.ن: دفتر شعر یک بشقاب شعار و سالاد وصل را به صورت غیرمجاز جدی بگیرید.
به فراخور حال
.... نفس را كمكم ميكشم. كنج شبستان يك مسجدِ آشنا نشستم؛ كتابچههايي را در ميان جمعيت تقسيم ميكنند كه هر جلد آن حاوي يك حزب از قرآن كريم است. سهم مرا كه ميدهند، بوسهاي بر جلد آن ميزنم و روي پايم ميگذارم. روضهي مداحان تمام ميشود و چراغها را روشن ميكنند. چند نفر آشنا را در بين جمعيت ميبينم و با آنها از دور سلام و عليك ميكنم. دقايق استراحت است و بعضيها ميروند براي تجديد وضو.
ربع ساعتي ميگذرد و من مشغول نوشتن جملههايي احساسي در دفتر جديدم هستم. گذر زمان را احساس نميكنم، اما نگاهِ خيره و پرسشگر اطرافيان تمركزم را بر هم ميزند. كلافه ميشوم، درنگي ميكنم، ميبينم، جمعيت به شبستان بازگشتهاند و يكي از- ظاهرا- مومنان، شعري را در مدح حضرت علي(ع) ميخواند و سپس براي سلامتي آقا طلب صلوات ميكند، من براي سلامتي امام حاضر در دلم صلوات ميفرستم و بعضي براي سلامتي رهبر. هر كس به فراخور حالش! بعضيها هم اصلا صلوات نميفرستند و دهان ديگران را نگاه ميكنند.
ميخواهند به پناه قرآن بروند، چراغها خاموش ميشود و حاجآقا با صدايي محزون ميگويد: قرآنها را باز كنيد و جلوي چشم بگيريد. قرآن را كه باز ميكنم ميبينم، فقط جلد است و از اندك آيههاي آن حزب خبري نيست. دلم ميگيرد. رخم را بالا ميكشم و ميگويم: يعني بين اينهمه آدم من بايد بينصيب ميموندم؟
خودكارم را برميدارم و در حين اشارات حاجآقا، كورمال كورمال سورهي حمد را درون جلد مينويسم و آن را همراه جمعيت روي سرم ميگذارم. طنين الله در تمام محل ميپيچد! لبخند به لبم مينشيند و در دلم ميگويم : خدا جون ركب خوردي. هقهق مردم بلند ميشود.
مراسم تمام و روحاني در حال دعا، به اين جمله ميرسد: خدايا، مسببين اختلافات جامعهي ما را اگر قابل هدايتند، هدايت كن، و اگر نه، از صفحهي روزگار محو. تمام مسجد، با هر تيپ و قيافه، الهي آمين ميگويند( حتا صداي زنها هم رسيد). و من دانستم هر كس در شناخت مسبب اختلاف آزاد است، باز هم به فراخور حالش.
بعد از مراسم كنار حاجآقا رفتم، خنديد و بيآنكه زبان بجنباند، جلد سبز قرآنش را با انگشت نشانم داد . خندهاش كار را تمام كرد و مرا خوشحال؛ ديگر سئوالي نبود. چشمهايم خيره به نور سبز بالاي محراب، زير لب زمزمه كردم:
تمام ميشود يك روز،
روزههاي ما،
كه هر گرسنگي، فطري به دنبال دارد،
و هر فطرتي، حقيقتي.
و هر نهالي، سبزي تنومندي.
تمام ميشود يك روز غصههاي ما
و قصيدههاي حبسي،
قصههاي قفسي.
پ.ن: آنهايي كه اينشبها به احيا ميرفتند ميدانند، هر كسي با هر لباس و پوشش و عقيدهاي، با نماز و بينماز، با روزه و بيروزه، معتقد و ملحد، به مراسم ميآمدند و باز هر كدامشان به فراخور حالش، قصد و نيتي داشت: از براي يافتن جفت بگير تا قصد توبه؛ اما آنچه مسلم بود، لرزيدن دلِ همهي آدمهايي است كه با خودشان و احتمالاً خدا خلوت كردند. حتا براي يك لحظه، حتا براي هزار دم.
پ.ن2: ميخواهند، مهدي كروبي را دستگير كنند؛ اگر عقل داشته باشند(فرض محال، محال نيست)، اجراي اين حكم را به بعد از روز قدس و سنجش حضور مردم موكول ميكنند. پس بايد در جمعهي آخر ماه رمضان، باشيم، تا كساني مثل او، سبزانديش همچنان باشند. اين روزها، هيچكس در اين سرزمين مادري ايمن نيست. حتا همين ما كه از اشارات سياسي هم منع ميشويم. به فرا...
پ.ن3: آزادي و آزادگي محمدرضا جلاييپور را به همسر صبورش فاطمهشمس، به پدر بزرگوارش حميدرضا جلايي پور و به تمام خانواده، دوستان و دوستدارانش تبريك ميگويم.
شكم، دوميش
پيشبند: بينندههاي گذري اين صفحه از خوانندگان دائمي آن بيشترند. اين را از روي آمار عرض ميكنم؛ پس لازم است براي دوستاني كه از صفحات ديگر به اين صفحه رهنمون شدند، توضيح دهم، اگر اين مطلب را خوانديد و با مطلب قبل قياس كرديد، گمان نبريد كه نويسنده، آدم دزد يا احمقي است كه از هر جا، هر چه به نظرش خوب ميآيد را انتخاب ميكند و در صفحهاش ميگذارد، بلكه اگر تا پايان اين مطلب ادامه دهيد، متوجه خواهيد شد كه من چرا از شاخههاي متفاوتي مينويسم و البته براي همهي آنها دليل اندكي خواهم آورد.
شكم،
دوميش،
پتوس (نام خودساخته؛ مخفف پيتزاي تن و سيبزميني)
پتوس را در يك نيمهشب زمستاني اختراع كردم. كلافه از نوشتن و گرسنه بخاطر نبودن رها؛ پشت ميزم، به تن و بدنم كش و قوس ميدادم و براي تفنن، ريموتِ تلويزيون را برداشتم و شمارهي يكي از كانالها را فشار دادم. يكي از اين سريالهاي بيخودي بود كه نيمهشبها تكرار ميكنند. سر بزنگاه؛ يك سكانس از مهماني مجلل با ميز رنگارنگي از غذا كه به همين مناسبت چيده بودند. با نظارهي درياي خوردنيهاي لذيذ، نوشتن از يادم رفت و دلم ضعف؛ تخته كليد را از روي پايم بلند كردم و كنار كيس گذاشتم و به آشپزخانه رفتم. در جستجوي خوراكي، اينها را ترجيح دادم و با آن پتوس پديد آمد.
مواد مورد نياز براي تهيهي پتوس:
يك عدد كنسرو تن ماهي. سه عدد سيبزمينيِ متوسط. يك نصفه فلفل دلمهاي. ژامبون تنوري مرغ يا گوشت(به اندازهي ميل). پنيرپيتزا. يك بسته چيپس معمولي. روغن سرخ كردني، روغن زيتون، سس مايونز، سس قرمز، ليموترش و نمك( به اندازهي ميل)
روش تهيهي پتوس خيلي سخت نيست. اول از همه بايد سيبزمينيها را پوست بكنيم، حلقه حلقه كنيم و بعد هر حلقه را به چند قسمت تقسيم نماييم و آنها را در مقدار اندكي روغن مخصوص سرخكردني بريزيم. قبل از اينكه سيبزمينيها طلايي رنگ يا سفت شوند، آنها را بر ميداريم. از اينجاي كار ساده است. اول در يك ظرف پيركس(نام ديگري دارد كه من فراموش كردم، الان هم رها خواب است و نميتوانم اين نام يا اصطلاح را ازش بپرسم) تن ماهي را ميريزيم و با قاشق و چاقو آن را ريز ميكنيم. سپس ورقهاي ژامبون را به تكههاي كوچكي تقسيم و فلفل دلمهاي را نيز قاچ قاچ ميكنيم و آنها را با سيبزميني روي تن ميريزيم و با كمي روغن زيتون به يكديگر مخلوط ميكنيم. وقتي خوب اين مواد خوشمزه را به هم زديم، چيپسها را درون آن ميريزيم و سعي ميكنيم، بين مواد خرد شوند. سپس با قاشق اين مخلوط را مسطح و پنير ورقهاي پيتزا را روي آن ميگذاريم (يكبار هم پنير پيتزا را رنده و با مواد مخلوط كردم كه آن هم خيلي خوب شد) بعد ظرف نشكنمان را درون مايكروويو يا فر قرار ميدهيم و تا زمانيكه پنيرها آب شوند، منتظر ميمانيم.
حالا يك پتوس عالي داريم و با تركيبي از سس مايونز و قرمز به همراه ليموترش نوش جانتان. بايد اضافه كنم، پتوس براي بيماران قلبي عروقي و بيماران فشار خون مثل من، نقش يك كاتاليزور براي مردن را ايفا ميكند. اما چون معتقدم، آدم از خوردنيهاي خوشمزه نبايد گذشت آن را به شدت پيشنهاد ميكنم.
اگر پتوس را نوش جان كرديد و باب طبعتان واقع شد، ما را بيخبر نگذاريد....... نمكدون؟
پ.ن مهم: آقاي پوپو، شما را بسيار در اين چند وقت تحمل ميكردم، اما حالا كه سالاد پيشنهاد ميكنيد تمام حدسهايم براي اينكه شما ميخواهيد صرفا خودتان را مطرح كنيد، برايم مسجل شد. دربارهي فلسفه حرف ميزنيد، كتاب داستان مينويسيد، نطق سياسي ميكنيد، در بازار پارچه، سر و سري داريد، آشپزي ميكنيد، زورخانه ميرويد، شوهر رهاييد؟ شما چكارهاي؟ اگه ناراحت نميشي، به نظرم يك خاليبنده تمام عياري كه ميخواهي مشتري وبلاگت را مدام بيشتر كني، اينها را گفتم كه بداني ما خودمان ذغالفروشيم. – ناشناس-
اين كامنت را يكي از دوستان براي مطلب قبل گذاشته است، كامنتي كه قبيلش را بسيار ديده و خواندهام. اما چند مورد را جهت تنوير افكار عمومي مطرح ميكنم:
اول: اين خانم يا آقا، احتمالاً خودش جز مشتريهاي پر و پا قرص اين صفحه است كه از همهي جزئيات زندگي من با خبر ميباشد. پس يا نوشتههاي مرا دوست دارد و يا مازوخيست است.
دوم: من فلسفه ميخوانم و آن را بيشتر از آكادميك بودنش، دوست دارم و در آن كند و كاو ميكنم.
سوم: داستان مينويسم، چون از هفت سالگي، پدرم نوشتن را به من توصيه كرد و من در اين راه تا به امروز روحي ارضا شدم( به معناي واقع كلمه). اين يك اعتياد دوستداشتني است. در ضمن يادتان رفت بگوييد شعر هم ميگويم( كه آن جوانتر است) و تا قبل از اتفاقات انتخابات، بعدازظهرهايم را در نشر نيمروز فعاليت ميكردم.
چهارم: غالب آنانكه فلسفه ميخوانند، داراي نظريات سياسي نيز ميباشند، چون فلسفه اعم از سياست است. به علاوه همهي آدمها ميتوانند نظر سياسي داشته باشند. شما در بحثهاي درون تاكسي شركت نميكنيد؟
پنجم: از راه پارچه(نه پارچهفروشي) اصلاً ارتزاق ميكنم .
ششم: به شكم خيلي بها ميدهم، به دلايلي كه در مطلب سالاد گوجه عرض شد، و شاهدش وزني(جرمي) برابر يكصد و بيست كيلوگرم است.
هفتم: سالهاست، كه به رشتهي كيوكشين كاراته مشغولم و چند سال اخير را با علاقهمندانش سر و كله ميزنم و باشگاه را زورخانه مينامم.
با تشكر.
من از چه بگويم، يا علي(ع)؟
علي(ع)، براي ايرنيان، اسوه است. چه خداپرست و مسلمان، چه پيرو ساير اديان و چه سجدهكننده بر بتان و بيبتگان. او چنان بزرگ است كه ياعلي در اختتمام هر ديداري، ذكر پيش از خدانگهدار و فردا، به قول تاريخ، روز شهادت نماد بيدار است. بيست و يكم رمضان:
از وقايع آن زمان و چگونگي شهادت ايشان، از پايمردي رادمردان و ناپاكي كوفيان، از تمام پلشتيهاي آن دوران ميگذرم و ميمانم با اين زخم عيان؛ زخم روي پيشاني امروز آزادگان كه نفْسِ حليم سربدان، از آن ذوب ميشود آنچنان. نقل من از قتل است و جنايت، تجاوز به اسم مغلوط سعادت، كورضميري و زوال آرام غايت و مرگ انقلابي كه ميخواست، اسلام را نهادينه كند در نهايت. ميخواهم بگويم از فرزندان اين ميهن، كه طعمِ خون و گلوله و چوب را به يك چشيدن، وعده دادند، انوار ناب سبز بودن را، به اصطبل حيوانيت يك مشت كارگزار كودن.
ميخواهم بگويم از خشم اله، فغان از اين خيل مردم بتپرست و شخص پرست ناآگاه، بگويم ز زخمهاي بيگاه و غرش اين شريان سبزِ به سرخي فتاده در بزنگاه. گاه، گلوي برادري به تيغ نامردي دريده ميشود، آه و گاه بكارت دختري، -چه جسمش و چه روحش- به دست قاتل حيواني ميشود، سياه و آن مبارز نستوه فرياد ميزند: منم بيگناه.
من از چه بگويم، كه خون روي شمشير، به چكهي ابري خزيده از جمعه، به خيزش مردمي دلير، سبز ميشود و ميافتد از نجاستِ سرير، آن حاكم قتال، سرشكسته و زبون به زير. روزي نه چند روز دير كه ايران سراي من است، سراي توست اي شبگير.
من از علي بگويم، يا ز وارثان نامش، من از نامداران بيبن مسلمان شكل بگويم يا از خصايل پاكش. من از چه بگويم كه گفتنِ امروز، تمام، نذر كفن است و عروج به جايگاه بيبديل خاك پايش.
چه امروز فغان ز سر ميرود هر دم. من از سلالهي پيامبر رحمت چه ديدهام، سراسر دردم. در اين شكار آزادي غريب ما، من از شكوه رنج،چه رخ زردم. به پيوستن نام شهيد، در پس نام، اضافه ميكنم يك فرياد: من مردم. به حق ايستاده بودم، دست خالي، به شما سنگ زدم، بتان پوشالي؛ كمان اندرز تو، گريبان است. بكش تير ز كش، كه مرگ توست،آمالي. چه ميرود، چه بگويم علي، شه شاهان. كه بيگنهان، دست بستهاند و حيران و عدهاي به نام پاك و بلندت، ميكنند چپاول و خيرگي بر جانان.
چه گويم از اين اسلام، كه نام آن فقط به اين طريق مانده است، اگر كسي زند حرفي عليهَش، كَنَند زبان آزاديش از كام. چه گويم كه اين نيست حتا قوس يك لام، چه رسد به راه رحيم طويل اسلام. من از تو بگويم يا به تو؟ من از چه بگويم علي جان، جز راه نو.
به قول شهريار، تويي هماي رحمت، وقت نار، علي تويي يگانه ستون استوار كه اين جماعت شنيع نابهكار، به حق ناحق، ميزنند سينه زير علمت اي مهربان يار.
چه كردهايم، چه بر سر ما ميرود، هر وقت. شكايتي بود و تمام؛ از اين فرومايگان بدبخت كه روزي نه چندان روز دير، ميپوسند، بر ستونهاي بلند آزادي و عدالت، سخت.- لخت و عور، طعمهي كركسان، بيرخت.-
سبز مانيم كه سبز بودن از آن ماست.
و اسلام اين نيست، كان راه ماست.
پ.ن: نبايد مينوشتم، اما يكبار ميجوشد و يكبار ميبارد. آنچنان كه دير شود، هر آنچه بايد. يا علي!
نقد كوير من (5) از خانم گيلاسي و كمال كالاشو
..... كمال كالاشو، اين متن را برايم ارسال كرد و گفت ميخواهد آن را منتشر كند. قسم ندارد، اما گفتم نه كه اين متن جز تعريف و تمجيد از من، چيزي ديگري ندارد. مرغش يك پا داشت و اصرار ميكرد و من از لطفش تشكر، اما نميتوانستم به او اجازه دهم چنين متني را منتشر كند. منطقي صحبت كرديم. گفتمش اين متن نقد كتاب نيست، بلكه سراسر تعريف از من است و او گفت: هر چه باشد، من منتشرش ميكنم. قول گرفتم جاي ديگري ندهد(روزنامه يا سايت) و قول دادم، خودم با اندكي، حذف و تعديل در صفحهي پوپو بگذارم، تا اگر كسي خواست انگي بهم بچسباند، مستقيم بگويد و پشت سرم خطي حرف و نسبت ربط نباشد و نشود.
از آنجايي كه متن كمال، از سر لطف و دوستي است. ذيلِ آن اشارهي گيلاسي عزير دربارهي كوير كه در وبگاه شخصيش منتشر كرده بود را ميآورم تا فضا كمي متعادل شود
كمال كالاشو:
بنام خدا
بايد فارق بود از زندهبادها و مردهبادها، بايد جدا بود از تمام آنچه كه ديگران دربارهي ديگران ميگويند و بايد ديد و شنيد و بيشتر خواند و جوييد تا يافتن آنچه كه خوب است محقق شود.
...خواندم، كوير من اميررضا مافي را و تحسين گفتم، قلمي كه در اوج ترويج نگارش داستانهاي كوتاه چند صفحهاي و مبتذل، هشتاد صفحه موجزانه قصهاي را روايت ميكند كه بُنش، رخدادي دروني، در باب چالش انسان و انسانيتش است. چالشي كه اگرچه در چند جا، به اغراق مطرح شده، اما نگاهي نو، به طريقت زندگيِ انسانهاست.
اميررضا مافي، آدم تحسين شدهاي نيست. تمام اندك كساني كه او را از نزديك ميشناسند، لات مينامندش و اين به دليلِ اصطلاحات و ادبيات اوست. ادبياتي كه ريشه در اصيلترين نقطههاي تهران دارد و او را در جوانترين روزهاي زندگي، به صاحبقلمي چيره بدل نموده است....
.....كوير من، خلقي از اوست در روزگاري كه هنوز هجده سالش تمام نشده و بايد مثل همسالان و همراهانش، پي جواني كردن و خوش بودن ميبود. كوير من با نثر قدرتمندي كه به هيچ وجه وامدار ادبيات امروز نيست، نقطهي آغازي در كارنامهي اين دوست است كه سنگ اولش سكوت چشمهاست. سكوت چشمهايي كه اين مرد در شانزده سالگي از احوالات تنهايي يك زن نگاشته و با تمام نقصانهايش، تمام خوانندگانش را تا پايان مجذوب خويش نموده بوده است.
اميررضا مافي ، نه جويندهي شهرت است و نه عضوي از گروههاي سياسيِ اقتصاديِ فرهنگي. او خودش هست و رهايش و تك و توك دوستاني كه شايد هيچكدام اصلاً ندانند كه او مينويسد.
او را بايد خواند، اگرچه انتقاد به آثارش هميشه هست. به ياد دارم روزي كه براي عرض تبريك به مناسبت چاپ شدن كويرمن به تلفن همراهش زنگ زدم، گفت: حيف كه دير منتشر شد؟ و من گفتم: هر وقت ماهي رو از آب بگيري تازه است. و او جواب داد: نه ماهي پير و فرسودهاي كه سه سال از تولدش ميگذره. به اعتراض گفتم: اثري قدرتمنده كه در تمام تاريخ، جوون بمونه و او با پوزخندي گفت: كوير من هميشه جوونه، اين منم كه دارم عمر ميگذرونم و افكارم تغيير پيدا ميكنه. من الان به كوير شك دارم، به شكيات كوير هم و عذاب وجدان ميگيرم، وقتي چيزي رو عرضه كردم كه با حالاي من متفاوته. مكالمهي ما به درازا كشيد و من برايش گفتم از تكرار چنين حادثهاي براي تمام صاحبان قلم و او گفت: از آثارش كه زيادند و او از انتشارشان ميترسد.
چند روز پيش كه از او دربارهي انتشار كارهاي نويش پرسيدم، پاسخ داد: درد سرد مرد رو دوست دارم، اما تنهاييش تكرار مكرراته و ميترسم پول مردم حيف شه.پاها هم شعرهاي خوبي داره، اما اگه كسي دوستشون نداشت، اگه كسي از اينكه پول بالاش داده ناراحت بود و نگذشت. خنديدم: چه ترس با مزهاي و چقدر اداي به فكر جيب مردم بودن و او خنديد و چيزي نگفت....
اميررضا مافي كه هنوز بيست و يك سالش تمام نشده، امروز صاحب دو كتاب است، در حاليكه دو كتاب ديگرش در قتلگاه مميزي ارشاد، شهيد شدند. او يكي از جوانترين و خوشآتيهترين نويسندههاي ايران زمين است و اگر گوشهگير است بخاطر خلق عزلتگزيني است كه دارد. خلق معزولي كه هيچ جمع ادبي را نميپذيرد. چند روز پيش كه در لواسان مهمانم بود به او گفتم: چرا تو هيچ انجمني شركت نميكني خيلي آرام پاسخ داد: از آدمايي كه خودشون نيستن، از آدمايي كه پز روشنفكري دارن، از آدمايي كه تو حرفاشون زياد ادعا ميكنن، متنفرم و تو همهي اين جمعها پر از اين آدماست كه البته استثنا هم دارن. بعد ساكت شد و دوباره ادامه داد: شايدم بخاطر اينكه راهم نميدن. يا منو به حساب نميارن! ....
كوير
من، موجز است و موجزانه، با نثري كه شبيه
نثرهاي امروز نيست حرف ميزند و كويرِ ذهنِ چالهدار آدمها را اندكي سبز
ميكند. كوير من شما را به ديدن آرام يك صحنهي معمولي كه ميتواند بسيار بزرگ
باشد دعوت مينمايد و شما لختي درنگ ميكنيد: شايد در پس همهي اين روزمرگيها، حادثهي بزرگي نهان شده باشد.
/از
پسر باغبان ميپرسم كي از كوير ميرويم؟ ناخنهايش را ميجود: وقتي بابام همهي
درختها رو بريد- آخرين صفحهي كوير من-/
كمال كالاشو،
شانزده شهريور 88 شوم، لواسان.
خانم
گيلاسي:
چند وقت پیش کتاب کویر من نوشته امیر مافی رو خریدم ! دقیقا ۵ شنبه هفته پیش ! من اعتقاد دارم که ادمها نباید نقد کنند . یادتونه که یه زمانی چقدر سر این قضیه نقد کردن و اینها مشکل داشتم . برا همین نقدی نمی خوام بکنم ! اما نظر خودم باشه کتاب به نثر امروزی نبود ! از همون خط های اولش من رو یاد فیلم ( خیلی دور خیلی نزدیک) انداخت ! ماجرای داستان تکان دهنده بود اما یه جوری بود که وقتی می خوندی و به اون قسمت تکان دهنده اش میرسیدی شوکه نمیشدی ! البته شاید برای من شوک اور نبود چون من خودم کارم با این گونه حوادثه و هر روز به نوعیش رو می خونم ! نمیشه گفت کتاب سنگینی بود ولی خیلی جاهاش قابل هضم نبود … اول و تا اخر داستان در دو فضا بود فضای کویر و فضای شهری … فضای کویرش تکرار مکررات بود و فضای شهری اش خیلی چطور بگم ؟ مبتدی ، میشد خیلی بهتر نوشتش ! نه که مبتدی ولی هیچ چیزی برای تفکر نداشت ! شاید این برای ذهنی مثل ذهن من که مدام در حال کنکاشه و دنبال راه حل و معما کمی ساده امد ! به هر حال خوشحالم که خوندمش ! این تاپترین اثر نویسنده نبود ! اما میدونم یه روزی همچین چیزی هم خلق میشه . به شرطی که امروزی تر بنویسه و با ادبیات روز پیش بره!
پ.ن:
از هر دو
نفر بخاطر حسن توجهشان، تشكر ميكنم، همين.
پ.ن2: از تمام دوستاني كه سالگرد رهايي ما را تبريك گفته بودند نيز ممنونم. بسيار.
يكسال رهايي
يادتان ميآيد، نه؟ سهشنبهي بزرگ را ميگويم كه يكسال گذشته از آن. رها، تو يادت ميآيد؟ صبح روز نكاحمان، معدهات به هم ريخته بود و مزاجت از فشار عصبي،دگرگون. نيمهي ماه رمضان بود. شما يادتان نميآيد. اما شب تا صبح نخوابيده بودم و صبح ساعتي را پشت فرمان راندم تا در يك مكان مقدس به خواست رها، خاستمان، رخ دهد. سجاد، برادرم هم در نيمهي رمضان چند سال قبل يوغ عاشقي به گردنش فتاده بود و من نيز سال پيش. چه شور و هيجاني دارد، وقتي ميخواهي از يك پوپوي خالي، كه معنيش هدهد است؛ يك پوپوي رها بسازي و پرواز كني چنان كه آسمان، رنگ بالهايت را پيش خويش ببيند. چقدر اضطراب داشتم، وقتي خطبهي نكاحمان خوانده ميشد. گوشهايم سرخِ سرخ و نفسهايم تند و تند، تمامِ تنم خواب رفته بود. سفرهي كوچك عقد تو چه زيبا و آدمهايي كه ما را نگاه ميكردند و همگي مهربان ميخنديدند. تمام شد. پدرت دستهاي ما را، وقتي اشك در چشمهايش موج ميزد به دست هم سپرد و براي فرزندانمان دعا خواند، رفت و مادرت ظرف عسل را جلوي من گرفت تا انگشتي در دهان تو بگذارم و من به جاي اينكه انگشت كوچكم را به عسل بزنم، انگشت اشارهام را زدم و تو از بند چاق من خندهات گرفت و نتوانستي تمام آن را به كامت بگذاري و همه خنديدند. يادت ميآيد؟ من به تو تمام داراببم را هديه را دادم؛ هفتاد اسكناس ده توماني كه رويشان توصيه نوشته بودم براي سلالهام و همسرم.
وقتي از پلهها پايين آمديم، زن و مرد بوديم و بالهاي پروازي كه پويش من و رهايي تو به جانمان ميداد. رهاي خوبم، رامتين و شيرين زنگ زدند. عليرضا و همه تبريك گفتند و حتا بغض كردند و ما همان شب به سالگرد ازدواج سجاد برادرم دعوت شديم. شب دير به خانه رفتيم و پدرت كه نگران بود. اين آغاز تمام آن چيزي است كه ديگران شايد از آن بينصيبند و شايد در نسيان.
سوم آبان آمد و شصت حرف شاعرانه برايت. شب يلدا، چهار ديماه. شانزده ديماه كه برايت گوشي خريدم. تو براي من غذاي خوشمزه طبخ كرده بودي و من چقدر خوشحال شدم و تو. چند روز قبل از تولدت بود؟
محرم و صفر با هم، بهمن دلگير و امتحانات. مشهد رفتيم، چه هتل قشنگيه؟ بوي خوب هم داره. موكتهاش هم خوشگلن و من كه در به در دنبال كافه بودم.
يادت ميآيد آن روزي را كه از آسمان سيل ميآمد و ما رفتيم خانهي شما، عين رختهاي از رخشتويي در آمده خيس بوديم و فشار خون من بالا. اسفند شد، نيمهاش پدر را غافلگير كرديم و بيست و ششم تو مرا. من خنديدم و تو به من يك دنيا كتاب دادي. عيد شد، و تو ادوكلن كوكوچنل كادو گرفتي و چقدر بويش را دوست داشتي. چند روز كه گذشت، هفتسين ، آجيل ، سفر و جادهاي كه نزديك بود در آن با هم بميريم! ارديبهشت و من كه با پولهاي ته جيبم براي تو جوجه خريدم. دلسه، بلسه و صفدر و تو نام مرا در گوشيت صفدر سيو كردي. كاش بچههامان نميمردند!!
و خرداد نحس. روز نحس و بعدش كه تمام اضطراب بود. تقلب و محمودي كه مورد حمد نيست. فراري شدم، سه روز اولش با هم بوديم و من از شرق به دامغان آمدم و از دامغان به ساري رفتم. هجده تير تمام بود و تو دلتنگ و من به گمانم، آبها از آسياب افتاده. جمعه نوزدهم آمدم و شنبه. يادت ميآيد. تو ايستگاه مترو قرار داشتيم كه برويم سينما آفريقا و دربارهي الي را ببينيم و من هيچوقت سر آن قرار نيامدم و انگار تو خيلي اشك ريختي. فدايت شوم، وقتِ آمدنم خوشحال بودي و من بهتزده و تلفنها پشت هم. بازجوييها يك در ميان و رسيديم به امروز، خلاصه حرفهايي كه پشت تلفن نميتوان زد. آخ كه چقدر دعوا كرديم رها. سر هيچ چيز و هيچ كس و چقدر هر دومان حرص خورديم و من هر روز درگيرتر و در فكر خودم مشغولتر.
آري
يكسال شد و ما تماممان براي يكديگر بود.براي وصال و نگين نوبر و ناب عشقمان بر
جريدهي فلك نمايان. چقدر به تو گفتند مرد ذليل و به من گفتند:زِزِ . چقدر به
تفاوتهايمان خنديدند و ما نيز. چقدر خوشحاليم و چقدر زود ميگذرد. انگار كه ديروز
بود و نه يكسال پيش. انگار كه همه چيز تازه است و ما يك قدم به رفتن نزديكتر.
شما نميدانيد، اما من ميدانم كه رها، رهاوردِ تمام ادعيهي من، در سحرهاي خلوتم
با خداست، رها پاسخ ربناي پر صداست. رها راحت روح من، رحم من و آسايش ستايششدهي
جان من. رها بال پرواز ، راز و آغاز بينياز من است.
يكسال گذشت رها؛ شما و منِ، رها و تمامم رهاي رئوف رها.
پ.ن: پيشنهاد ميكنم، آنهايي كه قصد يادآوري مرا دارند، در بخش ماضيبازي، آرشيو شهريور هشتاد و هفت را بخوانند. جالب است.
شكم،اوليش
گفتم: كمال بس كن. گفت: نميتونم، تو نميدوني وقتي آدم حتي به يه ارزن از معناي اسمش نرسه چه واويلايي شده. گفتم: مگه من كه اميرم، واقعا امير شدم. گفت: خب تو نميفهمي، مثل همه. و من فهميدم همه نميفهمند، منطق ارسطويي! پرسيدم: پس تكليف اسمهايي مثل چنگيز و آتيلا چيه؟ گفت: معني اينا رو نميدونم، ولي ميشه جوري رفتار كرد كه نام چنگيز علاوه بر خونريزي، يادآور خوبيها باشه. (ديالوگي منتخب از گفتگوي من با كمال كالاشو، لواسان، 12 شهريور 88)
شكم
، اوليش:
خيلي وقت است كه ميخواهم بخش شكم را راهاندازي كنم، اما اتفاقات ناگوار، يكي پس
از ديگري گريبانِ ما را گرفت و ديگر حوصلهاي نبود براي شكم. با اين حال خوردن، به
نظرم، لذتبخشترين فعل مباح اين دنياست، و بارها گفتم، من از خوردن، بيشتر از
نوشتن و خواندن لذت ميبرم و در اين روزهاي سياه دوست دارم با چنين افعال
كوچكي،كمي خويش را خوش كنم، همين. پس بدون هيچ بهانه و يا اطوار، يك سالاد خوشمزه
كه خيلي دوستش دارم را معرفي ميكنم.
سالاد گوجه:
مواد لازم براي يكنفر: سه عدد گوجهي تر و تميز، يك نصف فلفل دلمهاي سبز، يك عدد پياز متوسط، ماست موسير،روغن زيتون، ليموترش، نمك، فلفل و آويشن.
طريقهي درست كردن:
اگر، ميتوانيد گوجهها را روي آتش تنوري كنيد و قبل از اينكه كاملاً پخته شود، آنها را بر داريد و اگر موقعيت تنوري كردن گوجهها را نداريد، آنها را بدون روغن، نيمپز كنيد.(بديهي است براي اين كار گوجهها را بايد خرد كنيد) سپس گوجهها را خرد ميكنيد و آنها را به قطعههاي كوچكي تقسيم مينماييد و درون يك ظرف ميريزيد. پيازتان را خرد ميكنيد(نه رنده) و آبش را ميگيرد و آن را ميريزيد روي گوجهها. نصف فلفل دلمهاي را هم ريز ميكنيد و آن را به ديگر مواد اضافه مينماييد. سپس با قاشق آنها را مخلوط در يكديگر ميكنيد و به اندازهي دلخواه(هرچه بيشتر، بهتر) ماست موسير چرپ روي آن ميريزيد، ليموترش به اندازهي لازم در آن ميچكانيد و نمك و فلفل و آويشن نيز(نمكش زياد باشد بهتر است) و اگر تمايل داشتيد، به اندازهي يك قاشق غذاخوري روغن زيتون بودار اضافه كنيد. بعد از هم زدن مواد، مايع صورتي رنگي داريد با نگينهاي سبز و قرمز. حالا يك ليوان پر يخ، ماءالشعير تلخ و چيپس را همراه اين سالاد ميل كنيد و به مقدار معتنابهي(!) لذت خوردن ببريد.
پ.ن: اينكه آدمها همگي به خوردن
محتاجند، بديهي است، حال دوستاني كه با يك ديد كجكي ميخواهند بنده را بنگرند و به
ريش نوشتن و سياسي سخن گفتنم بخندند؛ بخندند. درباهي كمال كالاشو، حرفهاي زيادي
دارم كه خواهم نوشت و وعدهي اسكناسها را نسيان نكردم. سالاد گوجه را كه احتمالاً
روسي است فراموش نكنيد.
توضيح: سه نفر وزير نشدند، پست كابينهي منشيها را دوباره از ديده بگذرانيد. نوشتنم در اين باره به اجبار اكنون، كور است.
منِ رها
به شاط گفتم: دوتا.
گفت: اونجا صف چندتاييهاست. شاطر انگار معلم عربي بود و من وجه تثنيه. يكي بايد پيدا شود و بگويد، دو تا كه نه يكي است و نه چندتا، چندتاست؟ يكي حتما پيدا خواهد شد و گفت: دوتا. خب باشد، قبول، دوتا دوتاست، اما در نانواييهاي اين روزگار صف دوتايي هست؟ اگر جواب مثبت است، بفرماييد كجاست؟ تا ما از همانجا نان براي سق زدن جاي ناهار بخريم (داستان كوتاه ما دوتا – از خودم)
از رها ميپرسم: كوير من را دوست دارد؟ كله بالا مياندازد و ميگويد: تو همش يه شكل مينويسي. عين هم؛ انگار يه طرحي رو حفظ كردي، مدام تكرار ميكني. بهم بر ميخورد، بحث ميكنيم، قبول ميكنم در چندداستان، موقعيتها يك شكل بوده، اما نه در تمام داستانها و باز ميگويم: كوير من و سكوت چشمها با ساير قصهها كاملا متفاوتند. چيزي نميگويد.
بعد از چند دقيقه، ابرو بالا مياندازد: گيرم حرف تو درست، كسي به تو يكي كه مجوز نميده مزخرف. نگاهش ميكنم و از فكرم خطور ميكند، نسخههاي محدودي از دفتر شعر يك بشقاب شعار و سالاد وصل را منتشر كنم. رها مخالفت ميكند و اميدش به سالهاي بعد است و من مصرم. منتظر يك بشقاب شعار و سالاد وصل باشيد. دفتر شعر من است!
رها ميگويد: خب باشه تو مگه تحفهي نطنزي؟
و من بخاطرِ حمايتهاي بيدريغ همسرم، هست كه عاشق كار نوشتنم، اگرچه به قول آقاي حسني قلم ما هنوز نيمپز است.
جدا از تعارفات، ما در اين چهار سال بايد، مثل گروههاي زيرزميني موسيقي به نشر زيرزميني آثارمان بپردازيم و اين يعني آغاز خيزش.
پ.ن: رها ميگويد، بگويم برويد كوير من را بخريد. -حتما-
پ.ن2: كسي، كسي را ميشناسد كه كار طراحي وبلاگ و وب انجام دهد، بگويد. در اين مكان سياسي نوشتن تهديدآميز است.
پ.ن3: به اسكناسها توجه كنيد (خواهم گفت)
پ.ن4: از اين پس در اين صفحه، بخش شكم اضافه ميشود و چيزهايي را كه شايد كسي نداند چيستند و من ميخورم و لذت ميبرم را برايتان شرح خواهم داد. (coming soon)
توپِ من، مردن!
يك بار كودكي به مردي ميگويد: چترها براي چه هستند؟ مرد در جواب ميگويد: براي اينكه خيس نشد. كودك كمي فكر ميكند و ميگويد: پس واي به حالا دريا و رودخانه!
كنار جوب ته كوچهي خانهي پدريم، محمد گفت: تا حالا افتادي تو اين جوبا؟
و بياد آوردم زمانيكه تو كوچه فوتبال بازي ميكرديم، اين توپ ما هميشه ميافتاد تو جوب و از آنجايي كه جوب وسط كوچه است و ما يك تير دروازه را اين طرف و آن يكي را طرف ديگر آن ميگذاشتيم، هميشه در بين بازي بايد جوب را هم دريبل ميزديم و از روي آن با توپ ميپريديم. جوبهايي كه آن موقع، بزرگ بودند و حتي وحشتناك. كوچهاي كه ما در آن بازي ميكرديم بن بست بود و جوب بزرگ آن ميرفت تا خانهي خانم سماواتي و از دل خانهي آنها ميگذشت و از يك كوچهي ديگر سر در ميآورد.
يك بار توپم افتاد درون جوب و موفق نشدم آن را در بياورم. سرعت آب زياد بود و توپ وارد حياط خانهي خانم سماواتي شد، من با همهي توانم چند كوچه را دويدم، تا توپ را از آن طرف خانه كه در ميآيد بگيرم. اما وقتي رسيدم، اثري از توپ نبود، حتا كوچههاي ديگر كه جوب در آنها ادامه مييافت را هم سر زدم، توپ نبود. دستهاي خاكي و عرق كرده را درون جيبم كرده بودم و با سر پايين از كوچهها ميگذشتم....... تا از جلوي در پشتي خانهي خانم سماواتي رد شدم كه ديدم در باز شد. چادر گلدار سياهش را با دست محكم زير چانهاش گرفته بود، صدايم زد و گفت: اين توپ شماست؟ آن لحظه، يك عمر خاطره شده برايم، چون از يافتن آن توپ به اندازهي تمام روزهاي امروز ذوق زده و خوشحال شدم. گفتم: بله. رفتم و آن را از دست خانم سماواتي قاپيدم و تا كوچهاي كه زمين بازيمان بود دويدم، به اميد اينكه ماجرا را براي بچهها تعريف خواهم كرد. وقتي رسيدم همه رفته بودند و من ماندم و توپم. آن غروب به خانه رفتم و فردا براي بچهها با آب و تاب تعريف كردم ديروز چه اتفاقي افتاد. خانم سماواتي ديشب مُرد و امروز پيكرش را در كوچههاي محل تشييع كرده بودند. همبازيهاي گذشته را كه حالا همگي پدرند، ميبينم و روزي كه ما خواهيم مُرد را نيز، روزي از همين روزهاي نه چندان دور..
براي وقت مرگمان بايد كمي مضطرب باشيم.
پ.ن: به صندوق پست الكترونيكي دوستاني كه براي كتابخواني اعلام آمادگي كرده بودند، متن فرستاده شد.
پ.ن2: محمد فردانش، فرزند دكتر هاشم فردانش (پدر علم تكنولوژي آموزشي در ايران) همراهترين فردِ اين روزهاي من است. بايد معرفي ميكردمش.
پ.ن3: شنيدنِ خبر مرگ سعيده پورآقايي مرا با انبوهي از بهت مواجه كرده است و نبايد سخن بگويم، فقط فرياد ميزنم: آدمها، حتا مهربانزنهايي كه چادرشان را سفت زير چانهشان ميچسبند، روزي ميميرند و روزي تاريخ دربارهي شما سفاكانِ اين ديار، قضاوت قاطعي خواهد كرد. اوف به شما و غيرتتان.
پ.ن4: باز آيد بوي ماه مدرسه را با يار دبستاني من عجين كنيد. بيست روز تا بازگشايي مكتبهاي آزادي بيشتر نمانده است.
نقد كوير من (4)
آقاي مثلاً نويسنده،
من يك خوانندهام، مثل تمام آنهايي كه هر روز كتابي را ورق ميزنند و آن را ممكن است دوست بدارند يا نه فحش بدهند. من فحش دادم، راستش را ميگويم، من فحش دادم به شما، آقاي اميررضا مافي و بعد نامتان را در گوگل سرچ كردم و ديدم اين مردِ سياستزده، بسيار بسيار ايدهآليست است. فكر ميكند جهان و اتفاقات آن به همين كشكي است.(پوپو: تعابير ناپسندي به كار گرفته شده، كه با حقِ خويش دربارهي انتشار مطالب در وبگاهم، از درج آن خودداري ميكنم)
كوير من شما را وقتي روزه بودم خواندم و هزار و هشتصد تومان پول را هم شما به من بدهكار شديد. چون اين مزخرفات را هر آدم فلسفهخواندهاي بلد بود به هم ببافد. شما يا به اين انتشارات پول زياد داديد يا انتشارات براي خودتان است كه چنين ملقمهاي را منتشر كرديد. يك پزشك معلومالحال، زيادي مومن است. كلهي پسرش ميخورد به در (پوپو: از درج اين قسمت به بهانهي لوث شدن قصه پرهيز ميكنم) بعد آمديد آسمان را به ريسمان بافتيد كه چه؟ اين آقا(پوپو: به دليل بالا معذور به حذفم).
شمايي كه قلمتان متكلفتر از هر چيزي است. شمايي كه پيام قصهتان، پر از هجو است ميآييد و كافه پيانوي فرهاد جعفري را نقد ميكنيد؟ اگر داستان شما خوب بود، اقبال مردم نصيتان ميشد. نه اينكه زور بزنيد و مشتري براي كتابتان پيدا كنيد و هي بگوييد تو رو خدا كتابم را بخريد. آقاي جوان، شما هنوز قلمتان نيمپز هم نشده كه ادعايتان، گوش زمين و زمان را پر كرده است. كتابتان با اين جلد بد و صحافي بدتر هيچ جايي در كتابخانهي من ندارد و شما همانقدر كه براي پول من و وقت من مسئول هستيد براي ديگران نيز. آقاي به ظاهر نويسنده، چرا مدام تلاش ميكنيد خودتان را بزرگ جلوه دهيد، در بين اين نوشتههاتان ميخواندم كه به طرفداران ميرحسين توصيه فرموديد؛ شما مگر در چه جايگاهي قرار داريد؟ امان از اينكه يك روز كسي را وهم بگيرد، يك روز فكر كند چه خبر است؟ نه آقا جان خبري نيست، همه جا و همه چيز امن و امان است و فقط شما و امثال شماييد كه دست و پا ميزنيد، ديده شويد. شما با اين هشتاد صفحه كتاب نه تنها به جايي نميرسيد بلكه هيچ خوانندهاي را راضي نميكنيد.
من به تمام دوستانم كه كم نيستند پيشنهاد ميكنم، نام شما را در خاطر داشته باشند، تا اگر بار ديگر با رانت توانستيد اثري منتشر كنيد، آن را نخرند و اراجيفتان را نخوانند. شما در وبلاگتان، مدام از كتابتان تعريف كرديد. نقدهايي كه شايد به قلم خودتان باشد. آقاي اميررضا مافي من پيشنهاد ميكنم شما كمي كتاب بخوانيد. كمي دستور مطالعه كنيد تا ببينيد، داستان نوشتن يعني چه و بزرگتر از آن، ياد بگيريد هزينهي مخاطب را چگونه بايد پرداخت؟ لذا هيچ جوكي را نبايد منتشر كرد. از شما خواهش ميكنم، برويد دنبال كار ديگر كه نوشتن مرد ميخواهد. خوش و خرم باشيد و اگر جرئت كرديد اين را هم مانند ساير نقدها، در وبلاگتان بگذاريد.
سيد محمدرضا حسني
پ.ن: اين نقد را هم مانند ساير نقدها با دخل و تصرف گذاشتم و اين را حق سيد بزرگوار ميدانم، كه بخواهد نوشتهاش در اين جا منتشر شود. اما اشاره به چند نكته لازم است كه به اختصار بيان ميكنم. الف/ من هيچ وقت گمان نكردم اتفاقات اين جهان كشكي است. ب/ شما حسابتان را اعلام كنيد تا هر چقدر كه به شما بدهكار هستم بپردازم( اين را بيتعارف عرض ميكنم، چون مديون كسي بودن، از هر حادثهاي سختتر است) پ/ اين انتشارات، براي همهي آن كساني است كه ميخواهند حرف نو بزنند، اگرچه اين غوغاسالاري اخير، به شدت شريان تنفس ما را تنگ نموده است. ت/ هنوز هم پيشنهاد ميكنم، برويد و كوير من را بخريد. ث/ دربارهي صحافي حق با شماست، اما جلدش را دوست دارم. ج/ ممنون از پيشنهادتان به دوستان كثيرتان. چ/نويسندهاي زن هم وجود دارند. ح/ اگر كسي جوك منتشر كند كه سبب خير است و خندهي ديگران! خ/آقاي سيد محمدرضا حسني، از اينكه اين سطور را براي من مبذول داشتيد، كمال تشكر را دارم و من الله التوفيق.
پ.ن2:
به آن دسته
از دوستاني كه آمادگي خود را براي كتابخواني ابراز كردند، عرض كنم، حقوق و
مزابايي كه گفتم، معنوي است. يعني درج نامشان در فهرست كتاب منتشرشده به عنوان
نسخهخوان. اين را گفتم، تا دوستاني كه مايل نيستند انصراف خودشان را اعلام كنند،
چون ميدانم در اين روزگار، كسي بدون مزد آدم را ماچ هم نميكند! با اين حال باز
اگر كسي مايل به همكاري بود، كامنت بگذارد، تا اثري را در اختيارش قرار دهيم و
ايشان پس از خواندن آن اثر، نظرشان را براي ما ارسال ميكنند و پس از انتشار كتاب،
آن را هديه ميگيرند و نامشان به عنوان نسخهخوان درج خواهد شد. و اگر نقد دوستان،
مفيد و كامل باشد، از آن به عنوان حرف اول يا مقدمهي كتاب استفاده خواهيم كرد. اگر
كسي مايل است بفرمايد.
پيامبازرگاني: انتشارات نيمروز، آثار قلمهاي جوان را منتشر ميكند. به عنوان مسئول بخش ادبي اين انتشارات، از شما براي عرضهي آثارتان دعوت به عمل ميآورم.
جوب!
پ.ن: به چند كتابخوان حرفهاي احتياج است. با حقوق و مزايا، اگر هستيد، اعلام بفرماييد، تا شرايط متعاقبا ابراز شود.
بابابزرگهاي با دمپايي، پاهاي بدون جوراب؛ جوك قرن!
جمعِ بابابزرگها، جمع بود،حتا جوانهاي بزرگ هم بودند. دادگاه را ميگويم. ميخنديم. چون بزرگترين جوك سال در انظار عموم ايرانيان، بازي ميشود و مردان بزرگي كه نوههاشان بابابزرگشان را در صفحهي تلويزيون با دمپايي و پايبدون جوراب ميبينند، ميخندند.
مرداني كه روزي براي استقرار چنين حكومتي جانفشاني كرده بودند و فرزندانشان، بابا را در زندانهاي حكومت شاه ميجستند و باز تكرار زندان و زندان و زندان كه انگار عجين است با سرنوشت آزادانديشان.
نوهها بابابزرگهاي مهربان را با لباس تو خونه ميبينند و شايد كمي، فقط كمي خوشحال شوند و در عالم كودكيشان بگويند: ديدي، ديدي باباجون رو تو تلويزيون نشون داد. اين بزرگترين جوك سال، روزي براي ديگران، بزرگترين انتقام خواهد بود. روزي كه اين دمپاييبهپاهاي پير، جايشان را با كت و شلواريهاي شال به گردن عوض كردهاند و البته يقين ميدانم آن روز، بابابزرگها، اينها را خواهند بخشيد.
از خودم ميپرسم؛
كي ظالمان را با دمپايي و پاهاي بدون جوراب، رو صندليهاي دادگاه حق ميبينيم تا نوههاشان يگويند: حيف از اين بابابزرگ ديكتاتور؟كاش بابامون بچهي يه كس ديگهاي بود. كاش. بگوييد فردا كي ميشود امروز؟ و نوهها، كي ميفهمند بابابزرگهاشان كيستند؟ نوههاي ما؟ نوههاي آنها.
پ.ن: شنيدم سميهتوحيدلو و
مهسا امرآبادي آزاد شدهاند. اميدوارم خوبِ خوبِ خوب باشند، اگرچه پس از
اين روزهاي سخت و طاقتفرسا بعيد ميدانم. ديدن محمدرضا جلاييپور و محمد قوچاني
در دادگاه، نمكي بود، بر فكر شرحه شرحهي ما و البته دلخوشي براي سلامت ظاهريشان.
سينماي ديوانگي، نصفشب نو
تا حالا شده نصفشب برويد سينما؟
هميشه عاشق تجربههاي نو در زندگي هستم. اينكه در پيچ و خم تند اتفاقات اخير -كه آدم را در چمبرهي خويش گرفته و ميفشرد- ، يك آن آزاد و راست شوي و ساعت دو بامداد به همراه رهاي رئوف، به سينماي تازهتاسيس آزادي بروي و نوستالوژي آن سينماي قديمي در وجودت قلقل كند.
بعد فيلمِ پستچي سه بار در نميزند را ببيني و واي كه قيافهي رها وقت ديدن اين فيلمِ پر از تعليق چقدر ديدني بود! جالبتر اينكه، در طول مسير من مدام غرغر ميكردم كه الان جز چند دختر و پسر بيجا و مكان كسي در سينما نيست و زشته كه ما اين وقت شب ميريم آنجا...... اما وقتي با سالن پر از آدم مواجه شدم نظرم عوض شد. پيرزنهايي كه با نوههاي كوچكشان آمده بودند. يا خانوادهي پر جمعيتي كه به همراه يك جين بچه با زيرشلواري و دمپايي وارد طبقهي پنجم سينما آزادي شدند يا تاكسيدارهايي كه اطراف سينما پر بودند و مدام دربست دربست ميگفتند و جالبتر از همه زوجهاي جواني كه با بچههاي چند ماههي پستانك به دهانِ خوايشان، آمده بودند و همگي، ميخكوب ديدنِ فيلم، پلك نميزدند. و امان از اين اتفاقات نابِ زندگي! و بچههاي خواب.
تجربهي خوبي بود؛ نيمهشب در سينما با صداي دالبي ساراند فيلم ترسناك ببينيم و يك آن از حوادث اطراف دور شويم. در ضمن، كاشف به عمل آمد، آدمِ ديوانه مثل ما بسيار زياد و همچنين، رها يك جاهايي ديوانهتر از من است و مسالهي مهم ديگر اينكه، فاصلهي سينما آزادي تا خانه را براي خوردن سحري چنان راندم، كه تا ساعت هفت صبح از هيجان و عصبيت خوابمان نبرد.
توصيه: فيلم پستچي سه بار در نميزندِ حسن فتحي را حتماً ببينيد! ( توضيحات اضافه بماند براي نقد فيلم) در ضمن ديدن فيلم در نيمهشب را هم از دست ندهيد، اگر بيكاريد مثل ما...... تجربهي جالبي است.
يادمان باشد، آدمها، درون سالن سينما يادشان ميرود چه ساعتي از شبانه روز است!
دربارهي
اتفاقات اخير، و مسالهي تجاوزها، سكوت ميكنم تا يقين حاصل شود. اگرچه ايمان
دارم به اقرار آدمها. اما چه كنم كه پذيرفتن چنين جنايتي خارج از وهم و انديشه و
ظرفيت نگاه من است. آن هم در اخلاقيترين كشور دنيا. (سه پلشك) كه داعيهي پرچمداريِ
شيعهي علوي را دارد.
بوي
نا ميدهد، دوربين عكاسيم.
ثبت كن آخرين ناي بودنم را
با دوربين عكاسيت!
چيليك؛ پايان.
جمعه
چند ساعت مانده به جمعه؛ جلوي تلويزيون دراز كشيدم كه رئيسجمهور يكي از وزرايش را هلو خطاب ميكند و در ادامه ميگويد: آدم ميخواد بخورتش. از عصبانيت مينشينم و سعي ميكنم آرام باشم. دربارهي دليل زن بودن وزير بهداشت هم ميگويد: چون در اين سالها به زنها نرسيديم و زنها نميتونن برن چكآپ بشن و نميتونن يه سري مشكلاتشون رو مطرح كنن من يه زن رو به عنوان وزير بهداشت معرفي كردم. بابا عصباني ميگويد: فكر ميكنه مردم نميدونن، وزير بهداشت، معاون و مشاور امور زنان داره...... توجيهات رئيسجمهور ادامه پيدا ميكند و من لبم را از حرص ميجوم.
بامداد جمعه؛ سايت بازتاب را ميخوانم، طرفداران رئيسجمهور، بهخاطر منطقي بودنِ دلايلش در معرفي كابينه، بهبه و چهچه راه انداختند و احسنت گفتند به كسي كه ذوب در ولايت مطلقهي فقيه است.
پشت ميزم،حافظ ميخوانم. او هم خوب رندي است و بر امواج احساسات ما فارسيزبانها كاخها براي خودش در بهشت ساخته است.آمده:
واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنند/ چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند. ميخوابم.
ظهرجمعه ميشود؛ سخنراني آيتالله صانعي در گرگان را گوش ميدهم و سايت رجا نيوز كه طرفداران رئيسجمهور، هيهات من الذله راه انداختند را ميخوانم. من هنوز نميدانم كساني كه تئوري ولايت فقيه را نميدانند، چطور خود را تابع مطلق آن مينامند؟(اين قسمت نوشته به دليل تذكر دوستان حذف شد) من هنوز نميدانم ايناني كه خويش را چنين ذوب در ولايت ميپندارند، با چه ابزاري مجذوب و سپس ذوب شدند؟ كدام كلاسها؟ كدام بحثها؟ كدام اصول؟ و چقدر از آنها توانايي طرح علمي مباحث را دارند و اصلا ميدانند كه از چه چيزي دم ميزنند؟ مرجعيتِ آيتالله صانعي را كساني رد ميكنند كه هنوز تفاوت علم رجال و علم حديث را نميدانند.
يا از روي ديگر، سخنرانيهاي آيتالله خميني را گوش نكردهاند. كساني كه اينچنين افسار خويش را به دستان نامبارك يك عده فرصتطلب دادهاند و زندگي خود را اسلامي ميپندارند و البته خوشمزه و خوشحالند.
جمعه بعداز ظهر؛ در تشكلي خصوصي، در باب برائت اسلام از اتفاقات اخير و قرائت اصيل آن سخن گفتم، كه اميدوارم كسي آن را نشر ندهد! چون خطرناكه حسن.
حالا،سه
ساعت و نيم از شهريورماه گذشته؛ يكشنبه است، رها خواب و من بيخواب، بدون اينكه
دستم به كاري برود دربارهي عمر آدمها فكر ميكنم و غصه ميخورم كه چطور انسانها
با ظرفيت بالاي مغزيشان چنين گرفتار ديگرانند و روزي كه ميميرند، ميفهمند چه بر
سرشان؛ چه بر سرمان رفته است؟ همين.
پ.ن: پيشنهاد ميكنم سخنراني كامل آيتالله صانعي را گوش دهيد و برويد سخنرانيهاي آيتالله خميني را هم پيدا كنيد و آنگاه نتايجي را بدون غرضورزي به دست ميآوريد كه شايد ذهن در بندتان را كمي جلا بخشد. بيشتر اشاره نميكنم و تفكر را به خود شما وا ميگذارم.
پ.ن2: اگر روزي لازم شد، خودم فايل صوتي سخنراني ديروزم را منتشر ميكنم.
پ.ن3: خيلي بيربط است، اما برويد همين حالا و كوير من را بخريد! بد نيست به جاي ديدن صحنههاي جلسهي راي اعتماد آن را بخوانيد.

